X
تبلیغات
رایتل

مصائب نوشت

دوشنبه 6 آذر 1396 15:15 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 0 نظر چاپ

من شاید خیلی غرغر بنویسم بعضی وقتا ولی دوس ندارم خودمو لوس کنم.

نمیدونم یه مدته از همه چی بدم میاد... وبلاگایی که توشون همه از درداشون میگن و بعد یه عده قربون صدقشون میرن که وای الهی بمیرم ایشالا زودی خوب بشی و ... البته شایدم یجور حسادته چون برای من کسی غیر از یک دوستم کامنت نمیذاره که اونم میتونه از هزار و یک راه دیگه باهام حرف بزنه و نیازی نیس وارد بازی وبلاگ بازی بشه (اینو من باب توصیف وقایع میگم نه غرغره نه چیزی. من عادت دارم به این وضعیت...) برا همین فکر نمیکنم حسادت هم باشه...

خب هرکسی یجوری بزرگ شده. منم یجوری بزرگ شدم که برام بی معنیه هی بخوای خودتو لوس کنی و غصه هات اینقد بگی بگی تا یکی بیاد دورت بگرده! میتونی از غصه هات بگی ولی بالا بری پایین بیای تهش خودتی و غصه هات. حالا هرکار میخوای بکن!


چند روزه اتاق تنهام. ینی دختر شیرازیو هس ولی خب... شیرازیه دیگه. خسته و همش دراز کشیده رو تخته اصولا. البته از صبح زود تا عصر هم میره سرکار و این بی تاثیر نیس... ولی فکر نمیکنم همیشه و هر روزه هم خیلی کارای سختی هم بکنن اونجا چون خودش میگفت که خیلی وقتا بیکاریم و اصولا خاطرات فوق العاده ای که ایشون از سر کار داره من تو کل دوران 5 ساله لیسانسم نداشتم!  به نظر من زندگی خوبی داره، ولی وقتی میاد آش و لاش میفته و وقتی منو میبینه که میخوام بشینم با انگیزه درس بخونم شرو میکنه به غرغر کردن که آره من احساس بیهودگی میکنم و نمیدونم هیچ کاری نمیکنم حتی مقاله م هم ننوشتم و ....  منم میخوام درس بخونم، منم خیلی دوس دارم برم خارج از کشور، بعد اون وسطا  از افتخاراتش میگه که با اون وضع الان اینطوری شده و به همه زندگیش گند خورده و ... اصولا چون همه چیزارو با جزئیات برا همه هم اتاقیام میگه، خیلی حرفاش این وسط تکراریه و من هی باید بگم آره گفتی... آره میدونم ... همممم همممم :)

من خیلی برام سخته دیدن آدمی مثه اون، آدمی که همش ربلکسه و در حال ریلکس کردنه، هیچ وقت خودشو بابت هییییییچ موضوعی استرسی نمیکنه و به خودش فشار نمیاره... رو تختش پررررر از وسیله هست و حتی برای خوابیدن روی تخت جمشون نمیکنه و در واقع به شکل ماهرانه ای به زیر اونها میخزه.... وقتی میخوابه اپسیلونی جوم نمیخوره، ولی چون مامانش بهش گفته که هیچ وقت تو خوابگاه تخت بالا نرو چون خیلی وول میخوری و میفتی پایین، هیچ وقت این حرکت رو انجام نداده و نمیده! (حتی تو شرایط مهمانی) و وقتی بهش میگیم که تو خیلی بی حرکتی تو خواب حالا میخوای یبار امتحان کن ترست میریزه، میگه نه لابد مامانم یه چیزی میدونسته که گفته! ( که من برم تو افق محو شم الان!)

بعد واقعا هیچ کاری نمیکنه و همش خودشو سرزنش میکنه که چرا هیچکار نمیکنه، و هرچی براش میگم که از هرجایی شرو کنی خوبه و همین الان میتونی مثلا کار کنی، باز ادامه میده غر زدناشو...

حالا از خواستگارای توپش نگم که نمیدونه باید بهشون چی جواب بده و همینجوری همشون هستن و با همشون گهگداری حرفای معمولی میزنه ولی به محض اینکه طرف میگه خب جواب چی شد داغون میشه و میره تو خودش چون نمیدونه که چی باید جواب بده و اصلا نمیدونه که از زندگی چی میخواد

دختری که قدرت تصمیم گیری نداره انگار... همش یجور مات و مبهوتیه :/


خلاصه... من با ایشون الان تنهام و همش میخوام دررم برم کتابخونه که بلکه یکم با تمرکز بیشتر کار کنم، ولی اون کلید نداره وقتی از سر کار بیاد پشت در میمونه و حالا اون کلید رو هم بشه کاریش کرد حس میکنم خیلیییی ناراحت بشه چون به شدت آدم عجیب غریبی هست و همش دوس داره کسی پیشش باشه و حرف بزنه براش و ....

این هم یه چیز دیگه که رو اعصابمه این روزا :|

گله نوشت های خوابگاهی

شنبه 4 آذر 1396 17:31 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 0 نظر چاپ

ولی خداوکیلی من اگه یه چیزی یا کسی یا امکان خاصی رو داشته باشم و بدونم که یه نفری اونو نداره، از دست داده یا حتی نمیتونسته اصلا که داشته باشه در حدی که ممکنه براش تبدیل به یه حسرت شده باشه ، اینقدرررر راجب اون چیز یا شخص یا امکان خاص جلوش حرف نمیزدم حتی اگه قرار بود در موردش بد بگم و اعلام نارضایتی کنم.

چون تو نمیدونی داری چه آتیشی به دل کسی میزنی که 1 ثانیه از همین نارضایتی تو بزرگترین آرزوشه!


من بی بال و پرم بدون رویات

بی تاج سرم بدون دنیات

آهنگ منتخب تو مخ رفته من از بین آهنگایی که از در و دیوار خوابگاه صداشون میاد!

صرفا نوشت

پنج‌شنبه 2 آذر 1396 02:20 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 0 نظر چاپ

شاید تو شهر کویری و بیابون نما و پر گرد و خاکی زندگی کنی، ولی یه روز صبح که با صدای هم اتاقیت که داره داد میزنه "دیشب بارون اومده" بیدار شی  و بوی هوای بارونی بزنه تو صورتت، تخیل میکنی که تو خوش آب و هوا ترین نقطه دنیا درس میخونی و میبینی که زندگی هنوز قشنگیاشو داره...


یه وقتایی خیلی تلاش میکردم در مقابل کسی که حس بدی بهش داشتم خودمو بی تفاوت یا حتی آدم نایسی نشون بدم، یجوری که انگار تو دلت بهش میگی "حالا عب نداره تو اینقد آدم حال بهم زنی هستی"، "خب لابد دست خودت نیس"، "من میتونم تحملت کنم" و "تو دوست مایی" و همچنان بهش لبخند میزدم... ولی اینا هیچ فایده ای نداشته... اون بلافاصله فهمیده که من ازش بیزارم و با نگاهاش بهم فهمونده که "خودت هم چیزی هستی حالا؟"


روزها میگذرن... روزهای پاییزی که دوست داشتم بیشتر لابلای برگا و درختاش بگذره ولی ...........

روزهایی که توشون تنهایی هامو خیلی بیشتر از قبل دوست داشتم...و در کنارش میتونستم باز با بقیه مهربون باشم و آدما رو دوست داشته باشم...

روزایی که به قابلیت های زیادی در مورد خودم پی بردم و نهایتا خودمو خیلی بیشتر دوست داشتم.


