مصائب خوابگاهی ادامه دارد...

دوشنبه 4 دی 1396 05:01 نویسنده: Princess Puffer چاپ

خب من برای دومین بار خاله شدم و خدا میدونه که این چه حس فوق العاده ای هست!

امروز هم کارای جدیدی کردم ک در نوع خودشون جالب برانگیز  بودن!

هم اتاقیم امروز عصر برگشت که ..... کاش برنمیگشت :(

آخه هم اینکه منو از تو کتابخونه یک ساعت زودتر مجبورم کرد پاشم بیام اتاق که خانم پشت در مونده بود

هم اینکه الان ساعت  5 صبه و من دقیقا 2 ساعته اقدام به خوابیدن کردم ولی صدای خروپفش نمیذاره

همشم یاد اون شبی میفتم که نصفه شب زلزله شد پاشدیم رفتیم بلوک کناری تو اتاق دوستم بعد من و این هم اتاقیم باهم رو یه تخت اومدیم بخوابیم و من نصفه شب از اینکه طوفانی تو صورتمه از خواب پریدم و ترجیح دادم برم کف زمین بخوابم. همش ب این فکر میکنم که تا قبلش چطور داشتم تحمل میکردم؟!

الانم از رو تختی ک کنار تختش بود و حس میکردم داره تو حلق من خروپف میکنه اومدم رو تخت خودم این بالا و ترجیح دادم برم زیر آوار تا اینکه همش حس کنم تو صورتم و گوشام طوفاته!

کلا از بعد اون اون زلزله ای که کله صبحی بود (ینی همون اولیه) ک اینجا شد، و من بابت شوکه شدنم و از تخت پریدنم دچار حادثه شدم، دیگه بچه ها نمیذاشتن رو تخت خودم بخوابم.  البته تو این مدت دو شب فکر کنم اومدم سر جای خودم، چون تختای پایین پر بود... ولی بهرحال الان دو تا تخت پایین خالی هست ولی من ترجیح دادم بیام رو تخت خودم بلکه از منبع صدا  کمی دور بشم و خوابم ببره :/

خداییش حالا خوابگاه و هم اتاقی آزاری  به درک، ولی اگه انحراف بینی دارین برین عمل کنین! بذارین یه عده آدم همیشه در صحنه هم بگن ب بهونه انحراف  رفته عمل زیبایی کرده، ولی همسرتون گناهی نکرده که یک عمر باید شبا تو این طوفانای وخیم بخوابه!!!


پ.ن: این پست رو دیشب با گوشی فسقلیم گذاشتم از بس روم فشار بود :)) و پر از اشکال تایپی بود 

پ.ن: صبح که بیدار شدم میبینم دوستم هنگه، و میگه من فکر کردم تو شبی رفتی پشت میزی که سمت تخت خودته درس خوندی، بعد دیگه خسته بودی گفتی همونجا بخوابم. منم طبیعیش کردم که نهههه! من رفته بودم بخوابم... ولی نور اذیتم میکرد!!! (بالاخره هم باید که مراعات یه دختر حساس رو کرد و هم باید یه توجیهی برای هر شب اون بالا خوابیدن داشته باشم! )


نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.