X
تبلیغات
رایتل

لیست یادداشت‌ها

  • Have you ever been in love with special part of your country? (دوشنبه 22 آبان 1396 16:12)
    ما که نشستیم برا خودمون اینجا لم دادیم و فقط چندتا پست رو بالا پایین میکنیم، و به محض اینکه سرمون سوت کشید، طاقتمون تموم میشه و تو یه لحظه مغز دستور میده که بسه دیگه نمیخواد بخونی همه چیو ببند، کاری که از دستت بر نمیاد پس به زندگی خودت برس! ولی وای به حال کسی که تو دل این وضع باشه، مغزش کلا دیگه دستوری نمیده و زندگی...
  • شاید برای شما هم پیش آمده باشد... (شنبه 20 آبان 1396 03:05)
    گاهی از آدما خسته میشی از همشون از همه ی همه ی همه! حتی دوست داشتنی ترین ها! مهربون ترین ها! بهترین ها! فقط دوس داری سر بذاری به بیابون... یا گاهی دلت لک میزنه برای یه کلمه حرف زدن با یکی هرچند حرف ساده ای در حد یک جمله: کاش میشد بدون اینکه بهت بگم میفهمیدی که چه حالی دارم... ولی هرچی میگردی هیشکی اعتمادتو جلب نمیکنه...
  • Hard time! (جمعه 19 آبان 1396 01:13)
    میگن این خیلی چیز رایجی هست که یه جای زندگیت واستی و یه چیزایی برا خودت بگی! سرت یخ کنه و بگی من اینجا دارم چه غلطی میکنم؟ ابروهاتو بدی بالا، به حالت هاج و واج واستی و بگی چرا هیشکی منو نمیفهمه! یا چشماتو ریز کنی یه نگاه از گوشه چشمت به بالا کنی و بگی خدا منو یادته؟ با دستات به خودت اشاره کنی و بگی چرا من؟!! یا با همه...
  • آفتاب عالم تاب.... (چهارشنبه 10 آبان 1396 16:10)
    آفتاب پاییز رو دوست دارم... وسط کلافگی ها، تو شرایط مزخرف و خسته کننده، تو سردی ها و ناامیدی های زندگی و ... یهو میبینی ازیه کناری افتاد تو چشمت... گرمت میکنه، نوازشت میکنه. بهت امید میده! و اگه خوب گوش بدی، میشنوی میگه که بیخیال رفیق! و تو چاره ای جز بیخیال شدن و مشغول بازی با اشعه های امید شدن نداری....
  • Tiredness (پنج‌شنبه 4 آبان 1396 22:02)
    از میان حجم خستگی، سر اگر بردارم تنها فکرم اینست کاش روز بهتری ما را مهمان بود...
  • In conclusion. (جمعه 28 مهر 1396 00:48)
    روزها میگذرند... و من هم.
  • Confusion. (یکشنبه 2 مهر 1396 23:27)
    بعضی وقتا هس که نمیدونی چته.... ینی واقعا نمیفهمی! هم خر کیفی بخاطریکه یه روز خوب داشتی با کلی دوستای جون در جونیت و کلی خوش گذروندین و به شیرینی توپ از دوستت گرفتی! هم یکم بی اعصابی بخاطریکه دم دقیقه نود خروج از جایی که رفتی بودی دوستاتو ببینی و انرژی بگیری، حس میکنی یه آدم مزخرف روزگارتو دیدی که اگه یک دقیقه زودتر...
  • Feeling of change. (شنبه 1 مهر 1396 21:16)
    دو سال گذشت... دو سال از روزای سخت و تلاش برای فراموشی انواع اقسام بدبختیا و امیدوار بودن به آینده، گذشت... دو سال از رها شدن تو یه دنیای جدید و ناشناخته ولی جذاب و دوست داشتنی (در نوع خودش)، گذشت... دوسال از شروع ترسم، بخاطر تنها شدنای خیلی واقعی، بخاطر تغییراتی که فکرشم نمیکردم یه روزی برام پیش بیاد، گذشت... دو سال...
