X
تبلیغات
رایتل

In conclusion.

جمعه 28 مهر 1396 00:48 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 1 نظر چاپ

روزها میگذرند...

و من هم.



Confusion.

یکشنبه 2 مهر 1396 23:27 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 1 نظر چاپ

بعضی وقتا هس که نمیدونی چته.... ینی واقعا نمیفهمی!

هم خر کیفی بخاطریکه یه روز خوب داشتی با کلی دوستای جون در جونیت و کلی خوش گذروندین و به شیرینی توپ از دوستت گرفتی!

هم یکم بی اعصابی بخاطریکه دم دقیقه نود خروج از جایی که رفتی بودی دوستاتو ببینی و انرژی بگیری، حس میکنی یه آدم مزخرف روزگارتو دیدی که اگه یک دقیقه زودتر خارج شده بودی نمیدیدیش و اعصابت بهم نمیریخت...

هم باز ذوق زده ای که دوست جون دوس داشتنیت بهت یه پیکسل خوشگل کادو داده!!!

هم میبینی که بعد این همه روز دلگیری و منتظر اتفاقا الکی موندن دیگه واقعا از دست خودت خسته شدی و دل رو میزنی به دریا همه آدمای به درد نخور رو میریزی تو آشغال دونی تلگرام...

هم هنگی که چرا اونی که تو برنامه ت بود وقتی میری دانشکده بری ببینیش حتی تو فکرش بودی که براش سوغاتی ببری رو نرفتی ببینی و یهو خودش جلوت سبز شد و تا دو قدمیت اومد تا بلخره ببینیش و ... بر خلاف تصورت نه تنها خیلی هم حوصله ت رو داشت و دوس داش حرف بزنین ، که اتفاقا فکر کرد خودش مزاحمه و رفت...

هم یه حس خودباوری داری که یکی هس که به خودِ خودت و دقیقا همین چیزی که هستی اهمیت میده، اونقدر که وقتی یهویی میری سر لپتاپش که باهاش کار کنی، وبلاگتو میبینی جزو 10 تا صفحه پیشنهادیش بروزرش هست  از بس که بطور مرتب چکش میکنه

هم کلی اوور اکتیوی و یه سری آهنگی دوپسی دوپسی میذاری تو گوشت و مسیری که همیشه مرگت بوده پیاده بری و با تاکسی یا اتوبوس میرفتی تا خونه رو، پیاده و با قدم های کشیده و خوشحال و ریتم تند میری...

تهش میبینی هم خوشالی هم ناراحتی هم خوبی هم بدی هم خسته ای هم کلی ذوق انجام دادن کارای خفن داری...

این وقتا... آدم واقعا چه باید بکنه؟

به راستی که... حس درهم و برهمی خاصی مارا فرا گرفته!


به نظرم تو این شرایط آدم به یک رستینگ اساسی نیاز داره چون به طرز فجیعی مخش آب روغن قاطی کرده و باید اینا همه ته نشین بشه و چیزای مهم بیاد رو ببینه چند چنده با خودش!

بله و این چنین بود که ما در انتهای یک روز پر هیاهو و پر هیجان (نسبت به بقیه این روزایی که خونه بودم و هیچ برنامه خاصی نداشتم) تصمیم گرفتیم فقط سر به بالین بذاریم و دیگه به هیچی فکر نکنیم.


پ.ن1:  امشب تو راه برگشت به خونه با همون توصیفاتی که بالا کردم، تمام هیجانات فروخورده این دو سه هفته م رو داشتم تو راه رفتنم خالی میکردم،که  دو تا اتفاق خیلی خوب افتاد:

1- بهترین حس دنیا رو داشتم : سبکی 2- برای اولین بار تو زندگیم سکوت کردن ذهنم رو حس کردم و واقعا خوشحال شدم که یه راهی بلخره براش پیدا کردم.

پ.ن2: این کارو احتمال خیلی زیاد بازم تکرار کنم. پیاده روی خوشحالی با پخش آهنگ ولوم بالا

-------------------------------------------------

بعدا نوشت(صرفا جهت توضیح انگیزه این پست): خیلی سخته که آدم ببینه خودشو تو اوج خوشی، کنار بهترین دوستا و آدما، به خودش و قابلیت هاش و دستاوردهاش ایمان آورده باشه،به ارزش خودش پی برده باشه، ولی باز ببینه که ذهن ناآرومش دوس داره به غصه های مسخره و آدمای تاریخ گذشته و چیزای بدرد نخور فکر کنه. خیلی سخته! دیدن این کارای بی منطق ذهنت اونقدر سخته که شاید نوشتن و حتی رستینگ یا گوش دادن به آهنگ هم خوبش نکنه. ولی خب یه راه حل موقتی بود که به ذهنم رسید و برا خودم تجویز کردم... قطعا که نیاز به بررسی خیلی عمیق تری داره...

Feeling of change.

شنبه 1 مهر 1396 21:16 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 0 نظر چاپ

دو سال گذشت... دو سال از روزای سخت و تلاش برای فراموشی انواع اقسام بدبختیا و امیدوار بودن به آینده، گذشت...

دو سال از رها شدن تو یه دنیای جدید و ناشناخته ولی جذاب و دوست داشتنی (در نوع خودش)، گذشت...

دوسال از شروع ترسم، بخاطر تنها شدنای خیلی واقعی، بخاطر تغییراتی که فکرشم نمیکردم یه روزی برام پیش بیاد، گذشت...

دو سال از روزی که یهو خودمو تو نقطه ای از برهوت با فرسخ ها فاصله از تمامی تعلقات خونی و عاطفی و مادی و رفاقتی دیدم و حس کردم باید احتمالا بزرگ شده باشم که اینجام، گذشت...

واقعا دو سال گذشت؟! :))

باورش برام سخته! نه چون دو سال سختی بود، باور کردن این همه سرسختی که خودم داشتم برام سخته!

چقدر سخت تو سخت شد...

حالا هم به قولی این منم، در آستانه فصلی سرد...

در آستانه کلی تصمیم جدید و کلی نگرانی و دغدغه جدید....


ولی واقعا اگه خوب نگاه کنم میبینم که شاید چندان هم چیزی عوض نشده...

من دوباره رو مبل راحت تو خونمون لم دادم، چای با بیسکویت میخورم، دارم باز مینویسم به امید خونده شدن، کلی کار انجام نداده تو لیست کارامه، خوشحالم بخاطر دیدن دوباره خونوادم دور هم و دیدن رفقا و دوستای گرمابه گلستانم، غمناکم بخاطر حس دلشکسته بودن همیشگی، و هنووووز مثل همون سالها به شکل یه علامت سوال گنده موندم از دست روزگار و ...

و همچنان دارم با مورچه های ریز خونمون سر و کله میزنم؟! :)

ولی خب نه! من انتظار تغییر خاصی ندارم. واقعیت اینه که این دو سال تاثیر خودشو جاهای دیگه ای گذاشته


کاش تهش جوری تموم بشه که آخرش بگم ارزش سختی هایی که تک تک روزای اون 2 سال و نیم کشیدم رو داشت.


اینم یه آهنگ  قدیمی و خاطره انگیز که امروز اتفاقی شنیدم و حس آهنگ منو ترغیب به گذاشتن این پستی کرد که چندین روز بود تو فکرش بودم....

مستقل از متن آهنگ- مگر فقط این تیکه هاش:

- میرم از شهر تو با یه کوله بار خاطره

- توی راه دریغ از ابری که بباره واسه حالم (من 14 ساعتی که تو راهم اگه خواب نباشم دارم واقعا عذاب دلتنگی میکشم، تو هر دو مسیر، و فقط دیدن سیاهی بی انتهای آسمون و ستاره هاشه که آرومم میکنه.)

- کاش میشد آروم بگیرم ولی افسوس نمیتونم

- کو یه قاصدک تو جاده که بشه همسفر من (یکمم همیشه توهم پیدا کردن یه همسفر و دوست خوب تو راه رو دارم که هیچوقت میسر نشده :)) )

و نهایتا خب:

- من یه قصه م که جدایی شده فصل آخر من...

