X
تبلیغات
رایتل

بارش

یکشنبه 22 مرداد 1396 01:23 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 1 نظر چاپ

دلم میخواست خونه بودم شبی مثه امشب...

حالا یکمم دلم خوشه که فردا شب تو جاده ام و شاید بتونم یکم از آسمون شب فیض ببرم.

ولی حس بدیه که دلت یه جای دنج و بزرگ بخواد که آسمون بزرگتری بالای سرت باشه که شهاب بیاد رد شه که تو ببینی که آرزو کنی که ...

ولی وسط ساختمونای بلند و درختای درهم و برهم کاج باشی و تو محوطه ای شلوغ گیر افتاده باشی...

و اوج کاری که بتونی اینجا بکنی این باشه که اگه شبی نصفه شبی دلت گرفت بری بشینی تو محوطه و های های برا خودت گریه کنی و به یه تیکه آسمون که اندازه کف دسته بالا سرت نگاه کنی و بگی خداجون بازم مرسی!

و حس بدتر وقتی به آدم دست میده که همه اینا تو دل کویر اتفاق بیفته!


ینی میخوام بگم ما هموناییم که خودمون پا میشیم کلش کلش میریم تا لب چشمه و بعد فراموشی میگیریم و تشنه برمیگردیم....


پ. ن: یه روزی همه وقایع نجومی رو میدونستم و براشون روزشماری میکردم. و الان اینم حس بدی بهم میده که باید از دوستایی که عین خیالشونم نبود که مثلا ماه گرفت یا از کانالایی که توشون هر چرت و پرتی پیدا میشه بفهمم که بارش شهابیه.


گربه ها یه روز هستن و یه روز نه

دوشنبه 16 مرداد 1396 01:16 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 1 نظر چاپ

امروز از اون روزای پر استرسی بود که میتونست خیلی آروم و عادی باشه...

ولی وقتی دختر خیره سری مثه من تا ظهر روز میدترمش هیچی درس نخونه و بخواد 4تا یونیت رو تو 4 ساعت بخونه، وقتی از استرس اینکه نرسه همه چیزارو بخونه ناهارشو نخوره، وقتی سر کلاس نگران باشه که پسر همکلاسیش فکر نکنه دختر مزخرفیه که عکس از ورک بوکش بهش نداد و همه تلاششو بکنه که نشون بده واقعا هیچی  از گرامر نفهمیده، وقتی تو انتشارات نگران بچه گربه هایی باشه که ممکنه بیان داخل و بعد اگه بیرون نرن اونجا حبس بشن چی میشه، وقتی بچه گربه هارو بیرون حتی  زیر پله همیشگی هم نبینه و معلوم بشه که امنیت اونجا برا خودشون یا مادرشون زیر سوال رفته و از دست بچه های اراذل خوابگاه حرص بخوره، وقتی تو راه برگشت از انتشارات جوجه تیغی مضطرب رو ببینه که ملتمسانه نگاهش میکنه، وقتی بیاد بلخره تو اتاقش و تا میخواد استراحت کنه و با دوستاش چای بخوره و خوش و بش کنه یهو صدای گورومب خیلی بدی از تو راهرو بشنوه و اول فکر کنه بچه های خل و چل شوخیشون گرفته و بعد که میبینه صدای خنده ای نیومد هول کنه از اتاق بره بیرون و ببینه دختر بوره اتاق روبرویی که حتی اسمشو هم نمیدونست افتاده کف زمین از حال رفته و هر لحظه که میگذره بیشتر به خاطر بیاره که اون داره الان چی میکشه و هی به کسایی که دورش جم شدن اورد بده که باید چیکار کنن ولی خودش از استرس نتونه هیچ کاری برای بنده خدا کنه و لازم باشه یکی خودشو جم کنه...

همه اینا میتونه خیلی الکی یه روز آروم و عادی رو پر از استرس کنه.


داشتم این پست رو مینوشتم که برای دومین بار حال دختر بیچاره که هم اسم منم هست بد شد. خیلی نگرانش شدم و این دفعه سعی کردم مفیدتر واقع بشم.

کمک کردم ببریمش تا دم در خوابگاه که بعددیگه بردنش بیمارستان...

خدا کنه ضربه ای که در اثر از حال رفتن و زمین خوردن به سرش خورده جدی نباشه.

هم اتاقیم که وسط شلوغیا ول کرده بود اومده بود تو اتاق، گفت عصبی شدم که بچه ها اینقد پیگیر جم میشن دور بنده خدا و  بعد میگن چرا پلاسکو فلان!

راست میگه هر کدوم از ما میتونیم عامل مشکل باشیم.

من خودم خیلی استرسی شدم از همون اول چون همش یاد غش کردنای خودم میفتادم و حس میکردم وجودم فقط بقیه رو و خود اون بنده خدا رو ( اگه بفهمه دارم چی میگم) اذیت میکنه.

جدای اون حالا، دختره رو روزی هزار بار میدیدم یبار نرفتم بهش سلام کنم! یا یکی از این ده باری که میشنیدم یکی داره از بیرون اسم منو صدا میزنه کله مو نکردم از در بیرون ببینم اون کیه که هم اسم منه! :/

در اثر فشار کار و استرس حالش بد شده بود... شاید اگه یکم دوستای بیشتری داشت هواشو داشتن امروز اینقد خودشو اذیت نمیکرد که اینجوری بشه

چمیدونم اصن :|

امیدوارم زودتر خوب بشه.

Respectness

پنج‌شنبه 12 مرداد 1396 01:45 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 1 نظر چاپ

جدیدا خیلی بهت فکر میکنم. ینی از اون شب که تو خوابم برای اولین بار ورژن بزرگ شده ت رو دیدم و یه سلام مختصر کردم و با یه ببخشید سریع از کنارت رد شدم، فهمیدم که دیگه ناهوشیارم هم باهات کنار اومده.

درواقع قبلا این من بودم که داشتم همش با قسمت ناهوشیار مغزم کنار میومدم، بابت تمام خوابای چرت و پرتی که میدیدم در موردت، در مورد خونوادت،  در مورد گذشته مون،اصن در مورد یه چیز بی ربطی  که خواب میدیدم ولی تو همینجوری الکی کنار تک تک قاب های تصویر تو خواب من واستاده بودی، یا در مورد آینده ای که تو توش وجود نخواهی داشت هیچ وقت!

ولی حالا انگار این مشکلم هم حل شد. انگار مغزم با تمام سلول هاش فهمید که زمانی بسی طولانی گذشته از اون داستان و دیگه ما ربطی بهم نداریم.

نمیدونم ولی این واکنش به چی بود که از اون لحظه دارم بطور کاملا هوشیار خودم به اختیار خودم بهت فکر میکنم. به اینکه چقدر خوبه که نیستی...و چقدر اینجایی که هر کدوممون هستیم برای خودمون خوبه و چقدر دوست دارم یه روزی که شاید همین روزا باشه خیلی اتفاقی ببینمت و با یک نگاه، در کسری از ثانیه، هم خوشحالیمو از زندگیمون، هم غمم از چیزی که بهم گذشت،  و هم غرورم بابت تمام چیزی که بودم و هستم و تو یا خانوادت نخواستین ببینین بهت نشون بدم. و نهایتا این فکر به استرسی ختم میشه که من چطور در یک نگاه میتونم این همه حس رو منتقل کنم و فقط باید امیدوار باشم یجوری از نحوه راه رفتنم وقتی دارم از جلوت بی اعتنا رد میشم تو همه اینارو بفهمی.


من مثلا دارم الان روزای سختی رو میگذرونم. روزایی که کسی ازشون خبر نداره و دوست هم ندارم خبر بدم.

ولی خنده داره که وقتی برمیگردی به تمام گذشته ت نگاه میکنی و خوب بررسیش میکنی، نهایتا یه حس کودکانه یا از سر خامی رو، ناب ترین عمیق ترین با ارزش ترین حس  ( و کلا به قول اون پسره تو کلاس زبانمون که کلی بزرگه و به داشتن معشوقه های زیاددر هر دوره از زندگیش معروفه:" با کیفیت ترین عشق!") میبینی!

