X
تبلیغات
رایتل

کاشکی همیشه یادم بیاد.

دوشنبه 5 تیر 1396 06:20 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 0 نظر چاپ

چند روزی هست که هیچی رو تز کار نمیکنم. مایه شرمندگیه واقعا ولی خب روزای فانی هم هستن این روزا برای خودشون...

از وقتی که نمیدونم چندم ماه رمضون بود که دوباره برگشته بودم خوابگاه، یکی از اون شبای اولی که دوستم بعد مدتی که باهاش هم اتاق بودم بهم اطمینان کرده بود و میخواست یکی از داستانای مهم زندگیشو بهم بگه، از همون شب دیگه رفتیم تو فاز تا سحر بیدار موندن... حالا یا یکم حرف میزدیم یا کارای درسیمونو میکردیم...

کلا ماه رمضون چندتا عادت جالب و البته فوق العاده وقت گیر اضافه کرد به روتین هام، یکی اینکه سر سفره افطارِهم اتاقیم که میشستم بچه های اتاق بغلی (که دوستا و هم اتاقی های سابقم بودن) هم میریختن اتاق ما و تا پاسی از شب به حرف و گپ و خوراکی خورون میگذشت... بعد از اون هم تا سحر به کارای خودمون میرسیدیم و موقع سحر هم من جوگیر میشدم و یه چیزی همراه دوستم میخوردم و با چشمانی که مثل جغد باز بود و خوابش نمیومد به زورِ چشم بند (چون دیگه هوا کم کم روشن میشد) میرفتیم که بخوابیم... و دوباره روز از نو...

حالا هم اتاقی من رفته و الان 2-3 روزه که من تنهایی بایداین برنامه های دورهمی رو منیج کنم و از اونجایی که آدما زیاد جلو من احساس محدودیت نمیکنن، این دو سه شب اتفاقات جالبی میفتاد... آهنگ با صدای بلند گوش دادن و رقصیدن و فال گرفتن و گریه کردن و خاطره های اینجوری و اونجوری و هرجوری تعریف کردن و خندیدن به خل و چل بازیای همدیگه :) تازه میفهمم چرا قدیما بلافاصله بعد از هر غرغری که از هم اتاقیام میکردم پیش دوستم،  بهم به حالت عاقل اندر سفیه میگفت که قدر این روزاتو بدون یه روزی حسرتشو میخوری... الان دیگه غرغر نمیکنم چون ممکنه حسرت شنیدن همین حرفو هم بخورم.

امشب (که الان صبح شده دیگه و باید بگم دیشب) آخرین شبی بود که اینجوری بود و دیگه فکر نکنم از این دوره همیا داشته باشیم...


تو خوابگاه آدما باهم خیلی زود صمیمی میشن ولی به درجه ی سردی و گرمی هر شخصی هست که کی رازاشو با دوستاش در میون بذاره.

حس خوبی دارم از همه این شلوغیای بعد عیدی مخصوصا اینایی که تو ماهی که گذشت بود. مخصوصا اینجوری که تموم شد...

من هیچ حسی تو دنیا رو با وقتی که کسی بهت اطمینان میکنه و از یه راز دردناکش بهت میگه و خودشو جلوت خالی میکنه، عوض نمیکنم. و همین طور وقتی که خودت حال خرابیت اوج میگیره و بعد چند دقیقه حرف زدن و گریه  به خودت میای میبینی خالی شدی و یکی جلوت نشسته که به همه چیز گوش داده و باهات همدردی میکنه.

به نظرم این دوتا حس از مهم ترین قسمت های یه رابطه دوستی قوی هستن که هر کسی نصیبش نمیشه.


بنده امشب یه خبطی کردم وقتی بچه ها پیشم بودن و از آهنگاشون حوصلم سر رفته بود برای تغییر جو رفتم سراغ آهنگای خودم که قاطی پاطی از هر سبکی و قدیمی و  جدید توش بود، و اینو که گذاشتم، حال بندگان خدا رو خراب کردم (مثکه خیلی خاطره داشتن باهاش  خودم که فقط یاد دوران راهنمایی دبیرستانم افتادم و صرفا یه حس نوستالژیک بود) و البته تهش برا من خوب تموم شد چون اون حس بالا رو تجربه کردم. خدایا منو ببخش

Use It or Lose It

جمعه 2 تیر 1396 12:26 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 0 نظر چاپ

یه روزی اسم دخترم بود: "ایلی"

...و الان این روزا چقدر به این اسم فکر میکنم. به فلسفه پشت این اسم و آدمی که فکرای جالبی داشت!

من از دست میدم همه چیزو خیلی راحت بدون هیچ استفاده ای.

واقعیت اینه که دنبال استفاده از کسی نیستم و نمیخوام استفاده بشم.

شاید مشکل همینه: همه چیز باید آکبند توی جلد خوشگل خودش بمونه و ما فقط بهش نگاه کنیم، لذت ببریم و  وجودشونو سجده شکر بجا بیاریم.


