X
تبلیغات
رایتل

هیچی

شنبه 18 آذر 1396 01:28 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 2 نظر چاپ

وقتی که یه عالمه بهت فشار میاد، خیلی قاطی هستی، همه قسمتای مزخرف زندگیت میاد جلو چشمت و حتی همون کاری که برای مقابله با اون حالت، که تو اون لحظه به ذهنت میرسه هم یه کار مزخرف دیگه هست، و از خودت بدت میاد و دوس داری تا ابد بشینی به حال خودت و زندگیت گریه کنی، و وقتی هم اتاقیت از در میاد تو و هول میکنه و بهت میگه که چی شده ولی تو هیچی نداری که بگی.... و بعد که دیگه چاره ای برای پوشوندن صورتت و چشمات نداری، و بلخره میفهمه که داری خودتو بابت یه چیزی احتمالا خفه میکنی، وقتی فقط میگی "هیچی... هیچی نشده! هیچی نیست!"، وقتی که اینجوری شد، این فکرو هم کنار همه فکرایی که داره از تو کله ت میگذره، ولو در حد ا هزارم، در نظر داشته باش که شاید واقعا هیچی نیست...

هیچی نبوده و نیست.

شاید فقط کافیه که بری بخوابی. همین.

فقط بعضی وقتا.

سه‌شنبه 14 آذر 1396 01:27 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 0 نظر چاپ

گاهی وقتا هیچی چنگی به دل نمیزنه

حتی خوندن دوستات... حتی دیدن خوشی های آدما تو اینستا... حتی حرف زدن با رفیقات... حتی تماس تلفنی با تک تک اعضای خونوادت... حتی غذا دادن به گربه ها... حتی عکاسی کردن... حتی اومدن به اتاق دوستت تو بلوک خارجیه خوابگاها و دوش گرفتن تو حموم خارجیش... حتی صابون و شامپوی خارجکی و خوشبوش... حتی مایع دستشویی خوشبو و سرامیکای تمیزش... حتی چای به لیموی دوستت که کلی خاطره باهاش داری از روزایی که باهم هم اتاق بودین... حتی چت کردن و چرت و پرت گفتن تو گروه جداشدگان تابستانی و سر به سر مسافر تو راه گذاشتن ... حتی مرور خاطرات خوب کارشناسی ... حتی فکر کردن به کادوهایی که دوس داری به خواهر زاده هات بدی... حتی توهم دیدار دوستات تو تهران... حتی تو خارج ... حتی خارج تر از کره زمین و این دنیا اصلا....

حتی درد دل کردن با یک غریبه و خوندن آدمای غریبه... حتی خوندن دوستات...


واقعا گاهی هیچی دیگه چنگی به دل نمیزنه...


کاش میشد فرو رفت تو یک چاه ... بعضی وقتا...

نگران منی

دوشنبه 13 آذر 1396 00:42 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 2 نظر چاپ

فقط من و اون میدونیم که اون شب ینی اون روز ینی اون دم صبح چی شد...

و احتمالا دو نفر دیگه ای که سعی کردم براشون تعریف کنم ولی بعید میدونم بیشتر از یک هاله ای از ماوقع تو ذهنشون شکل گرفته باشه...

فقط من و اون میدونیم که وقتی میگم از کمدها میترسم ینی چی...

یا وقتی با خنده  در حالی که دارم بالشتمو رو تخت پایینی تنظیم میکنم، بهش میگم " شاید باورت نشه ولی دیگه نمیتونم برم رو تختم!"، دقیقا  چه حسی پشت اون خنده هست...


امشب که دوباره حرفش شد، داشتیم همینجوری مرور میکردیم که دیدم داره برا اولین بار کم میاره و میگه که اگه همینجوری بهش فکر کنم گریه م میگیره، دیدم اشک تو چشماشه... منم سریع اعتراف کردم که: " تو حالتی  از من رو دیدی که نه تنها هیچ کس تا حالا ندیده، بلکه خودمم ندیده بودم!!! همش نگرانتم که چجوری تونستی منو تو اون حالت ببینی و همچنان آروم باشی و دعا بخونی! دمت گرم! ولی کاش دیگه بهش فکر نکنی!"