  • مصائب تایپ تکثیری بودن (شنبه 28 مرداد 1396 20:53)
    من خودم به شخصه آدم غرغرویی محسوب میشم ولی دیگه واقعا بعضیا رو درک نمیکنم! کسی که تو جیز تابستون که هیچ جا تو دانشگاه باز نیست باهات تماس میگیره که آیا میتونی برام کپی کنی، و تو که انگار خیلی هم بیکاری بهش میگی که فلان دقیقه دیگه بیاد تا برسی، و بعد که میری بخاطرش اون همه راه، میبینی که نیومده و هی نمیاد و کلی الاف...
  • Anxious and Emptiness (سه‌شنبه 24 مرداد 1396 03:33)
    خب واضحه که هیچ وقت همه چیز طبق محاسبات پیش نمیره! 2 ساعته دارم به خودم میپیچم، به هرکی دستم میرسه دارم پیام میدم، حرکتی که خیلی کم پیش میاد تو زندگیم بزنم، مگه برای فرار! فرار از یه حرکت احتمالی داغون ینی پیام دادن به یه شخص خاص که سال هاست به خودت قول دادی و خودتو توجیه کردی که دیگه نباید حرفی بزنی باهاش. وقتی تو...
  • بارش (یکشنبه 22 مرداد 1396 01:23)
    دلم میخواست خونه بودم شبی مثه امشب... حالا یکمم دلم خوشه که فردا شب تو جاده ام و شاید بتونم یکم از آسمون شب فیض ببرم. ولی حس بدیه که دلت یه جای دنج و بزرگ بخواد که آسمون بزرگتری بالای سرت باشه که شهاب بیاد رد شه که تو ببینی که آرزو کنی که ... ولی وسط ساختمونای بلند و درختای درهم و برهم کاج باشی و تو محوطه ای شلوغ گیر...
  • گربه ها یه روز هستن و یه روز نه (دوشنبه 16 مرداد 1396 01:16)
    امروز از اون روزای پر استرسی بود که میتونست خیلی آروم و عادی باشه... ولی وقتی دختر خیره سری مثه من تا ظهر روز میدترمش هیچی درس نخونه و بخواد 4تا یونیت رو تو 4 ساعت بخونه، وقتی از استرس اینکه نرسه همه چیزارو بخونه ناهارشو نخوره، وقتی سر کلاس نگران باشه که پسر همکلاسیش فکر نکنه دختر مزخرفیه که عکس از ورک بوکش بهش نداد و...
  • Respectness (پنج‌شنبه 12 مرداد 1396 01:45)
    جدیدا خیلی بهت فکر میکنم. ینی از اون شب که تو خوابم برای اولین بار ورژن بزرگ شده ت رو دیدم و یه سلام مختصر کردم و با یه ببخشید سریع از کنارت رد شدم، فهمیدم که دیگه ناهوشیارم هم باهات کنار اومده. درواقع قبلا این من بودم که داشتم همش با قسمت ناهوشیار مغزم کنار میومدم، بابت تمام خوابای چرت و پرتی که میدیدم در موردت، در...
  • تجربه های کاری من (چهارشنبه 4 مرداد 1396 14:55)
    الان چند روزه که عصرا میرم جایی که میشه بهش گفت سر کار! ولی خب این اسم یکم ثقیله چون اوضاع اونجا خیلی خنده دار و شوخ هست برای من. تجربه روز اول کاری - البته اگه روز اول رو اون روزی در نظر نگیرم که کلی براش لحظه شماری کردم و با کلی بنده بساط و خوراکی و کلاه کپ به سر و مدل مایکل قدم زنون رفتم به سمت پشت خوابگاها و .......
  • آخرین شب... (چهارشنبه 28 تیر 1396 01:41)
    گاهی وقتا دنبال یه کار جدیدی میری چون برات جذابه، گاهی هم میری دنبالش چون زندگیت گیر اونه، گاهی وقتا هم مثلا میخوای تجربه کنی صرفا، ولی یه دلیل دیگه که پیدا کردم این بود که تو میری دنبال یه کار جدید چون فقط میخوای به بودن هات یک جای دیگه اضافه کنی! ینی میخوای یک جای دیگه هم برا خودت پیدا کنی! امشب مثلا خیلی دلم...
  • دنیای به درد نخور (شنبه 24 تیر 1396 20:15)
    اعصابم خیلی خورده! اینقدر خبر مرگ و فوت و کوفت و زهر مار بوده این روزا که داره حالم از زندگی به معنای واقعی بهم میخوره! هر خبری هم مربوط به یه کسی میشه که یجور دردناکه باور کردن مرگش، یکی از بس جوونه یکی از بس با مریضی ناجوری دست و پنجه نرم کرده یکی از بس عمر کرده تو این روزگار لعنتی یکی از بس عزیز بوده یکی از بس بهت...
  • مرا در خنده می آرد (پنج‌شنبه 22 تیر 1396 01:39)
    ما اون موقعا قدیما میخندیدیم... بزرگتر هم که شدیم میخندیدیم.شاید باورتون نشه ولی اون آخرا و حتی بعدش و بعد ترش هم ما باز میخندیدیم. در واقع از وقتی همه چیز خوب و خوش بود، تااااا وقتی ... تا همیشه ینی تا وقتی که میشد لب داشت، ما گفتیم و حرفای الکی زدیم و خندیدیم. میفهمم که تو خوشیا میشد که بخندیم ولی ما تو غما هم حتی...
  • اعتراف (شنبه 17 تیر 1396 21:52)
    الان دقیقا تو همین دقیقه ها داره دو شب از رفتنش میگذره. سخت ترین و غیرقابل باورترین دقیقه هایی که میتونستم تا این لحظه زندگیم دیده باشم. و برخلاف اون دقیقه ها که نفهمیدم چجوری گذشت، الان نمیفمم چطور به این همه نبودنش فقط دو شب و دو روز تعلق میگیره؟! برای من مثلا شاید چیزی حدود 5 روز گذشت. هر مرحله فاصله گرفتن ازش خودش...
  • وعده دیدار (چهارشنبه 14 تیر 1396 22:27)
    قدیما که بچه تر بودم وقتی میرفتم پیش مامان خیلی با خودم فکر میکردم که چی ازش بپرسم و بعد حواسمو جمع میکردم که برای شنیدن جوابش به نشونه های اطرافم با دقت نگاه کنم. (معمولا رد شدن قطار یا دیدن یه چیز جالب یا یک آدم خاص یا حتی موجودات عجیب حوالی اونجا نشونه برام محسوب میشد. مثلا یه دفعه یه جوجه تیغی دیدم.) تمام مکالمه...
  • خسته از این همه دوری (چهارشنبه 7 تیر 1396 23:31)
    همیشه تو برخورد با آدما (هرکی که میخواد باشه) معذبم سر اینکه همش استرس دارم خب الان نوبت کیه که یه چیزی بگه و چی باید بگه و نکنه اون چیزی که طرف مقابل انتظار داشته ازت بشنوه گفته نشه و یه سری استرس های دیگه از همین دست... همیشه هم بعد از برخوردم با آدما خودمو سرزنش میکنم که چرا اینقدر سخت میگیرم. ولی وقتی میبینم که...
  • کاشکی همیشه یادم بیاد. (دوشنبه 5 تیر 1396 06:20)
    چند روزی هست که هیچی رو تز کار نمیکنم. مایه شرمندگیه واقعا ولی خب روزای فانی هم هستن این روزا برای خودشون... از وقتی که نمیدونم چندم ماه رمضون بود که دوباره برگشته بودم خوابگاه، یکی از اون شبای اولی که دوستم بعد مدتی که باهاش هم اتاق بودم بهم اطمینان کرده بود و میخواست یکی از داستانای مهم زندگیشو بهم بگه، از همون شب...
  • Use It or Lose It (جمعه 2 تیر 1396 12:26)
    یه روزی اسم دخترم بود: "ایلی" ...و الان این روزا چقدر به این اسم فکر میکنم. به فلسفه پشت این اسم و آدمی که فکرای جالبی داشت! من از دست میدم همه چیزو خیلی راحت بدون هیچ استفاده ای. واقعیت اینه که دنبال استفاده از کسی نیستم و نمیخوام استفاده بشم. شاید مشکل همینه: همه چیز باید آکبند توی جلد خوشگل خودش بمونه و...
  • ترس از هیچی (شنبه 27 خرداد 1396 09:47)
    عادت دارم از همه چیز، یه داستان گنده بسازم و بعد که کلی به عجیب بودنش فکر کردم ازش بترسم حتی از فکر کردن بهش... به واسطه اجتناب از فکر کردن به یه مساله، دغدغه های جدیدتری پیش میاد که شاید صرفا جهت حواس پرتی باشه. مثه الان که کاملا الکی یه تب جدید باز میکنم و نمیدونم میخوام چه صفحه ای رو بیارم... از بین اون همه حواس...