تغییر آدما برام یه چیز باورنکردنیه. با اینکه تغییرات اجتناب ناپذیره ولی من هنوز کنار نیومدم. که اگرم بیام انتظار ندارم یه آدم متغیر مثه هزار سال پیش به من بخواد ابراز توجه کنه. ینی میخوام بگم اگه یکی تغییر کرد دیگه همه قبول کنیم تغییر کرده و دیگه هیچی مثل قبل نمیشه.

(اینو برا این میگم که این روزا به واسطه پیغام پسغوم هایی همش تو فکر یه دوست قدیمی دوران دبیرستانم هستم که من نمیدونم چیکارش کردم ولی رفتارش با من خیلی تغییر کرد و برای چیزی حدود 3 ساله که از زندگی من محو شده ینی خودش ظاهرا این تصمیم رو گرفته و حالا به این و اون پیام میده که این دختره کجاست؟ بیارینش ببینمش.(منو میگه!) انگار که مثلا من ایزوله هستم و هیچ راه ارتباطی با من وجود نداره یا مثلا وقتی هم که همو میدیدیم گلی به سر هم میزدیم.)


روزای خوابگاهی ای که الان داره تموم میشه، روزایی هستن که هروقت بهشون فکر کنم شاید دلم یک دنیا براشون تنگ بشه... هرچقدر که تو این 2 سال اذیت شدم، ولی از بعد عید با فرشته ای هم اتاق بودم که تازه به معنای واقعی آدم بودن دختر بودن رفیق و همدم بودن خوب و مهربون بودن خوشحال بودن و مستقل بودن پی بردم.

الان دیگه اتوبوسش باید راه افتاده باشه و من یه کوه غصه داشتم از دیشب بابت این موضوع.

امیدوارم تابستونی هم در کار باشه و بتونم بازم ببینمش.


همین روزای تلخ و شیرین، میتونه تو زندگی آدم باشه ولی آدم باززززز دووم بیاره. اصطلاحا چیزی که تورو نکشه قوی ترت میکنه.

ولی امان از اون تلخی هایی که خودت رو مقصر بدونی و بابتش پشیمون باشی، هر روزخودتو سرزنش کنی و ...

چقدر سخته فهموندن این حسا به آدما... همشون! همشون سختن!

ترس از هیچی

شنبه 27 خرداد 1396 09:47 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 0 نظر چاپ

عادت دارم از همه چیز، یه داستان گنده بسازم و بعد که کلی به عجیب بودنش فکر کردم ازش بترسم حتی از فکر کردن بهش...

به واسطه اجتناب از فکر کردن به یه مساله، دغدغه های جدیدتری پیش میاد که شاید صرفا جهت حواس پرتی باشه.

مثه الان که کاملا الکی یه تب جدید باز میکنم و نمیدونم میخوام چه صفحه ای رو بیارم...

از بین اون همه حواس پرتی ها یکیش باعث یه اتفاق واقعی خارج ذهنم میشه که چون موضوع کاملا جدیدی هست (یا حداقل من دوس دارم اینجور فکر کنم) استقبال خوبی ازش میکنم و خودمو حسابی به دل ماجرا میزنم.

بعد از یه مدت نسبتا زیادی به خودم میام و میبینم وسط چه ماجرای بیخودی هستم.

هرچی فکر میکنم به نتیجه ای نمیرسم که من کجا و این وضعیت کجا...

ولی فقط کافیه یکم بیشتر به مخم فشار بیارم تا یادم بیاد همش از یک ترس بی معنی شروع میشد.


بعضی وقتا حس میکنم تو فضا زندگی میکنم برا خودم :)

هیچکی حواسش نیست

سه‌شنبه 16 خرداد 1396 05:11 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 1 نظر چاپ

همیشه ایمان داشتم به اتفاقا... روند و ترتیبشون..

ینی روزایی بود که دوست داشتم اینجوری فکر کنم.

ولی روزایی هم بود که از بس اتفاقای مزخرف و بیخود پشت هم پیش میومد که تنها چیزی که بهش فکر نمیکردم احتمال وجود یک منطق یا دلیل مشترک بود.


من اصولا دهن سرویسی های زیادی داشتم تو زندگیم. (شاید بهتره جمله م رو اینجوری بگم که جزو آدمایی هستم که دهن سرویسی های زیادی تو زندگیشون داشتن.) نمونه آخرش که هنوز تموم نشده همین زندگی خوابگاهی و دور بودن از عزیزاییه که تازه به وجودشون پی برده بودم که در عوضش سر و کله زدن با یه سری آدمای بی سواد، بی اعصاب، بی فرهنگ، بی ملاحظه، و بعضا بی مخ نصیبم شد.(ولی بی انصافیه که نبینم هیچی دیگه رو. اینعا درصدی از آدمای این مرحله از زندگیم بودن. گرچه یه دونه ش هم بسه که حالتو بد کنه.).


بعدچیزی حدود یک سال و نیم دوسال، وقتی برمیگردم به همه چیش نگاه میکنم، تو اوج این شلوغی و درهم برهمی و بی نظمی، یه نظم قشنگی میبینم که دوباره منو یاد ایمانم به اتفاقا میندازه.


طی تمام سختی هایی که تو 3 ترم به من وارد شد،به مرحله ای رسیدم که فقط دنبال یه اشاره بودم تا جم کنم برم خونه و از این خوابگاه برای همیشه بکنم، که اگه قرار بود بمونم موندن کنار دوستای قبلی برام رسما امکان پذیر نبود...

من یه اشاره که هیچ، چندین اشاره دیدم و یجوری که انگار برگشتی تو کار نیس جم کردم رفتم.

اتفاق ها بعدش جوری بُر خورد که قرار شد برگشتنی بشم و خب نهایتا هم برگشتم.

ولی این بار تغییراتی بوجود اومده بود... تغییراتی که تو زندگی ایزوله من به همین راحتیا پیش نمیاد.

به واسطه رفت و برگشت من حداقل دو تا آدم جدید وارد دایره روابط من میشد: یکی کسی که میومد جای خالی منو تو اتاق قبلی پر کنه، و یکی کسی که من قرار میشد برم پیشش در اتاق جدید...

تا همین دو روز پیش متوجه نکته ظریف این اتفاق عجیب نشده بودم.

بله دو نفر تو دایره روابط من هستن که از زمین تا آسمون با هم تفاوت دارن! مثل دو روی یک سکه! مثل سیاه و سفید... نمیدونم بهرحال هرچی.

دیدن این دو نفر آدم قاطع که هر کدومشون تو دنیای منحصر به فرد خودشونن و برات سخته حال خوب و سرحالیشونو درک کنی وقتی پای قصه هاشون نشستی و این تو بودی که تحمل تلخی غصه هاشونو نداشتی اشکاتو میخوردی بجای اونا، وجود این دو تا آدم  در آن واحد توی یک قاب! منو به فکر میبره.


از خودم و زندگیم خجالت میکشم. از حرف زدن در مورد دهن سرویسی هام و حقی که به خودم بابت سختی هایی که کشیدم میدم خجالت میکشم.


زندگی آدما قابل مقایسه با هم نیس، ولی اگه یکیو ببینی که داره از یه درد مشترک نمیمیره و به چه خوبی هندل میکنه همه چیزو، شاید جرات بیشتری پیدا کنی که به خودت یه شانس دیگه بدی برای متفاوت زندگی کردن.


پ. ن1 : کسی منتظر یه اتفاقه که از شرایطش راضی نیست، حتی اگه یه آدم منتظر به نظر بیام.

پ. ن 2: کسی تصمیم خاص نمیگیره که خودشو با شرایط خوب یا بدش وفق داده باشه، حتی اگه آدم سیب زمینی ای به نظر بیاد.

پ. ن 3: کسی حرفشو راست و پوست کنده نمیزنه که از یه چیزی میترسه... و من  امیدوار بودم ترسم ریخته باشه.


 بهت قول میدم سخت نیست

ناهوشیار

دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 12:45 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 0 نظر چاپ

آخر اردیبهشت داره میشه... برعکس فروردین این یکی مثه چشم به هم زدن گذشت...


دو شبه خوابای عجیب غریب میبینم. خواب آدمایی که دیگه نباید تو فکر من زندگی کنن ولی هستن متاسفانه یا خوشبختانه...

قدیما از وجود آدمایی تو ذهنم (یا تو خوابم در واقع) که بدون خواست خودم اومده بودن عصبانی میشدم، ولی از وقتی دلیل وجود بی اختیارشون رو فهمیدم، دیگه مشکل خاصی باهاشون ندارم. فهمیدم که اونجا (توی دنیای خواب یا بهتره بگم ناخودآگاه (ناهوشیار)) آخرین جای ممکنی هست که میتونن توش زندگی کنن طوری که من ببینمشون. و همین دلیل وجودشونه.


الان به ذهنم رسید که شاید ما هم که الان داریم زندگی میکنیم تو ذهن یکی دیگه اونم قسمت ناخودآگاهش هستیم. یکی ورای ما آدمای دو پا... یکی که شاید آدما خدا میدودنش و میپرستنش. و این آخرین راه ارتباطی ما باهاشه: زندگی کردن . (خدایا منو سنگ کن اگه چرت و پرت گفتم! :)) )


بهرحال با وجود تمام ناملایمتی هایی که این مدت پیش اومد، از چیزای درهم تو کله م در مورد پایان نامه بگیر تا ارتباطاتم با آدمای الان و مرور خاطرات گذشته، الان اوضاع خوبه و خوشحالم که قراره یه مدت باز برگردم خونه :)


پ.ن: مینویسم پس هستم. کلا منطقم برا این کار همینه، مستقل از حس خوبی که بعد نوشتن و ثبت شدن بهم دست میده.
پ.ن بعدی: خوشبختانه فضای وبلاگ تو دوره انواع اقسام فضاهای مجازی، حالت دنجی  خودشو حفظ کرده و همچنان اولین گزینه من برای نوشتن خودمه.