که وسط حرفم پرید گفت" نه من به همه میگم که تو چطو شدی" و هرهر خندید


دیگه گریه نکرد فقط حوصله کرد...

لرزه ای بر جان من افتاد چون!

جمعه 10 آذر 1396 09:33 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 2 نظر چاپ

از اونجایی که الان تقریبا 3 ساعت از بروز حادثه میگذره و من نتونستم درست با کسی حرف بزنم اینجا مینویسم چی شد بلکه یکم از استرسم کم بشه...

در واقع قضیه همینه که ما معمولا بیشتر درگیر ترس و استرسیم تا اینکه واقعا دچار حادثه ای بشیم.

از وقتی که زلزله کرمانشاه شد، من خیلی شبا موقع خواب به زلزله شدن فکر میکنم. البته کلا سکوت شب گاهی منو به اینجور فکرای حادثه ای میبره.... انگار که سکوت و آرامش برام عجیب باشه و منتظر باشم که قراره در یک لحظه همه چیز خراب بشه (فکر کنم یه بیماری ای هست این...).

من این ترم خوابگاه تختم از این تختای تو دیواری هست. همیشه این تختا خیلی طرفدار داره چون که دنجه و طرف میتونه راحت تر پرده نصب کنه که نور چراغ وسط اذیتش نکنه و اینجور چیزا.... و ازاونجایی که من همیشه  دیرتر از بقیه موفق به گرفتن خوابگاه میشدم، خب طبیعتا هیچ وقت این تختا نصیبم نمیشد. و تو این دوسال و خورده ای که اینجا بودم فکر کنم 2-3 بار (غیر از امروز) بود که زلزله های جزئی ای شد و طوری بود که من تخت بالا حس میکردم تخت پایینیم داره خودشو تکون میده ... و بعد که یادم میومد تخت پایینیم کلا خوابگاه نیست میفهمیدم زلزله بوده :)

ولی این ترم من تختم بالا تو دیوار بود و از بعد زلزله کرمانشاه همش شبا که میرفتم بخوابم به این فکر میکردم که اگه زلزله بشه چطوری قراره بفهمم چون که سه طرف دیوار هست و دیگه اون حالت حرکت گهواره ای رو حس نخواهم کرد... و هیچ وقت به نتیجه ای نرسیدم... و بدتر کلی هم ترسیدم چون با خودم گفتم احتمالا از اینکه یکم گچای نرم شده سقف بریزه رو صورتم میفهمم که زلزله شده (آخه باز اتاق ما دقیقا پشت سرویسا هست و دیوارا و سقفش (بخاطر سرویس طبقه بالا) کلی نم داده و خراب شده و با یه سری کاغذ کادو و پلاستیک بچه های ترمای قبل لطف کردن (واقعا!)  پوشوندنشون که رو سر و صورت و بند و بساطمون نریزه... )

خلاصه من تو این دو هفته اخیر خیلی با این فکرا میخوابیدم. و دیشب هم دوباره به این موضوع فکر کردم قبل خواب و ...

اینکه چندین شبه که تا نزدیکای صبح خوابم نمیبره با اگر هم ببره چندبار وسطش از خواب میپرم و ...  دندون درد میگیرم و حس کلافگی دارم رو هم در نظر بگیریم و اینکه دیشب از 1ونیم-2 اینا رفتم که بخوابم و نمیدونم چقدر طول کشید تا درد دندونم یه دور از اینور فکم رفت تا اونور فکم و باز برگشت و بعد رفت تو سرم و دیگه بیخیال شد تا من دیگه تونستم بخوابم...

ولی حس میکنم خواب عمیقی رفتم چون واقعا نفهمیدم چطور شد...