این روزا تعطیلی خیلی بود، مامان زیاد میدیدیم تو خوابگاه، و من اولش خوشحال میشدم ولی از یه جایی به بعد که حضورشون رو خیلی پررنگ میدیدم هنگ میکردم

زندگیا به طرز عجیبی میتونه باهم متفاوت باشه، شما تصور کنین مادر باشین، 20 و اندی سال زحمت بچتو کشیدی و کمترین کاری که براش کردی این بوده که 20*365 *2 وعده غذایی براش پختی گذاشتی جلوش بخوره اونم به شکلی که به ذائقه شازده خانم بیاد (فرضا که ذائقه کس دیگه ای هم مهم نبوده که بخوایم ضربدر یه عدد دیگه کنیم)، بعد بچه ت لطف کرده به خودش فشار آورده یه دقوزآبادی قبول شده ، بعد تو بجای اینکه بگی آخیش میره یه مدت سرم خلوت میشه یه نفسی میکشم، بهش گفتی الهی بمیرم مامان کاش همینجا شهر خودمون میشد درس بخونی! بعد اون میره شهر دیگه و تو اصلا نمیدونی داره چه غلطی میکنه دقیقا، ولی هر روز زنگش میزنی کلی سوال در مورد اینکه جا و مکان خوبی بهش داده دانشگاه یا نه و هوا سرده یا گرمه و یوقت نچاد! آِیا غذای خوبی بهش میدن یا نه میپرسی، و نهایتا با کلی نگرانی شب سرتو رو بالش میذاری که بچه م معلوم نیس چقدرررر سختی داره میکشه خدایا خودت کمکش کن...

گاهی حتی براش غذای پخته شده یا مواد اولیه! میفرستی ببرن یا انواع لباس از گرم گرفته تا هرچی!!! و حتی دیده شده که شل آب معدنی مخصوص!!!!! پست میکنی براش!

ولی یوقتایی به اینهم  بسنده نمیکنی و پامیشی خودت شخصا میری پیشش تو خوابگاهی که ما خودمون تو اتاق جا نمیشیم!!! ، و بعد کله صبح بیدار میشی میری تو آشپزخونه و سعی میکنی اون ضریب 20  رو هی بیشتر کنی!

برای من خیلی غیر قابل درک هست این زندگیا گرچه که میدونم زندگی 90% دخترای دانشجو اینجا همینه!

بعد باید همش خودمو کنترل کنم و به دوستام نگم "چقد شما لوسیییییین!" چون احتمالا این منم که وضعیت زندگانی عجیب غریبی دارم

حالا بگذریم....همینجوری این گیر کرده بود تو کله م که من از خونواده خیلی عجیبی هستم یا اینا واقعا لوسن؟! :|


بهرحال... من هیچ وقت برا بچه م اینقدررررر مایه نخواهم گذاشت. فوقش تا 18 سالگی که اونم در کیفیت و چند و چونش باید با باباش به توافق برسیم :))

ینی یه چیز تو این مایه ها که من تا 5 سالگی از همه چیم حاضرم بزنم بخاطر بچه، از اون ب بعد تا 11 سالگی خودمو موظف به تغذیه سالم و برخورد خوب و مامان طور براش میدونم،  تا 18 سالگی فقط اینکه میتونه با ما تو خونه زندگی کنه و من دیگه خودمم! مثه یه دوست مهربون براش که بهم ربطی نداره چی میخوره کجا میره چیکار میکنه چجوری فکر میکنه، فقط اگه کمکی بخواد هستم، ولی از 18 سالگی به بعد من یه دوست پرررو ام، بسه دیگه هرچی خورده خوابیده باید پاشه بره واسه خودش


همین... قرار بود یه نوشته ساده باشه وسط درس خوندنام ... چقد طولانی شد...

شب بخیر

Have you ever been in love with special part of your country?