خنده داریش به این نیس که یه حس کودکانه که بابتش شاید خیلی هم پشیمون باشی داره اینقدر بزرگ میشه،در واقع بامزگیش به اینه که میبینی چه زندگی مزخرفی در چه محیط های مزخرف تری داشتی که بعد این همه سال هنوز هیچ بنی بشری پیدا نشده یه سر سوزن این رکورد رو جابجا کنه :)



P.S: Speaking of not finding suitable person, don't forget to respect yourself!

تجربه های کاری من

چهارشنبه 4 مرداد 1396 14:55 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 0 نظر چاپ

الان چند روزه که عصرا میرم جایی که میشه بهش گفت سر کار! ولی خب این اسم یکم ثقیله چون اوضاع اونجا خیلی خنده دار و شوخ هست برای من.

تجربه روز اول کاری - البته اگه روز اول رو اون روزی در نظر نگیرم که کلی براش لحظه شماری کردم و با کلی بنده بساط و خوراکی و کلاه کپ به سر و مدل مایکل قدم زنون رفتم به سمت پشت خوابگاها و .... دیدم که کلا برقا قطعه! چون خودش کلی داستان مضحکی بود برام که چرا  بعد 2 هفته که تخلیه یه سری ساختمونا رو اعلام کرده بودن و با این وجود در حالت متروکه همچنان یه سری چراغاشون روشن بود و هیچکی هم ککش نمیگزید و کاری به کارشون نداشت، ولی چرا درست همون روز که قرار هم  بود من انتشارات رو باز کنم، رئیس دانشگاه دستور میدن برق کل اون ساختمونای متروکه رو قطع کنن؟!! و خب مسئولای خوابگاه هم عقلشون به این چیزا قد نمیده که یه انتشاراتی هست اون پشت، یا اصن اون هیچی، یه طبقه اون ساختمون مال خود آقایون تاسیساتی هست که شبها هم میمونن و خلاصه خودشون تو کار خودشون مونده بودن و ساعاتی رو در تاریکی سر کردن. بله حالا بگذریم ازاین اوضاع خر تو خر-روز اول خیلی هیجان انگیز و پت و مت وار بود و همین مساله باعث شد که من هر روز عصر که در اونجا رو باز میکنم حس کنم دارم میرم یه جایی که قراره توش کلی سوتی بدم و بعدش بشینم کلی به کارای خودم بخندم :)

ولی خب همش هم تجربه شد برام که در قالب چندتا نکته میگم:

- اگه محل کارتون کثیفه و کسی غیر شما قرار نیس که اونجا رو تمیز کنه و شما هم رو مساله کثیفی تمیزی حساس هستین و واقعا با تمام وجودتون میخواین که اونجا رو تمیز کنین، پیشنهاد میشه از روزهای قبل یا ساعاتی قبل و حتی دقایقی قبل از شروع کار، اقدام به این کار کنید، چرا که اصلا صورت جالبی نداره یکی وارد محیط کارتون بشه، شمارو نفس نفس زنان جارو به دست و عرقو ببینه و بعد ببینه که اون دقیقا خود شما هستین که میخواین کارش رو انجام بدین. (نمیخوام بگم جارو کشیدن بده یا آدمی که اون کارو میکنه با آدمی که کار دیگه ای میکنه تفاوتی داره ولی میخوام بگم تو هر کاری آدم بهتره مرتب منظم و محترم به نظر بیاد. نه یه آدم شلوغ پلوغ و کلافه و عرقو :| )

- اگه با دستگاه پرینت کار میکنید و دچار مشکل همیشگی گیر کردگی کاغذ در لابلای مزخرفات پشتش میشید، الکی نرید هزار بار فایل رو برا پرینت بفرستین :) این که یه ماشین الکترونیکی رو مجبور به کارای بیشتری کنی هیچ کمکی به انجام سریعتر کار نمیکنه، جاروبرقی که نیس!!! مشکل نرم افزاری یا سخت افزاری داره خو! در کمال آرامش و خونسردی همون کاری که صاحبکارتون گفته رو انجام بدین و از داغ بودن اون مزخرفات پشت دستگاه هم نترسید! لولو خرخره نیس یخده داغه فقط :)

- اگه تو کارتون دچار مشکلی میشید و میخواید با صاحبکارتون تماس بگیرید و تحت هیچ شرایطی موفق نمیشید شمارشو بگیرید، حتما به این موضوع شک کنید که شاید خط شما از شبکه خارج شده و باید گوشیتونو خاموش روشن کنید. و اگه به این موضوع شک نکردین حداقل شمارتونو به کسی ندین که خبر پرینت شدن یا نشدن رو ازتون بگیره، چون خیلی شما آدم خنگول و به درد نخوری به نظر میاین.