همین.

مصائب تایپ تکثیری بودن

شنبه 28 مرداد 1396 20:53 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 3 نظر چاپ

من خودم به شخصه آدم غرغرویی محسوب میشم ولی دیگه واقعا بعضیا رو درک نمیکنم!

کسی که تو جیز تابستون که هیچ جا تو دانشگاه باز نیست باهات تماس میگیره که آیا میتونی برام کپی کنی، و تو که انگار خیلی هم بیکاری بهش میگی که فلان دقیقه دیگه بیاد تا برسی، و بعد که میری بخاطرش اون همه راه، میبینی که نیومده و هی نمیاد و کلی الاف کردنا... بعدکه میادیه مشت چرت و پرت رو ازت میخواد که کپی کنی براش (اینکه میگم چرت و پرت بخاطر اینه که خودم که یه روزایی دانشجوی به شدت درس نخونی بودم میدونم وقتی آخر ترم بری تایپ تکثیری بگی کل اینا با کل اونا با کل هرچی که داری تو دست و بالت رو برام کپی کن بده! راستی جزوه از فلانی هم داری؟ ایول دمت گرم اونم یه کپی ازش میخوام و پولش هم اصلا مهم نیس،به این معنیه که  تو یه آدم کاملا فارغ از ماجرایی و یحتمل که قراره درسه رو هم بیفتی...تازه اگه از قماش مشروطی هاش نباشی!) و حال هم که نداره نیم ساعت واسته الکی میگه من الان چندتا کار مهم دارم میرم،  کلا فردا میام میگیرم... و اونقد خله که هر دقیقه یبار زنگ میزنه ببخشید این کپی ما تموم شددددد؟!!! و همه اینا به کنار... تهش که میاد بگیره غر میزنه که ااا چرا زیادی کپی کردی؟ اینجاش چرا این شکلیه چرا اون شکلی نیس؟! کپی های سری قبلتم اصن خوب نبود .... حالا طرف خودش کاغذ گذاشته تا کجا کپی کنم، من 2 بار هر چیزیو چک میکنم اشتباه نشده باشه که اگه شده باشه میذارم کنار و دوباره میزنم و برا همه خرابا خودمو جریمه میکنم، بعد باز دهن بعضیا بازه...ایناهارو من درک نمیکنم واقعا...

یا اونی که بوغ سگ میاد انتشارات و پرینت میخواد. فلشش مثکه اتصالی داره! ینی اینجوری که من میزنم به سیستم میبینیم که نمیخونه، بعد بهش میگم حالا صبر کن شاید خوند، خودش میگه نه اینو باید یکاریش کنی، بعد دستشو از جلو حلقوم من میبره تو کیس که یکاریش کنه،و  بعد میخونه 

بعد سرعت بالا اومدن فلشش در حد تلمبه هست، که باز من توضیح میدم که معمولا اینجوری نیس و احتمالا سنگینه فلشت... میگه آره ... ولی کامپیوترای شما هم مشکل داره ها! حالا  انگار کامپیوتره ارث بابای منه :))

بعد من خوش شانس و ارثیه خوش شانس ترم، میزنه و پرینتر قفل میکنه برگه ها توش، هرچی ور میرم درست نمیشه، و نهایتا به دوستمون پیشنهاد میدم که صبر کنه تا با سیستم دیگه براش پرینت بگیرم و ایشون هم چون انسان هایی که سفیر فرانسه هستن و کلی آدم و کار مهم سرشون ریخته میگن " نه دیگه از همون اول باید میزدی به اون سیستم" و فلش قوزمیتشو برمیداره میره.

آخه تو بوغ سگ کجا میخوای بری پرینت بگیری سفیر جان!


خلاصه غرغرو نبودن سخته باشه قبول، ولی حداقل آزاده باشید!

Anxious and Emptiness

سه‌شنبه 24 مرداد 1396 03:33 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 1 نظر چاپ

خب واضحه که هیچ وقت همه چیز طبق محاسبات پیش نمیره!