  • هیچکی حواسش نیست (سه‌شنبه 16 خرداد 1396 05:11)
    همیشه ایمان داشتم به اتفاقا... روند و ترتیبشون.. ینی روزایی بود که دوست داشتم اینجوری فکر کنم. ولی روزایی هم بود که از بس اتفاقای مزخرف و بیخود پشت هم پیش میومد که تنها چیزی که بهش فکر نمیکردم احتمال وجود یک منطق یا دلیل مشترک بود. من اصولا دهن سرویسی های زیادی داشتم تو زندگیم. (شاید بهتره جمله م رو اینجوری بگم که جزو...
  • ناهوشیار (دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 12:45)
    آخر اردیبهشت داره میشه... برعکس فروردین این یکی مثه چشم به هم زدن گذشت... دو شبه خوابای عجیب غریب میبینم. خواب آدمایی که دیگه نباید تو فکر من زندگی کنن ولی هستن متاسفانه یا خوشبختانه... قدیما از وجود آدمایی تو ذهنم (یا تو خوابم در واقع) که بدون خواست خودم اومده بودن عصبانی میشدم، ولی از وقتی دلیل وجود بی اختیارشون رو...
  • مصائب خوابگاهی بودن... ورژن سلام گرگ بی طمع نیس :/ (سه‌شنبه 12 اردیبهشت 1396 11:06)
    تو زندگی خوابگاهی چیزای جدیدی فهمیدم... بهتره بگم چیزایی که قبلا هم فهمیده بودم رو به شکل عمیق تری درک کردم... درک جدیدی از آدم های سواستفاده چی یا همچین چیزی... اصولا دوره کارشناسی من اونقدر دوره پرباری از آشنایی و مراوده با آدم های عجیب غریب بوده که همیشه فکر میکردم این تایپ خاص از آدمایی که فقط هستن تا کاری براشون...
  • اعتباری به کار این دنیا نیست (شنبه 2 اردیبهشت 1396 12:33)
    بهش میگفتم عجیب ترین لحظه زندگیم وقتیه که زیر دوش سرمو میگیرم پایین و قطره های آب یجور رویایی و قشنگی از صورتم میفته. انگار من تو فضام و جاذبه ای هست که فقط قطره هارو به سمت خودش میکشونه... حس تو این دنیا نبودن رو میکنم.... یجور حس خارق العاده نمیدونم چیه دقیقا. نمفهمید چی میگم تا اینکه رفت امتحان کرد و اونم خیلی ذوق...
  • گذشتن و رفتن پیوسته (یکشنبه 27 فروردین 1396 21:09)
    درست یک هفته پیش بود... وقتی داشتم بند بساطمو از تو خونه جم میکردم که برای مدتی طولانی برم دنبال زندگی خودم، دنبال خودم... هم خوشحال بودم هم ... سخت بود جم کردن بعضی چیزا از دور و بر اتاقم... بعضی وسایلمو برای یه برنامه حال خوب کن کنار گذاشته بودم که منتفی شده بود و من خیلی حال بدرد نخوری داشتم... اون روز همینجوری...
  • زمان، عجیب ترین عنصر عالم (چهارشنبه 16 فروردین 1396 02:53)
    من هنوز دغدغه گذاشتن عکس های 4 تا تولدم تو اینستا رو دارم که یکی از خوشبختیام تو سال 95 محسوب میشد ولی تا به خودم بجنبم مثه 100 تا اتفاقی که تو این روزا افتاد، 1000 تا اتفاق دیگه هم میفته و من میمونم که چه کنم! مشکل وسواس و دقت من هم برای گذاشتن عکس هست البته... ولی بیشتر زمان! بیشتر مساله گذر زمان و جمع شدن اتفاقای...
  • تولدی دیگر (جمعه 20 اسفند 1395 01:49)
    آدم بعضی وقتا به خاطرات بچگیش فکر میکنه، بعضی وقتا دوس داره برگرده به همون روزا بعضی وقتا مقایسه میکنه فکر میکنه توهم میزنه که اگه همه چی مثه قدیما بود چی میشد و ... ولی بعضی وقتا آدم واقعا بچه میشه! یه روزی مثه روز تولدش واقعا بچه میشه! همونقد بچه که همش منتظر کوچیک ترین نشونه هاس از اهیمت بقیه، دنبال جلب توجهه،...