الان هنوزم دلهره دارم و حرف زدن برام سخته... آخه من همیشه ی خدا خیلیییی رو از خواب بیدار شدنم حساس بودم در این حد که  ی نفر میخواست منو بیدار کنه یه کوچولو فقط یه کوچولو لحن صدا زدنش طور خاصی میبود من کلا بد بیدار میشدم و داغون میشدم و کل روزم به فنا میرفت... و خب واقعیت اینه که (برای من حداقل) از خواب بیدار شدن با زلزله شوک خیلی وحشتناکی بود که هنوزم نمیتونم هضمش کنم چی شد :(

.....

نمیدونم الان باید اصلا راجبش اینجا بنویسم یا نه...

فقط میتونم بگم که خیلی بد بود! خیلی!

کاش برا هیچکسی و هیچ کجایی اینطور اتفاقا پیش نمیومد یا اگر هم میومد یه موقعی میومد که طرف میتونست درست در لحظه فکر کنه تصمیم بگیره و امکان واکنش طبیعی رو داشته باشه.

همین.



پی نوشت:باز هم تاکید میکنم که اصلا هیچ اتفاق خاص و فیزیکی ای بابت این زلزله برا من و دور و بریام رخ نداد و تمام اینایی که گفتم یا نشد که بگم، صرفا بحث روانی بود.

Memorable

سه‌شنبه 7 آذر 1396 02:46 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 0 نظر چاپ

حالم خوب نبود و احتمالا هنوزم نیست...

البته از سر شبی یکم بهترم! ینی مگه میشه دوستای هم اتاقی دوران تابستونت بیان اتاقت و برات ماکارونی هم درست کرده باشن با خودشون بیارن، یه عالمه دور هم چرت و پرت بگین بخندین و کلی هم حکم بازی کنین و دو بار چای بزنین و .... و تو حالت خوب نشه؟!

خب معلومه که نه! اینا همه نعمتایی هستن که آدم باید قدرشونو بدونه.

ولی من... من همینم... همین آدمی که این شبا ساعت 1 به بعد تازه میفهمه که نمیتونه بخوابه و میشینه یه عالمه فکر میکنه. به هر چیزی ...که در واقع اگه جلو خودشو نگیره به هر چیز حال خراب کنی فکر میکنه و کلی غصه میخوره و اشک و آه و این مصیبتا...

نمیخوام بگم که دلم از چی یا چیا گرفته! فقط دوس داشتم بگم که من به بی حس ترین شکل ممکنم درومدم. واقعا دیگه برام مهم نیس که یه نفری دوس داره با من حرف بزنه و من با کلی منطق میزنمش تو دیوار یا اینکه من دوس دارم با یکی حرف بزنم و اون بدون اینکه بفهمه من دارم چی میگم، میزنه منو تو دیوار. واقعا دیگه ... مهم نیست...

ینی مهم هست! ولی نه این چیزاش! اینا همش یه سری ریزالتن که میتونه مختو بترکونه! بدون اینکه چیزی عایدت بشه!

اون چیزایی که اون پشت مشتا هست، پشت این رفتارا و حتی عقب ترش پسِ ذهنت، اونا هستن که مهمن!

من بعد از این همه تجربه و انواع اقسام مشکلاتی که باهاشون دست و پنجه نرم کردم، دیگه با این چیزای پیش پا افتاده کنار اومدم.

به نظرم زندگی مزخرف تر از اونیه که بخوایم اون وسط به این قسمتای چیپش فکر کنیم.... اسم ها، آدم ها، حرفا...

پس تو هم مثه من بهشون فکر نکن! (البته اگه فکر میکردی )


امروز لابلای کاغذام یه یادداشت دیدم در حد دو جمله، مربوط به تابستون دو سال پیش... خاطرات عجیبی زنده شد برام.

که با این عکس همراه بود ولی نمیدونم که گذاشته بودم بعدش تو وبلاگ یا نه: