Memorable

سه‌شنبه 7 آذر 1396 02:46 نویسنده: Princess Puffer چاپ

حالم خوب نبود و احتمالا هنوزم نیست...

البته از سر شبی یکم بهترم! ینی مگه میشه دوستای هم اتاقی دوران تابستونت بیان اتاقت و برات ماکارونی هم درست کرده باشن با خودشون بیارن، یه عالمه دور هم چرت و پرت بگین بخندین و کلی هم حکم بازی کنین و دو بار چای بزنین و .... و تو حالت خوب نشه؟!

خب معلومه که نه! اینا همه نعمتایی هستن که آدم باید قدرشونو بدونه.

ولی من... من همینم... همین آدمی که این شبا ساعت 1 به بعد تازه میفهمه که نمیتونه بخوابه و میشینه یه عالمه فکر میکنه. به هر چیزی ...که در واقع اگه جلو خودشو نگیره به هر چیز حال خراب کنی فکر میکنه و کلی غصه میخوره و اشک و آه و این مصیبتا...

نمیخوام بگم که دلم از چی یا چیا گرفته! فقط دوس داشتم بگم که من به بی حس ترین شکل ممکنم درومدم. واقعا دیگه برام مهم نیس که یه نفری دوس داره با من حرف بزنه و من با کلی منطق میزنمش تو دیوار یا اینکه من دوس دارم با یکی حرف بزنم و اون بدون اینکه بفهمه من دارم چی میگم، میزنه منو تو دیوار. واقعا دیگه ... مهم نیست...

ینی مهم هست! ولی نه این چیزاش! اینا همش یه سری ریزالتن که میتونه مختو بترکونه! بدون اینکه چیزی عایدت بشه!

اون چیزایی که اون پشت مشتا هست، پشت این رفتارا و حتی عقب ترش پسِ ذهنت، اونا هستن که مهمن!

من بعد از این همه تجربه و انواع اقسام مشکلاتی که باهاشون دست و پنجه نرم کردم، دیگه با این چیزای پیش پا افتاده کنار اومدم.

به نظرم زندگی مزخرف تر از اونیه که بخوایم اون وسط به این قسمتای چیپش فکر کنیم.... اسم ها، آدم ها، حرفا...

پس تو هم مثه من بهشون فکر نکن! (البته اگه فکر میکردی )


امروز لابلای کاغذام یه یادداشت دیدم در حد دو جمله، مربوط به تابستون دو سال پیش... خاطرات عجیبی زنده شد برام.

که با این عکس همراه بود ولی نمیدونم که گذاشته بودم بعدش تو وبلاگ یا نه: