X
تبلیغات
رایتل

دنیای به درد نخور

شنبه 24 تیر 1396 20:15 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 1 نظر چاپ

اعصابم خیلی خورده!

اینقدر خبر مرگ و فوت و کوفت و زهر مار بوده این روزا که داره حالم از زندگی به معنای واقعی بهم میخوره!

هر خبری هم مربوط به یه کسی میشه که یجور دردناکه باور کردن مرگش، یکی از بس جوونه یکی از بس با مریضی ناجوری دست و پنجه نرم کرده یکی از بس عمر کرده تو این روزگار لعنتی یکی از بس عزیز بوده یکی از بس بهت نزدیک بوده و یکی کلی آدم تاثیرگذاری بوده یکی صاحب سبک بوده یکی تکرار نشدنی بوده و ...

همیشه هم حرف مرگ میشه یاد حرف استادم میفتم که از قول یه فیلسوفی نمیدونم کی میگفت چیزی با مفهوم مرگ وجود نداره، چون تا وقتی ما هستیم که مرگ نیس، و وقتی هم مردن ما اتفاق میفته دیگه ما نیستیم که بخوایم بابتش نگران باشیم. و همش فکر میکنم چرا همون موقع بهش جواب ندادم که به درک که مرگ وجود داره یا نداره و این فلسفه بازیا، فقط بقیه چی؟! بقیه که هستن و دهنشون سرویس میشه اونا چی؟!

هیشکی از زندگی هیشکی خبر نداره، ماها آدمایی هستیم که تازه وقتی طرف میمیره میفهمیم کی بوده و چه زندگی ای داشته، دیشب وقتی به هم اتاقیام داشتم میگفتم که آره این بنده خدا سرطان داره مثکه و خیلی اعصابم خورده که سرطان ول کن آدم مهما و معروفا هم نیس، هیشکی نمیشناختش و هیچ سنسی کسی نداشت نسبت به حرفم، ولی امروز وقتی هنوز درگیر بودم از صحت خبر سر دربیارم با چنان سرعتی اخبارش پیچید و همه آدمهای با سواد و بی سواد و دانشگاهی و غیر دانشگاهی ابراز ناراحتی کردن که همینجوری دهنم باز موند...

درک مفهوم مرگ برا ماهایی که داریم هنوز زندگی میکنیم خیلی پیچیده س و شخصا فکر میکنم کنار اومدن باهاش یکی از احمقانه ترین واکنشای طبیعی ما آدماست که هیچ وقت نتونستم هضمش کنم. حالا برای هر کسی که میخواسته باشه. دور یا نزدیک آشنا یا غریبه...

ولی برای کسی که این اتفاق بیفته اگر در اوج باشه و به درصد خوبی از خواسته هاش هم رسیده باشه، برای خودش بهترین اتفاق ممکنه که میتونه پیش بیاد به نظرم.

و وای به حال و روزگار ما ...

مرا در خنده می آرد

پنج‌شنبه 22 تیر 1396 01:39 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 0 نظر چاپ

ما اون موقعا قدیما میخندیدیم... بزرگتر هم که شدیم میخندیدیم.شاید باورتون نشه ولی اون آخرا و حتی بعدش و بعد ترش هم ما باز میخندیدیم.

در واقع از وقتی همه چیز خوب و خوش بود، تااااا وقتی ... تا همیشه ینی تا وقتی که میشد لب داشت، ما گفتیم و حرفای الکی زدیم و خندیدیم.

میفهمم که تو خوشیا میشد که بخندیم ولی ما تو غما هم حتی میخندیدیم. بله ما ازینجور خونواده هاش بودیم که یجور فیلسوفانه ای دردها و غم ها رو میپذیرفتیم و بعد لبخند میزدیم. نمیدونم چطور این اتفاق میفتاد ولی خب دیگه ما چنین و چنان بودیم.

گاهی وقتا هم بود که از خندیدن خسته میشدم و دلم میخواست یه دل سیر گریه کنم اونقدر سیر که دیگه بمیرم و خودم دلیلی بشم برای خنده بقیه. ولی باز یاد چیزای احمقانه میفتادم و خنده م میگرفت. آره من آدمی شده بودم که حتی از گریه خودم هم خنده م میگرفت دیگه.

مرز باریکی بین احساسات ما هست. هروقت دردی به مساله رنج آوری تبدیل میشه، من باز شک میکنم که نکنه دوباره یک اتفاق خنده دار داره میفته؟!

این کنترل نداشتن این نفهمیدن این زجر کشیدن سر هر چیز طبیعی این روزگار اییییییین همه ضعف و زبونی در بطن موجود قوی ای مثل انسان خب اگه خنده دار نیس پس چیه؟

اصلا هم کاری به ایده آل گرایی و خدا و کس و کاراش ندارم، فقط میگم این چه مدل  رشد و تکامله که ما همچنان اندر خم یک کوچه ایم؟
آدمیزاد هنوز هم تو زندگیش به نقطه ای میرسه که  انگار همه تاریخ و تئوری های علمی و پشتوانه های تجربیش تا قبل اون یه توهم گذرا و در بهترین حالت دستاوردهای به درد نخوری بوده.

اعتراف

شنبه 17 تیر 1396 21:52 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 1 نظر چاپ

الان دقیقا تو همین دقیقه ها داره دو شب از رفتنش میگذره. سخت ترین و غیرقابل باورترین دقیقه هایی که میتونستم تا این لحظه زندگیم دیده باشم.

و برخلاف اون دقیقه ها که نفهمیدم چجوری گذشت، الان نمیفمم چطور به این همه نبودنش فقط دو شب و دو روز تعلق میگیره؟! برای من مثلا شاید چیزی حدود 5 روز گذشت. هر مرحله فاصله گرفتن ازش خودش یک روز محسوب میشد، نشنیدنش،  حس نکردن گرمای دستش، کمتر دیدنش، کلا ندیدنش و نهایتا فهمیدن نبودنش که این مرحله آخر شاید خیلی زمان ببره...

نمیدونم چرا اینقد طول میکشه برام و عذابه کنار اومدن باهاش، فقط میدونم تقصیر کسی یا چیزی یا نیرویی نیس که  با بردن یا گرفتن کسی حال منو اینجوری کرده باشه، در واقع یه جای کار پیش خودم میلنگه. چون اگه دلم تنگ بشه اگه دلم لبخنداتو بخواد،صورت روشن مثل ماهتو بخواد، شعر قدیمی خوندناتو تحسین هاتو بخواد، قاچ طالبی سر چنگالای ظریف وسط بازی رو بخواد، حوض و آب بازی و لم روی ایوون داغ خونتو بخواد، سوپای خوشمزه و پریدن رو رختخوابا و کاشی قهوه ای های کف آشپزخونه که منو یاد بادوم سوخته مینداخت و پنجره های مشبک تو درا و توضیح چندباره چرایی قرینه نبودن گچبری های خونتو و صافی موزاییکای حیاط و بوی درخت سیب گلاب و رزای خوشبو و اون  یاس بزرگه و .... هرچی از اونا رو که بخواد، باز تقصیر خودمه که کم بودم! وگرنه تو همیشه بودی که من وقتی دلم بخواد بیام پیشت و ازت اینجور چیزا رو بخوام.

الان یجوریه که دلم اول  از خودم و خودم ها میگیره!  بعدش،  از این  رسم زمونه.

کاش میشد زمان رو به عقب برگردوند.

وعده دیدار

چهارشنبه 14 تیر 1396 22:27 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 0 نظر چاپ

قدیما که بچه تر بودم وقتی میرفتم پیش مامان خیلی با خودم فکر میکردم که چی ازش بپرسم و بعد حواسمو جمع میکردم که  برای شنیدن جوابش به نشونه های اطرافم با دقت نگاه کنم. (معمولا رد شدن قطار یا دیدن یه چیز جالب یا یک آدم خاص یا حتی موجودات  عجیب حوالی اونجا نشونه برام محسوب میشد. مثلا یه دفعه یه جوجه تیغی دیدم.)

تمام مکالمه ما تو همون مکان( ینی آخرین جایی که دیدمش اونجا بود) اتفاق میفتاد.

چند سالی قضیه همین بود تا کم کم به جسارت های خاص خودم پی برده بودم و کاملا حس میکردم که دارم جوابا رو اونجوری که خودم دوس دارم بشنوم میشنوم.

یه مدت بهم ریختم که این دیگه چه وضعشه چرا به این بدبختی باید آدم جواب یه سوالو  از مهم ترین شخص زندگیش بفهمه، یا مثلا  یه مدت خودمو سرزنش میکردم که با چه عقلی همچین ایده ای زده بودم برای گرفتن جوابام؟! و یه مدت هم بود که دیگه به خودباوری محض رسیده بودم و رسما نظرشو در مورد سوالات روزگارم همون چیزی میدونستم که مطلوب من باشه ینی میگفتم اون میخواد من کاری رو بکنم و تصمیمی رو بگیرم که خودم دوست داشته باشم.

و اینقدر سرم به سنگ خورد که نهایتا به جایی رسیدم که  نه تنها دنبال جوابی نبودم، بلکه انگار سوالی هم در کار نبود دیگه. میرفتم پیشش نگاش میکردم. هر دومون سکوت میکردیم، دل من آشوب بود که الان چی باید بگم بهش و اینقد لفتش میدادم که موقع رفتن میشد و با یه خداحافظی شک دار ملاقاتمون تموم میشد...

الان دوساله که داره روز سالگردش اتفاقای خیلی جالبی میفته. اتفاقی از جنس دیدار با دوستاش. دوستاییش که به دلایل مختلف خیلی دور میفتیم از هم همیشه.

دیدارای این دوسال از نظر من یک دیدار ساده نبود... ما متاسفانه دورتر و بی خبر تر از چیزی بودیم که بشه تصور کرد و خیلی اتفاقی این دیدارا تو اون تاریخ جور میشد.

من خیلی فکر کردم راجبش...

توضیح نتیجه فکرام یه مقدار برام سخته. فقط میتونم بگم که خیلی یاد فیلم اینترستلر میفتادم این روزا که زمانی که دیدمش میدونستم دارم یه فیلم میبینم و لزوما یه مساله اثبات شده نیست ولی کلی اشک منو درآورد و برام یکی از اون چیزای امیدبخش زندگیم بود که اگه همچین چیزی میبود چقد همه چیز زندگی من و کسایی مثل من میتونست بهتر باشه!
خلاصه این روزا حس کردم اگه بخوام دنبال توجیهی برای این اتفاقات باشم باید یا با یک مفهوم خاص فیزیکی برای ارتباط بین چیزی که یه زمانی وجود داشته و دیگه وجودنداره با چیزی که از همون زمان همچنان  وجود داره باشم. و یا اینکه  باور خیلی قوی ای به قابلیت های قسمت ناهوشیار مغزمون داشته باشم که به واسطه اتفاقات گذشته، به زندگی الانمون و تصمیمامون و رفتارامون یجوری که خودمون هم نمیفهمیم چجوری، جهت میده.


نمیدونم چی میگم ولی این فکرا درست یا غلط منو آروم میکنه. همونجور که یکی میشینه دعا میخونه برای عزیزش و آروم میشه.

گرچه که من باز فکر میکنم هر دوی این کارا، یجور مقاومت برای روبرو شدن با همون غم بی سر و تهه و مساله همچنان پابرجاست!

خسته از این همه دوری

چهارشنبه 7 تیر 1396 23:31 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 1 نظر چاپ

همیشه تو برخورد با آدما (هرکی که میخواد باشه) معذبم سر اینکه همش استرس دارم خب الان نوبت کیه که یه چیزی بگه و چی باید بگه و نکنه اون چیزی که طرف مقابل انتظار داشته ازت بشنوه گفته نشه و یه سری استرس های دیگه از همین دست...

همیشه هم بعد از برخوردم با آدما خودمو سرزنش میکنم که چرا اینقدر سخت میگیرم.

ولی وقتی میبینم که خییییییلی راحت با چندتا کلمه اینور اونور که یکی بهم میزنه چقد عالی میتونم بهم بریزم، به این نتیجه میرسم که دلواپسیم کم چیز الکی ای هم نیست.


حس خسته ای دارم