Repetitive World Mechanism

چهارشنبه 26 اردیبهشت 1397 02:40 نویسنده: Princess Puffer چاپ

گفته بودم که هیچ وقت به هیچ چیز و هیچ کس نباید وابسته شد، که نباید دلتو به هیچی این دنیا خوش کنی، نباید گول روزای قشنگ رو بخوری، نباید بشینی پاتو بندازی رو پات که اگه الان زندگی باب میلمه پس دیگه خوشبختم یا اگه روزای سختی داری، دست رو دست بذاری و تا یه کورسوی امید میبینی هی بشینی با خودت فکر کنی که دیگه همین یه تیکه بدختیارو هم رد کنم و به سویِ کورِ اون امیده که برسم دیگه به امید خدا از اون به بعد بدختیام تمومه و زندگی شیرین میشه ....

نگفته بودم نه؟

میدونم که گفته بودم بهت! چند بار هم! چرا! همینجا!

فقط تو هی دوس داری که منو دوباره بکشونی تو این صفحه آبی (مانیتور لپتاپم ترکیده) تا باز بنویسم اینارو برات...

اینقدر فکر کردنات... اینقدر حساب کتاب کردنات... همیشه همین کار تو بود! که چی آخه؟

کدومش درست درومد؟


دنیا خیلی بزرگتر از این حرفاست... نمیدونم تو پیج کی بود اون روزی داشتم میخوندم تو اینستا ... یه عده آدمی داشتن به دنیای قبل خودشون و بعد خودشون فکر میکردن و گرخیده بودن... خب منم وقتی بهش فکر کردم گرخیدم.... آره خیلی عجیبه!

البته نه به اندازه وقتی که به عجیبی اون بیرون فکر میکردم. اون بیرونِ بیرونِ بیرون.... بیرونِ همه چیز...

بچه که بودم بیرون برام فضا بود. همون سیاهیای تو عکسای فضایی که تو کتاب علوممون بود و بعدها تو کتابای نجومی دنبالشون میکردم ولی به نتیجه ای هم نمیرسیدم چون خب یکم گیج میزدم...

بعدتر فهمیدم فضا اتفاقا خیلی هم چیز خوبیه و کلی هم دست یافتنی و احتمالا درک شدنی و حتی حس شدنی باشه و لازم نیس ازش بگرخم! (این یه جمله علمی بود نه چیز دیگه ای! من چیزی نمیزنم!)

ولی باز میتونستم به بیرون تر از اون فکر کنم. ینی در واقع به بیرون ترین چیزی که دیگه نشه حتی بهش فکر کرد!

(حالا اینا خزعبلات تو کله من بود که نصفه شبی یادم اومد)

ولی کلا میخواستم بگم که دنیا واقعا بزرگه رفیق!

کاش یه دکمه رو کله مون تعبیه کنیم که هرچند وقت یبار که رو یه چیزی چِت کرده بودیم فشارش بدیم و یاد اون بیرونا بیفتیم!

یاد فکر کردن اوت آو باکس!

یاد بزرگ بودن دنیا و اینکه تو هیچ نقطه از دنیا و هیچ موقعیتیش و هیچ کوفتیش کسی برا ما عملیات دفعی با بوی نامطبوع نکرده که بخوایم بیشتر از تایم خوندن یه پاراگرف از کتابی که اصلا هم نمیخونیمش براش وقت بذاریم چه برسه که بخوایم روزها ماهها و حتی سال ها زندگیمونو تحت تاثیرش قرار بدیم و خودمونو عذاب بدیم.


مساله خیلی ساده تر از این حرفاس. ببین همه چیز باهم به سمت تو هجوم میاره:

تو یک هفته گذشته من فهمیدم انگیزه اولیه و درونیم برای تهران اومدن... پَر! (خب به یک ورم)

انگیزه جدی و بیرونیم برای تهران اومدن یعنی پیدا کردن یک کار درست درمون.... حالا پَر که نه... ولی داره میره که پروسه دهن سرویس کنی برام داشته باشه...

مشوق و تسهیل کننده تهران اومدنم ینی خواهرم... از این پرایی که میره میخوره تو قلب شکسته! چون دیگه ترجیح میده باهام حرف نزنه یا خیلییییی کم حرف بزنه، اینقد که از حرف زدنای من حالش بد میشه  (هرچند من به هیچ وجه چنین قصدی و حتی چنین رویکردی ندارم... ولی خب برداشت اون چیز دیگه ایه و حالش گویا بد میشه از انرژیای منو این صحبتا :/ )

دوست عزیز قدیمیم که تنها کسی بود که تو تهران روش حساب میکردم و میکنم، که قرار هم بود (و هست ولی حالا شما بگین "بود"!) بیاد با ما همخونه بشه و من امید داشتم که وجودش تو خونه بتونه خیلی به من و خواهرم و جو خونه کمک کنه.... یجورایی پَر! حالا هنوز در دست بررسی هست. ممکنه مثلا الکی پَر ولی در واقع یسسسک! (شما هم اگه صابخونه مریضی داشته باشین خب به کارای یواشکی رو میارین!) ولی هیچوقت با این خانومای پیر از خود راضی و بی اعصاب قرارداد نبندین!

و نهایتا اعصاب منم از دست اون خراب شده وسط بیابونای شهداد پَر که تو این شرایط تیر تپر تور میگن مهلتتون برا فارغ التحصیلی الان همینجوریشم کلی گذشته و پاشین خودتونو جم کنین بیاین، و ما باز باید پاشیم بریم باهاشون کلکل کنیم بگیم شما خودتونو جم کنین که یادتون بیاد تاریخ درستش واقعا کیه و به ما چی گفته بودین (البته اگر اصلا همچین چیزی وجود خارجی داشته باشه!)

خلاصه که دنیا دو روزه واقعا! منو ببینید با اینکه کلا همه چیم به باد فناس ولی چقد خوشحالم میشنگم!

سعی کنین مثه من... خب نباشین؟! ولی خوشحال باشین! چون این تنها راه مقاومته 


پ.ن: این قسمت تو نوشتنام به زبونم نیومد که بگم ولی از اول که نیت به نوشتن کردم همش رو مخم بود: (فقط قسمت اون روی سکه ش!)

"  هاشم : فرهاد پسرم … همیشه یه چیزی از وجود معشوق تو قلب عاشق ته نشین میشه…

برای همیشه حتی اگه همدیگه رو ترک کنن..! اما این فقط یه طرف سکه است پسرم…

این که اگه دنیات اندازه یه نفر کوچیک بشه… یا اون یه نفر اندازه خدا برات بزرگ بشه ..! اگه یه روزی ترکت کنه و بره اون وقت دین و دنیاتو با هم می بازی…!"

نظرات (2)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل (پنهان میماند) :
وب/وبلاگ :
متن نظر :
فاطمه
اوت آو باکس...یاد یه عکس افتادم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دقیقا!!!! منم یاد همون عکس بودم
آخ آخ خیال کردی تهران میشه کار پیدا کرد ؟!
اونجا من بودم میدونم که چه وضع ناجوریه
لحظه به لحظش از جون آدم می گیره
تهران جایی هست که همه واسه پول زندگی می کنن
و این به معنا واقعی کلمه خطرناکه
چون واسه پول حاضرن هرکاری هم کنن ....
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شرایط خیلی مزخرفیه و اینجا هم واقعا چیزای ناامید کننده ای از آدماش میبینی... ولی خب من امیدوارم دیگه و دارم تلاشمو میکنم. همه جا همینه به نظرم.