دوشنبه 22 آبان 1396 16:12 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 0 نظر چاپ

ما که نشستیم برا خودمون اینجا لم دادیم و فقط چندتا پست رو بالا پایین میکنیم، و به محض اینکه سرمون سوت کشید، طاقتمون تموم میشه و تو یه لحظه مغز دستور میده که بسه دیگه نمیخواد بخونی همه چیو ببند، کاری که از دستت بر نمیاد پس به زندگی خودت برس!

ولی وای به حال کسی که تو دل این وضع باشه، مغزش کلا دیگه دستوری نمیده و زندگی ای براش نمونده که بهش برسه!


چقدر عجیبه که تو انواع و اقسام وحشی گری های طبیعت آدمیزاد هنوز میتونه دووم بیاره!

شاید برای شما هم پیش آمده باشد...

شنبه 20 آبان 1396 03:05 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 2 نظر چاپ

گاهی از آدما خسته میشی

از همشون

از همه ی همه ی همه!

حتی دوست داشتنی ترین ها! مهربون ترین ها! بهترین ها!

فقط دوس داری سر بذاری به بیابون...


یا گاهی دلت لک میزنه برای یه کلمه حرف زدن با یکی

هرچند حرف ساده ای در حد یک جمله: کاش میشد بدون اینکه بهت بگم میفهمیدی که چه حالی دارم...

ولی هرچی میگردی هیشکی اعتمادتو جلب نمیکنه

هیشکی از سخت گیریات پیروز بیرون نمیاد

هیشکیِ هیشکیِ هیشکی!

و باز دوس داری بری به همون بیابون...


حالم از محیط های اجتماعی بهم میخوره. مخصوصا اینستا.

نه که بخوام بگم چیز مزخرفیه ها! ولی برای کسی که ارتباط انرژی بخش و مفیدی با کسی نداره و تو زندگی خودش مونده و نمیفهمه روزش چجوری شب میشه سمه! سم!

همش بری به ماراتون آدما برای اثبات خوشبخت بودنشون به بقیه چشم بدوزی،به این  فکر کنی که باید انگشتت رو دوبار روش بزنی یا فقط یبار آروم بکشی و نهایتا خودت رو یه بازنده همیشگی ببینی....

این نبود هدف من.

تبدیل شدن به یه آدم مصنوعی و شرطی که روزی ان بار باید همه شبکه هاشو چک کنه، دیدن عکس پروفایلای عجق وجق و شاخ درآوردن از اینکه دقیقا چرا؟!!! ، جمع کردن اطلاعات مزخرف و بی ارزش از آدما و تلاش برای قضاوتشون، پشت دیوار ریسنتلی بقیه موندن و فکر کردن به دلایلیشون برای این کار، جواب سر بالا شنیدن از یه دوست خیلی خیلی قدیمی که تلاش داشتی باز ارتباطات رو تجدید کنی  و حرص خوردن از نحوه برخوردش بعنوان یه خانم دکتر مملکت! تحمل انواع اقسام پسر تازه به دوران رسیده که تو دایرکت اینستا سرتو با سوالای احمقانشون میخورن صرفا به قیمت فالو کردن پیج دانشگاه پرمدعات! شاهد بلاک شدن از طرف کسایی که در اوج حقیری یه چیزی میگن و در میرن و طاقت شنیدن جوابش رو هم ندارن! چک کردن بلاک لیست خودت و حس خاطر جمع شدن مسخره ای که بعدش بهت دست میده، کلنجار رفتن با خودت برای سکوت در مقابل کسایی که تو گروهای مختلف حرفای بیربط و مسخره میزنن و .......

خیلی مسخرس که آدم ندونه از هر امکانی که براش بوجود میاد دقیقا میخواد به چی برسه. خیلی!!!


پ.ن1: میدونم حالم بده که اینارو دارم میگم ولی این حال 90% شبای منه.

پ.ن2: ترجیح میدم کسی منو نخونه یا اگه میخونه حرفامو ندیده فرض کنه، اگه قراره با این حرفا نگران حالم بشه.