X
تبلیغات
رایتل

چو تخته پاره بر موج

شنبه 9 آبان 1394 02:03 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 2 نظر چاپ

بیخیال شده بودم... بیخیال همه چیز، همه غم و غصه های نخ نمای رنگ رو رفته م... نمیدونم از کی بیخیال شدم؟ شاید مثلا از وقتی دیدم آدمای بزرگ اونقدر هم عالی نیستن، آدمای دوست داشتنی اونقدرا هم قشنگ نیستن،  دوستا اونقدم با معرفت نیستن، آدمای به ظاهر خوشبخت چندان راستگو نیستن و آدمای موفق واقعا شاخ نیستن!

وقتی دیدم هممون داریم تو یک سطح از خوبی و بدی و خوشبختی و بدبختی زندگی میکنیم و فقط اسمی که تمایل داریم وضعیتمونو باهاش صداش بزنیم یکم باهم فرق داره...

مثلا من: دختر ۲۵ ساله دانشجوی بلاتکلیف لاغروی تنها و در غار زندگی کننده ... در کنار تمام خوشبختیایی که داشتم و با مرورشون لبخند حاکی از آرامش رو دلم میشینه.

نمیدونم دیگه به نظرم بی معنیه همه چیز، همه هدف های تعریف شده تا این لحظه زندگیم.

شاید به قول استاد باید از همه چیز انصراف داد و نشست چند ماه، حتی یک سال به هدف از زندگی فکر کرد!

ما چرا اینقد زنده ایم؟!

دوباره رفتم

جمعه 8 آبان 1394 10:58 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 0 نظر چاپ

چراغا رو باید خاموش میکردیم، خصوصا که یک پیرزن غرغرو تو کوپه مون داشتیم که از قضا با من هم درگیر شده بود (به زعم خودش) و دو تا دختر جوون هم کوپه ای میگفتن بهت زیر لب فوش هم کلی داده (که بسی مایه خنده این سفرم شده بود...) قضیه این بود که فکر میکرد من حق ندارم ساک سنگینشو از روی تختی که قرار بود روش بخوابم بردارم فقط چون من ۵ دقیقه به حرکت قطار سوار شدم و اون از یک ساعت قبل تر اومده اونجا نشسته! یه چیزی تو این مایه ها دقیقا نمیدونم با چه منطق بی منطقی از من شاکی شده بود ولی اهمیت نمیدادم...

 نگرانی تموم شدن بطری آبم نمیذاشت بخوابم، چه بخوام چه نخوام تشنه م شده بود و بیخیال وقت نصفه شب رفتم به سوی مهماندار عزیز، آقای با شخصیتی بود و ظاهرا کنجکاو,، سوال بارونم کرد و جوابهامو با نگاهای شیطونیش دنبال میکرد. و من که برام غیر قابل درکه این رفتارا از جهتی و از جهت دیگه مدت زیادیه حس ادونچر طلبیم گل کرده و یجور دلهره آوری نترس شدم سر حوصله و با خنده ی ناشی از بامزگی این اتفاق تک تک سوالات رو به آقا جواب دادم و تشکر و والسلام...

همشهری بودیم ... خلاصه...

بازم بهتر از راننده تاکسیای این شهر جدیدن که اصرار دارن شمارشونو بگیری  و هروقت جایی میخواستی بری بهشون زنگ بزنی و وقتی  هم رد میکنی روک و راست میکن برا اون کارا نمیخوام تو بگیر اگه لازمت شد زنگ بزن :|


من رفته بودم، ولی اینبار دوباره داشتم میرفتم. بعد از یک دلتنگی حسابی برگشته بودم خونه و وقتی از جایی به بعد حس کرده بودم انگار اصلا جایی تو این دنیا ندارم و متعلق به هیچ جا نیستم، دلم روزشماری رفتن رو شروع کرده بود، روز شماری دوباره رفتن!

ما آدمای بدبختی نیستیم ولی خب یه وقتایی اونقد دلت بعضی جاها میگیره که حس میکنی تا آخر دنیا هم بری، بازم به اندازه کافی نرفتی دور نشدی... از چی؟ از کی؟ نمیدونی... فقط حس میکنی باید تا میشه رفت... دور شد، دور موند، تنها رفت، تنها شد، تنهای تنهای تنها...

ما خیلی ساده به این رفتن میگیم بریم تو غار خودمون و به داشتن همچین غاری هم افتخار میکنیم.

رفتن دوباره همیشه بدجوری دلمو مچاله میکنه! رفتن اول بار پر از استرس و نگرانی و ذوق و اینجور احساسات برانگیخته ست، ولی دوباره رفتن پر از بی حسیه! بی حسی از شاید یک درد، یکجور درد فروخورده.

برای فریاد این درد هنوز، باید خیلی رفته باشم... خیلی.


اولین پستم یجورایی رفتنی شد بجای اومدنی...

تناقض جالبی :-)