- اگه در محل کارتون اجناسی قراره فروخته بشه که از قبل اونجا بوده، تا زمانی که مطمئن نشدین که از تمامی موجودی کالاهاتون مطلع هستین، در مورد نداشتن چیزی اظهار نظرنکنید، خصوصا اگه اون شما هستین که تازه به اون محل اومده و قبلا اون فروشگاه یا مغازه یا هرچی که هست اونجا وجود داشته و عده ای مرتبا ازش خریداشونو میکردن! چون نه تنها اونا میدونن شما چی دارین بلکه جاش رو هم حتی میدونن و میان شمارو ضایع میکنن :)

- اگه میخواین با دستگاه کپی کار کنین، و قراره یه سری کاغذ رو بذارین جلو دهنش بخوره که بد عین همونا رو تخ کنه، خب حقیقتش اینه که شما باید در حین اینکه اون کاغذارو میخوره دستتونو جلو دهنش نگه دارین تا بفهمه رییس کیه!

- هیچ وقت به مکان های اداری ساعت 10 شب فکس نزنید!  اونا اون موقع شب نیستن و یحتمل اگه دستگاه فکسشون از همین داغونا که شما دارین باشه، جاییش ذخیره نمیشه که یکی فردا بیاد ببینه. و شما مجبورید فرداش کله صب دوباره پاشین برین فکس رو بفرستین...

خلاصه  خیلی حواستونو جم کنین. بعضی کارا خیلی خطرناکن حسن.

آهان نکته آخر اینکه از این سوال صاحبکاراتون که آخر ساعت کاری اسمس میزنن "چراغا رو خاموش کردی؟" هم ناراحت نشین. اونا پیرن یکم

آخرین شب...

چهارشنبه 28 تیر 1396 01:41 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 2 نظر چاپ

گاهی وقتا دنبال یه کار جدیدی میری چون برات جذابه،

گاهی هم میری دنبالش چون زندگیت گیر اونه،

گاهی وقتا هم مثلا میخوای تجربه کنی صرفا،

ولی یه دلیل دیگه که پیدا کردم این بود که تو میری دنبال یه کار جدید چون فقط میخوای به بودن هات یک جای دیگه اضافه کنی! ینی میخوای یک جای دیگه هم برا خودت پیدا کنی!

امشب مثلا خیلی دلم میخواست برم اون پشت مشتای خوابگاه تو تاریکیا کلید بندازم و به محل کار جدیدم برم، با اینکه لزومی نداشت این کارو بکنم ولی حالتی داشتم که دلم فقط سرپناه میخواست.

راستش امشب برعکس شبای دیگه زیاد هم شب خوشحالی ای نبود، شلوغ بود و پر از حرف و خنده ولی حس میکردم همه بچه ها دنبال جک و جفنگ گفتن و یه نفر آدم باحال تر و پر انرژی تر از من هستن برای همین زیاد به من و حرفام اهمیت نمیدادن. و همین مساله در کنار تحمل آدمای مزخرف دیگه خوابگاه باعث شد خیلی حس غریبگی و بی خانمانی بهم دست بده. دوس داشتم تمام تایمم رو تو جای جدیدی که  قول دادم روزی 2 ساعت حداقل باشم ولی میتونم بیشتر هم باشم بگذرونم.

ولی خب ترجیح دادم به عنوان آخرین شب بمونم پیششون.

 آخرین شب و حتی میشه گفت آخرین اوقاتی بود که من تو اتاق میگذروندم با بچه ها. از این به بعد همش کتابخونه هست و انتشارات.

دوس دارم این حالت رو. با اینکه خیلی وقتا فراری هستم از تنهایی ولی گاهی هم حس میکنم خیلی دوس دارم تنهاییامو.

اصن چه بهتر از این!