واکنش دفاعی یا سرکوب!

چهارشنبه 13 دی 1396 11:37 نویسنده: Princess Puffer چاپ

من نمیخواستم که پست بذارم چون هرچی مینوشتم پر از اعصاب خوردی بود... ولی الان حس میکنم که دیگه تحمل کردن فایده نداره... چون واقعا شرایط خیلی مزخرف شده... میدونم که سال ها بعد اگه از هرکی بپرسی چرا اون موقع هیچ کدومتون هیچ حرفی نمیزدین، بهونه میکنن که راه های ارتباطی قطع شده بود و تلگو بستن و از این شرو ورا، ولی خب واقعیت اینه که همه اینارو روز یکشنبه ینی روز چهارم اعتراضا بستن و در طی 3 روز و نصفی مثلا، احدی از اون افراد صاحب نظر (منظورم شخص خاصی نیس ولی همه ماهایی که همیشه تو این زمینه ها نطقمون باز بود و دست به انتقاد بودیم، حالا چه آدمای عادی و چه افراد بزرگ و مشهور)  یک کلمه حرفی نزد! نه راجبه این مساله نه راجبه حرفای روزمره و کاری همیشگی و نه هیچی دیگه. همه تو عالم برهوت رفته بودن انگار...

قبول دارم که خیلیا نمیدونستن که چی شده و ترجیح میدادن تماشاچی باشن... و هرکی که اون وسط بود هم احتمالا داشت بخاطر مشکلات خودش یه حرکتی میزد، ولی این دلیل نمیشد که بخوای اون فرد یا اون مشکل رو زیر سوال ببری!

نمیدونم شاید من خیلی بی اطلاعم، یا من خیلی آدم ساده ای هستم، که حتی در این صورت ترجیح میدم همینقدر ساده بمونم!

ما بعد چیزی حدود 6  روز، شاکی شدیم که چرا فلان افراد حرف خاصی نزدن چرا حمایت نکردن چرا ال نکردن و بل...
ولی من وقتی میبینم همین 4 نفر آدمی که نشستیم تو یه اتاق باهم کلی هم فکر و خوبیم و همیشه خیلی خوب میشستیم راجبه یه مسأله ای حرف میزدیم و به نکات جالبی میرسیدیم،ولی  الان تا میایم حرف بزنیم، به اون دختر بیچاره ای که روسری برداشته یا اون جوونای از همه جا بی خبر (زیر 25 سال) که کشته شدن طرف داره نان استاپ فوش میده، از زندگی بیزار میشم... آدما خیلی زود میتونن عوض بشن، در واقع بهتره بگم خیلی خوب میتونن خود واقعیشونو نشون بدن... یا شاید بهتر باشه اینجوری بگم که ماها خیلی راحت میتونیم تو شرایط عادی گول ظاهر شیک و پیک هم رو بخوریم.

نمیگم که همه چیز اوکیه، منم میفهمم که شرایط متشنج چقدر ضرر داره برا جامعه و در صورتیکه بخواد اتفاق عجیب غریبی هم بیفته چقدرررر زمان میبره تا به شرایط عادی برگردیم... ولی خب بلخره که چی... لابد یه سریا هستن که به این نقطه رسیدن که چیزی برا از دست دادن ندارن و جونشونو میذارن کف دستشون و بخاطر خواستشون اعتراض میکنن! همه که مثه من و شما ریلکس ننشستن پای درسشون تو اتاقشون... پای لپتاپشون.... پای گوشی اس نمیدونم چندشون ... و انتظار شانسای بعدیشون برای درس خوندن رو بکشن یا منتظر باشن که شب بشه زودتر بخوابن که صبح به سرویس محل کارشون برسن که بتونن سروقت کارشونو شرو کنن... یا منتظر باشن که شوهر پولدارشون زنگ بزنه و با نق و نوق بهش بگن که ازت ناراحتم که فلان لباس فلان رنگ رو برام نخریدی من اونو میییییخوام!... یا مثه اونی که برای شام شب تو خوابگاه نمیدونه که رولت گوشت درست کنه یا اکبرجوجع... همه که مثه من و شما نیستن که... که از کل گرونی ها و انواع اقسام مشکلات فقط جوک گرون شدن تخم مرغ به گوشمون رسیده باشه!

