X
تبلیغات
رایتل

لیست یادداشت‌ها

  • زندگی آش دهن سوزی نبود (دوشنبه 18 دی 1396 20:12)
    نمیدونم چرا خر میشم... نمیدونم چرا باز تا حرف از این مملکت کوفتی میشه من نطقم باز میشه و میشینم به حرف زدن با این هم اتاقیام... و نمیدونم چرا که هرچقد من مثه علامت سوالا و کسایی که فقط یه چیزایی شنیدن و اطلاعات دقیقی ندارن و فقط یه سری شبهاتشونو دارن بیان میکنن، حرف میزنم، بقیه شکل کسایی که نافشونو با سیاست بریدن و...
  • واکنش دفاعی یا سرکوب! (چهارشنبه 13 دی 1396 11:37)
    من نمیخواستم که پست بذارم چون هرچی مینوشتم پر از اعصاب خوردی بود... ولی الان حس میکنم که دیگه تحمل کردن فایده نداره... چون واقعا شرایط خیلی مزخرف شده... میدونم که سال ها بعد اگه از هرکی بپرسی چرا اون موقع هیچ کدومتون هیچ حرفی نمیزدین، بهونه میکنن که راه های ارتباطی قطع شده بود و تلگو بستن و از این شرو ورا، ولی خب...
  • Changeability (سه‌شنبه 5 دی 1396 19:08)
    چند روزه که خیلی غر میزنم. ینی یه نفر بیرون هم ببینم بیاد یه چیزی بهم بگه یا یه کاری نسبت بهم بکنه که رو اعصابم بره،هم همونجا قاطی میکنم براش هم بعد میام به همه میگم و ناراحتیمو به همه نشون میدم. خیلی هم روک شدم! در حدی که هر جمله ای که فکر کنین (نه بی ادبانه البته!) از دهنم نسبت به اون هم اتاقیم که خیلی دختر حساس و...
  • مصائب خوابگاهی ادامه دارد... (دوشنبه 4 دی 1396 05:01)
    خب من برای دومین بار خاله شدم و خدا میدونه که این چه حس فوق العاده ای هست! امروز هم کارای جدیدی کردم ک در نوع خودشون جالب برانگیز بودن! هم اتاقیم امروز عصر برگشت که ..... کاش برنمیگشت :( آخه هم اینکه منو از تو کتابخونه یک ساعت زودتر مجبورم کرد پاشم بیام اتاق که خانم پشت در مونده بود هم اینکه الان ساعت 5 صبه و من دقیقا...
  • تنهایی هم مزه ای دارد... (یکشنبه 3 دی 1396 01:14)
    امشب سومین شبیه که من تنهام. هم اتاقیام هر کدوم به یه دلیلی پاشدن رفتن. در واقع تو چند هفته ی اخیر بخاطر اینکه بچه ها بابت زلزله رفتن خونه هاشون من خیلی وقتا تنها میشدم تو اتاق و همیشه میرفتم اتاق دوستای قدیمیم تو بلوک کناری، هم از جهت ایمن تر بودنش هم اینکه تنها باشم.... ولی این سری که آخر هفته باز بخاطر شب یلدا...
  • هیچی (شنبه 18 آذر 1396 01:28)
    وقتی که یه عالمه بهت فشار میاد، خیلی قاطی هستی، همه قسمتای مزخرف زندگیت میاد جلو چشمت و حتی همون کاری که برای مقابله با اون حالت، که تو اون لحظه به ذهنت میرسه هم یه کار مزخرف دیگه هست، و از خودت بدت میاد و دوس داری تا ابد بشینی به حال خودت و زندگیت گریه کنی، و وقتی هم اتاقیت از در میاد تو و هول میکنه و بهت میگه که چی...
  • فقط بعضی وقتا. (سه‌شنبه 14 آذر 1396 01:27)
    گاهی وقتا هیچی چنگی به دل نمیزنه حتی خوندن دوستات... حتی دیدن خوشی های آدما تو اینستا... حتی حرف زدن با رفیقات... حتی تماس تلفنی با تک تک اعضای خونوادت... حتی غذا دادن به گربه ها... حتی عکاسی کردن... حتی اومدن به اتاق دوستت تو بلوک خارجیه خوابگاها و دوش گرفتن تو حموم خارجیش... حتی صابون و شامپوی خارجکی و خوشبوش... حتی...
  • نگران منی (دوشنبه 13 آذر 1396 00:42)
    فقط من و اون میدونیم که اون شب ینی اون روز ینی اون دم صبح چی شد... و احتمالا دو نفر دیگه ای که سعی کردم براشون تعریف کنم ولی بعید میدونم بیشتر از یک هاله ای از ماوقع تو ذهنشون شکل گرفته باشه... فقط من و اون میدونیم که وقتی میگم از کمدها میترسم ینی چی... یا وقتی با خنده در حالی که دارم بالشتمو رو تخت پایینی تنظیم...
  • لرزه ای بر جان من افتاد چون! (جمعه 10 آذر 1396 09:33)
    از اونجایی که الان تقریبا 3 ساعت از بروز حادثه میگذره و من نتونستم درست با کسی حرف بزنم اینجا مینویسم چی شد بلکه یکم از استرسم کم بشه... در واقع قضیه همینه که ما معمولا بیشتر درگیر ترس و استرسیم تا اینکه واقعا دچار حادثه ای بشیم. از وقتی که زلزله کرمانشاه شد، من خیلی شبا موقع خواب به زلزله شدن فکر میکنم. البته کلا...
  • Memorable (سه‌شنبه 7 آذر 1396 02:46)
    حالم خوب نبود و احتمالا هنوزم نیست... البته از سر شبی یکم بهترم! ینی مگه میشه دوستای هم اتاقی دوران تابستونت بیان اتاقت و برات ماکارونی هم درست کرده باشن با خودشون بیارن، یه عالمه دور هم چرت و پرت بگین بخندین و کلی هم حکم بازی کنین و دو بار چای بزنین و .... و تو حالت خوب نشه؟! خب معلومه که نه! اینا همه نعمتایی هستن که...
  • مصائب نوشت (دوشنبه 6 آذر 1396 15:15)
    من شاید خیلی غرغر بنویسم بعضی وقتا ولی دوس ندارم خودمو لوس کنم. نمیدونم یه مدته از همه چی بدم میاد... وبلاگایی که توشون همه از درداشون میگن و بعد یه عده قربون صدقشون میرن که وای الهی بمیرم ایشالا زودی خوب بشی و ... البته شایدم یجور حسادته چون برای من کسی غیر از یک دوستم کامنت نمیذاره که اونم میتونه از هزار و یک راه...
  • گله نوشت های خوابگاهی (شنبه 4 آذر 1396 17:31)
    ولی خداوکیلی من اگه یه چیزی یا کسی یا امکان خاصی رو داشته باشم و بدونم که یه نفری اونو نداره، از دست داده یا حتی نمیتونسته اصلا که داشته باشه در حدی که ممکنه براش تبدیل به یه حسرت شده باشه ، اینقدرررر راجب اون چیز یا شخص یا امکان خاص جلوش حرف نمیزدم حتی اگه قرار بود در موردش بد بگم و اعلام نارضایتی کنم. چون تو نمیدونی...
  • صرفا نوشت (پنج‌شنبه 2 آذر 1396 02:20)
    شاید تو شهر کویری و بیابون نما و پر گرد و خاکی زندگی کنی، ولی یه روز صبح که با صدای هم اتاقیت که داره داد میزنه "دیشب بارون اومده" بیدار شی و بوی هوای بارونی بزنه تو صورتت، تخیل میکنی که تو خوش آب و هوا ترین نقطه دنیا درس میخونی و میبینی که زندگی هنوز قشنگیاشو داره... یه وقتایی خیلی تلاش میکردم در مقابل کسی...
  • Have you ever been in love with special part of your country? (دوشنبه 22 آبان 1396 16:12)
    ما که نشستیم برا خودمون اینجا لم دادیم و فقط چندتا پست رو بالا پایین میکنیم، و به محض اینکه سرمون سوت کشید، طاقتمون تموم میشه و تو یه لحظه مغز دستور میده که بسه دیگه نمیخواد بخونی همه چیو ببند، کاری که از دستت بر نمیاد پس به زندگی خودت برس! ولی وای به حال کسی که تو دل این وضع باشه، مغزش کلا دیگه دستوری نمیده و زندگی...
