X
تبلیغات
رایتل

Hard time!

جمعه 19 آبان 1396 01:13 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 1 نظر چاپ

میگن این خیلی چیز رایجی هست که یه جای زندگیت واستی و یه چیزایی برا خودت بگی!

سرت یخ کنه و بگی من اینجا دارم چه غلطی میکنم؟

ابروهاتو بدی بالا، به حالت هاج و واج واستی و بگی چرا هیشکی منو نمیفهمه!

یا چشماتو ریز کنی یه نگاه از گوشه چشمت به بالا کنی و بگی خدا منو یادته؟

با دستات به خودت اشاره کنی و بگی چرا من؟!!

یا با همه عالم و آدم قهر کنی و  بگی اصن نخواستیم!

یا خودتو مچاله کنی تو خودت و سرتو بگیری و اونقدر سرت بگرده که  به بی حس ترین حالت ممکن برسی

و با خودت بگی که چی؟!

که چی؟

واقعا که چی؟

و شاید خیلی سوالای دیگه...


فکر میکنم این طبیعت آدمیزاده که تو شرایط سخت، مغز برای متعادل کردن و آروم کردن خودش به کارای مختلفی دست میزنه! از جمله فیلسوف شدن!!!

و پرسیدن سوالایی که فقط پرسیدنش کار آسونیه و جواب دادن بهش تقریبا غیر ممکنه!

شاید بهتره بگم جواب دقیق دادن بهشون کار غیر ممکنیه!

ولی بالا بری پایین بیای، تهش این تویی و یه مهلکه سخت که توش قرار گرفتی و باید به یک طریقی ازش بیرون بیای و دیگر هیچ...

و این است زندگی...


آفتاب عالم تاب....

چهارشنبه 10 آبان 1396 16:10 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 2 نظر چاپ

آفتاب پاییز رو دوست دارم...

وسط کلافگی ها، تو شرایط مزخرف و خسته کننده، تو سردی ها و ناامیدی های زندگی و ...

یهو میبینی ازیه کناری افتاد تو چشمت...

گرمت میکنه، نوازشت میکنه.

بهت امید میده!

و اگه خوب گوش بدی، میشنوی

میگه که بیخیال رفیق!

و تو چاره ای جز بیخیال شدن و مشغول بازی با اشعه های امید شدن نداری....

Tiredness

پنج‌شنبه 4 آبان 1396 22:02 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 0 نظر چاپ

از میان حجم خستگی، سر اگر بردارم

تنها فکرم اینست

کاش روز بهتری ما را مهمان بود...

In conclusion.

جمعه 28 مهر 1396 00:48 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 1 نظر چاپ

روزها میگذرند...

و من هم.



Confusion.

یکشنبه 2 مهر 1396 23:27 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 1 نظر چاپ

بعضی وقتا هس که نمیدونی چته.... ینی واقعا نمیفهمی!

هم خر کیفی بخاطریکه یه روز خوب داشتی با کلی دوستای جون در جونیت و کلی خوش گذروندین و به شیرینی توپ از دوستت گرفتی!

هم یکم بی اعصابی بخاطریکه دم دقیقه نود خروج از جایی که رفتی بودی دوستاتو ببینی و انرژی بگیری، حس میکنی یه آدم مزخرف روزگارتو دیدی که اگه یک دقیقه زودتر خارج شده بودی نمیدیدیش و اعصابت بهم نمیریخت...

هم باز ذوق زده ای که دوست جون دوس داشتنیت بهت یه پیکسل خوشگل کادو داده!!!

هم میبینی که بعد این همه روز دلگیری و منتظر اتفاقا الکی موندن دیگه واقعا از دست خودت خسته شدی و دل رو میزنی به دریا همه آدمای به درد نخور رو میریزی تو آشغال دونی تلگرام...

هم هنگی که چرا اونی که تو برنامه ت بود وقتی میری دانشکده بری ببینیش حتی تو فکرش بودی که براش سوغاتی ببری رو نرفتی ببینی و یهو خودش جلوت سبز شد و تا دو قدمیت اومد تا بلخره ببینیش و ... بر خلاف تصورت نه تنها خیلی هم حوصله ت رو داشت و دوس داش حرف بزنین ، که اتفاقا فکر کرد خودش مزاحمه و رفت...

هم یه حس خودباوری داری که یکی هس که به خودِ خودت و دقیقا همین چیزی که هستی اهمیت میده، اونقدر که وقتی یهویی میری سر لپتاپش که باهاش کار کنی، وبلاگتو میبینی جزو 10 تا صفحه پیشنهادیش بروزرش هست  از بس که بطور مرتب چکش میکنه

هم کلی اوور اکتیوی و یه سری آهنگی دوپسی دوپسی میذاری تو گوشت و مسیری که همیشه مرگت بوده پیاده بری و با تاکسی یا اتوبوس میرفتی تا خونه رو، پیاده و با قدم های کشیده و خوشحال و ریتم تند میری...

تهش میبینی هم خوشالی هم ناراحتی هم خوبی هم بدی هم خسته ای هم کلی ذوق انجام دادن کارای خفن داری...

این وقتا... آدم واقعا چه باید بکنه؟

به راستی که... حس درهم و برهمی خاصی مارا فرا گرفته!


به نظرم تو این شرایط آدم به یک رستینگ اساسی نیاز داره چون به طرز فجیعی مخش آب روغن قاطی کرده و باید اینا همه ته نشین بشه و چیزای مهم بیاد رو ببینه چند چنده با خودش!

بله و این چنین بود که ما در انتهای یک روز پر هیاهو و پر هیجان (نسبت به بقیه این روزایی که خونه بودم و هیچ برنامه خاصی نداشتم) تصمیم گرفتیم فقط سر به بالین بذاریم و دیگه به هیچی فکر نکنیم.


پ.ن1:  امشب تو راه برگشت به خونه با همون توصیفاتی که بالا کردم، تمام هیجانات فروخورده این دو سه هفته م رو داشتم تو راه رفتنم خالی میکردم،که  دو تا اتفاق خیلی خوب افتاد:

1- بهترین حس دنیا رو داشتم : سبکی 2- برای اولین بار تو زندگیم سکوت کردن ذهنم رو حس کردم و واقعا خوشحال شدم که یه راهی بلخره براش پیدا کردم.

پ.ن2: این کارو احتمال خیلی زیاد بازم تکرار کنم. پیاده روی خوشحالی با پخش آهنگ ولوم بالا

-------------------------------------------------

بعدا نوشت(صرفا جهت توضیح انگیزه این پست): خیلی سخته که آدم ببینه خودشو تو اوج خوشی، کنار بهترین دوستا و آدما، به خودش و قابلیت هاش و دستاوردهاش ایمان آورده باشه،به ارزش خودش پی برده باشه، ولی باز ببینه که ذهن ناآرومش دوس داره به غصه های مسخره و آدمای تاریخ گذشته و چیزای بدرد نخور فکر کنه. خیلی سخته! دیدن این کارای بی منطق ذهنت اونقدر سخته که شاید نوشتن و حتی رستینگ یا گوش دادن به آهنگ هم خوبش نکنه. ولی خب یه راه حل موقتی بود که به ذهنم رسید و برا خودم تجویز کردم... قطعا که نیاز به بررسی خیلی عمیق تری داره...