X
تبلیغات
زولا

صرفا نوشت

پنج‌شنبه 2 آذر 1396 02:20 نویسنده: Princess Puffer چاپ

شاید تو شهر کویری و بیابون نما و پر گرد و خاکی زندگی کنی، ولی یه روز صبح که با صدای هم اتاقیت که داره داد میزنه "دیشب بارون اومده" بیدار شی  و بوی هوای بارونی بزنه تو صورتت، تخیل میکنی که تو خوش آب و هوا ترین نقطه دنیا درس میخونی و میبینی که زندگی هنوز قشنگیاشو داره...


یه وقتایی خیلی تلاش میکردم در مقابل کسی که حس بدی بهش داشتم خودمو بی تفاوت یا حتی آدم نایسی نشون بدم، یجوری که انگار تو دلت بهش میگی "حالا عب نداره تو اینقد آدم حال بهم زنی هستی"، "خب لابد دست خودت نیس"، "من میتونم تحملت کنم" و "تو دوست مایی" و همچنان بهش لبخند میزدم... ولی اینا هیچ فایده ای نداشته... اون بلافاصله فهمیده که من ازش بیزارم و با نگاهاش بهم فهمونده که "خودت هم چیزی هستی حالا؟"


روزها میگذرن... روزهای پاییزی که دوست داشتم بیشتر لابلای برگا و درختاش بگذره ولی ...........

روزهایی که توشون تنهایی هامو خیلی بیشتر از قبل دوست داشتم...و در کنارش میتونستم باز با بقیه مهربون باشم و آدما رو دوست داشته باشم...

روزایی که به قابلیت های زیادی در مورد خودم پی بردم و نهایتا خودمو خیلی بیشتر دوست داشتم.


این روزا تعطیلی خیلی بود، مامان زیاد میدیدیم تو خوابگاه، و من اولش خوشحال میشدم ولی از یه جایی به بعد که حضورشون رو خیلی پررنگ میدیدم هنگ میکردم

زندگیا به طرز عجیبی میتونه باهم متفاوت باشه، شما تصور کنین مادر باشین، 20 و اندی سال زحمت بچتو کشیدی و کمترین کاری که براش کردی این بوده که 20*365 *2 وعده غذایی براش پختی گذاشتی جلوش بخوره اونم به شکلی که به ذائقه شازده خانم بیاد (فرضا که ذائقه کس دیگه ای هم مهم نبوده که بخوایم ضربدر یه عدد دیگه کنیم)، بعد بچه ت لطف کرده به خودش فشار آورده یه دقوزآبادی قبول شده ، بعد تو بجای اینکه بگی آخیش میره یه مدت سرم خلوت میشه یه نفسی میکشم، بهش گفتی الهی بمیرم مامان کاش همینجا شهر خودمون میشد درس بخونی! بعد اون میره شهر دیگه و تو اصلا نمیدونی داره چه غلطی میکنه دقیقا، ولی هر روز زنگش میزنی کلی سوال در مورد اینکه جا و مکان خوبی بهش داده دانشگاه یا نه و هوا سرده یا گرمه و یوقت نچاد! آِیا غذای خوبی بهش میدن یا نه میپرسی، و نهایتا با کلی نگرانی شب سرتو رو بالش میذاری که بچه م معلوم نیس چقدرررر سختی داره میکشه خدایا خودت کمکش کن...

گاهی حتی براش غذای پخته شده یا مواد اولیه! میفرستی ببرن یا انواع لباس از گرم گرفته تا هرچی!!! و حتی دیده شده که شل آب معدنی مخصوص!!!!! پست میکنی براش!

ولی یوقتایی به اینهم  بسنده نمیکنی و پامیشی خودت شخصا میری پیشش تو خوابگاهی که ما خودمون تو اتاق جا نمیشیم!!! ، و بعد کله صبح بیدار میشی میری تو آشپزخونه و سعی میکنی اون ضریب 20  رو هی بیشتر کنی!

برای من خیلی غیر قابل درک هست این زندگیا گرچه که میدونم زندگی 90% دخترای دانشجو اینجا همینه!

بعد باید همش خودمو کنترل کنم و به دوستام نگم "چقد شما لوسیییییین!" چون احتمالا این منم که وضعیت زندگانی عجیب غریبی دارم

حالا بگذریم....همینجوری این گیر کرده بود تو کله م که من از خونواده خیلی عجیبی هستم یا اینا واقعا لوسن؟! :|


بهرحال... من هیچ وقت برا بچه م اینقدررررر مایه نخواهم گذاشت. فوقش تا 18 سالگی که اونم در کیفیت و چند و چونش باید با باباش به توافق برسیم :))

ینی یه چیز تو این مایه ها که من تا 5 سالگی از همه چیم حاضرم بزنم بخاطر بچه، از اون ب بعد تا 11 سالگی خودمو موظف به تغذیه سالم و برخورد خوب و مامان طور براش میدونم،  تا 18 سالگی فقط اینکه میتونه با ما تو خونه زندگی کنه و من دیگه خودمم! مثه یه دوست مهربون براش که بهم ربطی نداره چی میخوره کجا میره چیکار میکنه چجوری فکر میکنه، فقط اگه کمکی بخواد هستم، ولی از 18 سالگی به بعد من یه دوست پرررو ام، بسه دیگه هرچی خورده خوابیده باید پاشه بره واسه خودش


همین... قرار بود یه نوشته ساده باشه وسط درس خوندنام ... چقد طولانی شد...

شب بخیر

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.