2 ساعته دارم به خودم میپیچم، به هرکی دستم میرسه دارم پیام میدم، حرکتی که خیلی کم پیش میاد تو زندگیم بزنم، مگه برای فرار!
فرار از یه حرکت احتمالی داغون ینی پیام دادن به یه شخص خاص که سال هاست به خودت قول دادی و خودتو توجیه کردی که دیگه نباید حرفی بزنی باهاش.


وقتی تو مسیر مراسم بودیم استرسه هم بود. همون استرسی که چندین روزه هست باهام، که اگه  ببینمش چی؟! همون استرسی که بابتش چندبار خواب مراسم مادربزرگ رو دیدم... ولی تو ماشین که داشتیم میرفتیم استرسم یکم پیشرفته تر شده بود به این شکل که داشتم فکر میکردم چند درصد ممکنه اونم استرس داشته باشه؟! و این سوال هی بدترمیکرد قضیه رو برام...

بابت هول هولکی شدن کارامون هم وقت نشده بود عصرونه چیزی بخورم و نیمچه ضعفی که داشتم، توهم غش کردن و فیلم هندی شدن کل ماجرا رو پیش میبرد...


 شروع خوبی داشتم، بدو ورود باباشو دیدم، خیلی بد زل زده بود بهم، هنوز دو دل بودم که سلام کنم یا نه، ولی دیدم داره همچنان پیگیر نگام میکنه، که سلامه رو انداختم بیرون و اونم رو هوا زد!

دلم خنک شد نمیدونم چرا. یه سلام ساده بود :))

ولی خب من این قسمت سربلند اومدم بیرون چون در حالی که چشمای باباش پر از ابهام یا عصبانیت یا شایدم کلی حرف دیگه بود، من سرمو بالا گرفتم و از کنارش رد شدم...


تو مراسم از دور دیدمش عین عکسش بود. اصلا هول نکردم و حس خاصی بهم دست نداد که مثلا واااای دارم بعد سااااال ها میبینمش، اصلا، انگار داشتم مثه قبل عکسای پروفایلشو ورق میزدم. هان آره... خب خودشه! هممم آره  زیاد عوض نشده...  :))

نمیدونم راستش یکم چشام کوره ولی فکر کنم که آیز تو آیز هم حتی نشدیم.

البته خانمش نگاهای معناداری همراه با لبخند میکرد که جبران همه چی بود... حس خوبی نداشتم که منو بشناسه ولی خب منم کم نمیاوردم و بر و بر بهش لبخند میزدم. :)

کلا سعی میکردم خیلی خوشحال و خندون باشم (البته خدا و مادربزرگم منو ببخشن) چون یه حسی بهم میگفت من کورم نمیبینمش ولی اون احتمالش هست که حتی اگه زیر زیرکی هم نگام نکنه، ولی بهرحال رندوم چشمش بهم بیفته! (چون جای نسبتا کوچیکی بودیم) و دوست داشتم بدونه که من خیلی خوبم! توووووپ!


موقع خدافظی هم داشتم خودمو برا اون قسمت کارساز ینی نگاه سرسری که به خود شخص شخیصش کنم آماده میکردم که.... دیدم غیب شد.

نمیدونم داشت تکلیفاشو به باباش پس میداد یا واقعا اینقدر سخت بود روبرو شدن با من براش...

نمیدونم ولی کلا از همون آخر مراسم به بعد ریختم بهم! همش فکر میکنم نکنه که مورد دوم باشه و ...

خلاصه عذاب وجدان گرفتم و کلی نگرانش شدم...


ولی کلا چندبار امروز به نقطه ای رسیدم که فقط برمیشگتم تو صورتم نگاه میکردم و به خودم میگفتم "خب که چی؟!" "اصن  به درک اسفل السافلین! "

حتی لحظاتی هم بود که از اینکه خوابگاه عزیز رو ول کردم اومدم خونه اونم فقط برای دو روز، پشیمون شدم!