  • شاید برای شما هم پیش آمده باشد... (شنبه 20 آبان 1396 03:05)
    گاهی از آدما خسته میشی از همشون از همه ی همه ی همه! حتی دوست داشتنی ترین ها! مهربون ترین ها! بهترین ها! فقط دوس داری سر بذاری به بیابون... یا گاهی دلت لک میزنه برای یه کلمه حرف زدن با یکی هرچند حرف ساده ای در حد یک جمله: کاش میشد بدون اینکه بهت بگم میفهمیدی که چه حالی دارم... ولی هرچی میگردی هیشکی اعتمادتو جلب نمیکنه...
  • Hard time! (جمعه 19 آبان 1396 01:13)
    میگن این خیلی چیز رایجی هست که یه جای زندگیت واستی و یه چیزایی برا خودت بگی! سرت یخ کنه و بگی من اینجا دارم چه غلطی میکنم؟ ابروهاتو بدی بالا، به حالت هاج و واج واستی و بگی چرا هیشکی منو نمیفهمه! یا چشماتو ریز کنی یه نگاه از گوشه چشمت به بالا کنی و بگی خدا منو یادته؟ با دستات به خودت اشاره کنی و بگی چرا من؟!! یا با همه...
  • آفتاب عالم تاب.... (چهارشنبه 10 آبان 1396 16:10)
    آفتاب پاییز رو دوست دارم... وسط کلافگی ها، تو شرایط مزخرف و خسته کننده، تو سردی ها و ناامیدی های زندگی و ... یهو میبینی ازیه کناری افتاد تو چشمت... گرمت میکنه، نوازشت میکنه. بهت امید میده! و اگه خوب گوش بدی، میشنوی میگه که بیخیال رفیق! و تو چاره ای جز بیخیال شدن و مشغول بازی با اشعه های امید شدن نداری....
  • Tiredness (پنج‌شنبه 4 آبان 1396 22:02)
    از میان حجم خستگی، سر اگر بردارم تنها فکرم اینست کاش روز بهتری ما را مهمان بود...
  • In conclusion. (جمعه 28 مهر 1396 00:48)
    روزها میگذرند... و من هم.
  • Confusion. (یکشنبه 2 مهر 1396 23:27)
    بعضی وقتا هس که نمیدونی چته.... ینی واقعا نمیفهمی! هم خر کیفی بخاطریکه یه روز خوب داشتی با کلی دوستای جون در جونیت و کلی خوش گذروندین و به شیرینی توپ از دوستت گرفتی! هم یکم بی اعصابی بخاطریکه دم دقیقه نود خروج از جایی که رفتی بودی دوستاتو ببینی و انرژی بگیری، حس میکنی یه آدم مزخرف روزگارتو دیدی که اگه یک دقیقه زودتر...
  • Feeling of change. (شنبه 1 مهر 1396 21:16)
    دو سال گذشت... دو سال از روزای سخت و تلاش برای فراموشی انواع اقسام بدبختیا و امیدوار بودن به آینده، گذشت... دو سال از رها شدن تو یه دنیای جدید و ناشناخته ولی جذاب و دوست داشتنی (در نوع خودش)، گذشت... دوسال از شروع ترسم، بخاطر تنها شدنای خیلی واقعی، بخاطر تغییراتی که فکرشم نمیکردم یه روزی برام پیش بیاد، گذشت... دو سال...
  • مصائب تایپ تکثیری بودن (شنبه 28 مرداد 1396 20:53)
    من خودم به شخصه آدم غرغرویی محسوب میشم ولی دیگه واقعا بعضیا رو درک نمیکنم! کسی که تو جیز تابستون که هیچ جا تو دانشگاه باز نیست باهات تماس میگیره که آیا میتونی برام کپی کنی، و تو که انگار خیلی هم بیکاری بهش میگی که فلان دقیقه دیگه بیاد تا برسی، و بعد که میری بخاطرش اون همه راه، میبینی که نیومده و هی نمیاد و کلی الاف...
  • Anxious and Emptiness (سه‌شنبه 24 مرداد 1396 03:33)
    خب واضحه که هیچ وقت همه چیز طبق محاسبات پیش نمیره! 2 ساعته دارم به خودم میپیچم، به هرکی دستم میرسه دارم پیام میدم، حرکتی که خیلی کم پیش میاد تو زندگیم بزنم، مگه برای فرار! فرار از یه حرکت احتمالی داغون ینی پیام دادن به یه شخص خاص که سال هاست به خودت قول دادی و خودتو توجیه کردی که دیگه نباید حرفی بزنی باهاش. وقتی تو...
  • بارش (یکشنبه 22 مرداد 1396 01:23)
    دلم میخواست خونه بودم شبی مثه امشب... حالا یکمم دلم خوشه که فردا شب تو جاده ام و شاید بتونم یکم از آسمون شب فیض ببرم. ولی حس بدیه که دلت یه جای دنج و بزرگ بخواد که آسمون بزرگتری بالای سرت باشه که شهاب بیاد رد شه که تو ببینی که آرزو کنی که ... ولی وسط ساختمونای بلند و درختای درهم و برهم کاج باشی و تو محوطه ای شلوغ گیر...
  • گربه ها یه روز هستن و یه روز نه (دوشنبه 16 مرداد 1396 01:16)
    امروز از اون روزای پر استرسی بود که میتونست خیلی آروم و عادی باشه... ولی وقتی دختر خیره سری مثه من تا ظهر روز میدترمش هیچی درس نخونه و بخواد 4تا یونیت رو تو 4 ساعت بخونه، وقتی از استرس اینکه نرسه همه چیزارو بخونه ناهارشو نخوره، وقتی سر کلاس نگران باشه که پسر همکلاسیش فکر نکنه دختر مزخرفیه که عکس از ورک بوکش بهش نداد و...
  • Respectness (پنج‌شنبه 12 مرداد 1396 01:45)
    جدیدا خیلی بهت فکر میکنم. ینی از اون شب که تو خوابم برای اولین بار ورژن بزرگ شده ت رو دیدم و یه سلام مختصر کردم و با یه ببخشید سریع از کنارت رد شدم، فهمیدم که دیگه ناهوشیارم هم باهات کنار اومده. درواقع قبلا این من بودم که داشتم همش با قسمت ناهوشیار مغزم کنار میومدم، بابت تمام خوابای چرت و پرتی که میدیدم در موردت، در...
  • تجربه های کاری من (چهارشنبه 4 مرداد 1396 14:55)
    الان چند روزه که عصرا میرم جایی که میشه بهش گفت سر کار! ولی خب این اسم یکم ثقیله چون اوضاع اونجا خیلی خنده دار و شوخ هست برای من. تجربه روز اول کاری - البته اگه روز اول رو اون روزی در نظر نگیرم که کلی براش لحظه شماری کردم و با کلی بنده بساط و خوراکی و کلاه کپ به سر و مدل مایکل قدم زنون رفتم به سمت پشت خوابگاها و .......
  • آخرین شب... (چهارشنبه 28 تیر 1396 01:41)
    گاهی وقتا دنبال یه کار جدیدی میری چون برات جذابه، گاهی هم میری دنبالش چون زندگیت گیر اونه، گاهی وقتا هم مثلا میخوای تجربه کنی صرفا، ولی یه دلیل دیگه که پیدا کردم این بود که تو میری دنبال یه کار جدید چون فقط میخوای به بودن هات یک جای دیگه اضافه کنی! ینی میخوای یک جای دیگه هم برا خودت پیدا کنی! امشب مثلا خیلی دلم...
  • دنیای به درد نخور (شنبه 24 تیر 1396 20:15)
    اعصابم خیلی خورده! اینقدر خبر مرگ و فوت و کوفت و زهر مار بوده این روزا که داره حالم از زندگی به معنای واقعی بهم میخوره! هر خبری هم مربوط به یه کسی میشه که یجور دردناکه باور کردن مرگش، یکی از بس جوونه یکی از بس با مریضی ناجوری دست و پنجه نرم کرده یکی از بس عمر کرده تو این روزگار لعنتی یکی از بس عزیز بوده یکی از بس بهت...
  • مرا در خنده می آرد (پنج‌شنبه 22 تیر 1396 01:39)
    ما اون موقعا قدیما میخندیدیم... بزرگتر هم که شدیم میخندیدیم.شاید باورتون نشه ولی اون آخرا و حتی بعدش و بعد ترش هم ما باز میخندیدیم. در واقع از وقتی همه چیز خوب و خوش بود، تااااا وقتی ... تا همیشه ینی تا وقتی که میشد لب داشت، ما گفتیم و حرفای الکی زدیم و خندیدیم. میفهمم که تو خوشیا میشد که بخندیم ولی ما تو غما هم حتی...