من خودم کسی بودم که از روز اول با اولین خبر داشت قلبم میومد تو دهنم و بزرگترین نگرانیم (تو این روزا که شاید خودم کلی نگرانی دارم برا خودم) شده بود اینکه ینی چی قراره بشه؟! و همش این جمله دیفالت بین همه حرفام بود که" بچه ها من میترسم!" و حتی پریشب با یکی از اون خبرای شت لعنتی کلی گریه م گرفت که باعث شد ملت فکر کنن من کدوم وری ام و دارم سنگ کیو به سینه میزنم که براش گریه م گرفته 

من اصلا کاری به این چیزا ندارم. من اصلا سر هم در نمیارم. ولی میتونم درک کنم که درجه نارضایتی میتونه چقدرررر بالا بره وقتی من با همین سطح از رفاهم ولی وقتی که تو یه شهر نسبتا پولدار دارم درس میخونم و از راه دور میام و به خاطر 150 تومن ما به تفاوت پول خوابگاه باید جلو 10 نفر بهم بی احترامی بشه. من الان میفهمم چقدر مسخره آدم میتونه از همه چی مملکتش شاکی بشه وقتی همه چیز همینقدر قانون نداره که کسی که شرایطش کاملا مساوی با منه 2 ماه زودتر از من میتونه اسکان بگیره و من بعد 2 ماه کاملا پنهانی باید از طریق یه کارمند دلسوز (که تو شرایط علنی و پشت میزش دلسوزی و وجدانش رو میذاره تو کشوی میزش) خبردار بشم که شرایط من چیه که باعث میشه مساوی با اون دانشجو باشم و دقیقا چرا حق دارم که منم یک تخت داشته باشم! و از چه طریقی باید اینو ثابت کنم! الان میفهمم چرا آدم به همه حقوقا و همه عالم و آدم شک میکنه، وقتی داری پولی به دانشگاهت میدی (نه یه قرون دو هزار که 3 میلیون و خورده ای) برای اینکه یه استاد بالا سرت باشه که بهت بگه چیکار کنی در حالی که کوچکترین شهودی (تاکید میکنم کوچکترین!!! شهودی) در مورد کارت نداره و تنها جمله‌ی مفیدی که میگه اینه که "دست بجنبون!" و این چیزی نیس که فقط مشمول حال من باشه چون کار عجیب و مخالف میل استادم دارم میکنم بلکه وضعیت تمام دانشجوهایی که مطابق میل ایشون هم کارشونو انتخاب کردن هم همینه.

من شاید شکمم سیر باشه و نتونم حال یه کارگر که تنها امیدش به زندگی یعنی حقوقش رو ماه هاست دریافت نکرده، رو تصور کنم
شاید شغلی و حقوقی نداشته باشم که بخوام با زدن از خرجای روزانه و پس انداز کردن برای آینده بچه هام یا هرچی بهرحال با کلی امید، و بعد با بالا کشیده شدن تمام اون پس اندازا روبرو بشم و امیدم نا امیدم بشه
شاید اصلا  هنوز درسم تموم نشده باشه و دنبال کار بطور جدی نبوده باشم که بخوام از بیکاری بنالم!

شاید معترض و فعال سیاسی نباشم که به خاطر کوچکترین فعالیتی بخوام درگیر بگیر ببندی بشم

شاید تو خونواده ساده یا خونواده مذهبی ای بوده باشم که نتونم بفهمم اونی که به زور داره هر روز یه چی میکشه سرش و خناق میگیره چه حالی داره

یا حتی دختر پرشرو شوری نباشم که همش دلم بخواد هزار تا کاری بکنم و کلی خوشگذورنی کنم و همیشه با انواع اقسام مشکلات ارشادی روبرو شده باشم

ولی تو مقیاس خودم تو محیط خودم تو زندگی خودم دارم میبینم که چقدر راحت میشه بابت بدیهی ترین چیزایی که حق خودت میدونی و نداری، آدم داغون بشه بهم بریزه و به دنبال یه راهی برای فریاد مشکلاتش بر بیاد!

آدم فقط کافیه یه نگاهی به زندگی خودش بندازه تا بتونه بفهمه شاید یکی دیگه طاقت نداره، شاید یکی دیگه صبرش تموم شده و هزار و یک شاید دیگه...

آدم فقط کافیه یکم جامع فکر کنه تا بفهمه که خیلی چیزارو نمیفهمه!

برای همین هر نظری برا خودش نده!

برای همین هر کسیو تحقیر نکنه!

حالم از کسایی که به دیده سرزنش به کسایی که اون وسط از همه چیز نداشته شون گذشتن، نگاه میکنن، بهم میخوره!

یا کسی که دستاشو به علامت یواش حرف زدن تکون میده وقتی حس میکنه داره خفن ترین و مگو ترین رازهای عالم رو میزنه و همی پشت در یه عده در کمینن که بیان سرشو بزنن!

اگر درک نمیکنیم، اگر جرات نداریم، اگر اهلش نیستیم و هرچه و هر چه... حداقل نظر هم ندهیم! تخریب شخصیتی هم نکنیم! پز عالی و روشن فکری هم ندهیم!


پ. ن: و اینجوری شد که من تو اتاق و بین دوستام کم حرف شدم... خیلییییییی کم حرف!

نظرات (1)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.
فاطمه
خیلیییی دلم گرفته سهیلااااا...مردم خیلی تنها و بی پناهن...همه حرفاتو قبول دارم...و نمیدونم چی بگم!!!!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
منم نمیدونم چی بگم