X
تبلیغات
رایتل

Anxious and Emptiness

سه‌شنبه 24 مرداد 1396 03:33 نویسنده: Princess Puffer چاپ

خب واضحه که هیچ وقت همه چیز طبق محاسبات پیش نمیره!

2 ساعته دارم به خودم میپیچم، به هرکی دستم میرسه دارم پیام میدم، حرکتی که خیلی کم پیش میاد تو زندگیم بزنم، مگه برای فرار!
فرار از یه حرکت احتمالی داغون ینی پیام دادن به یه شخص خاص که سال هاست به خودت قول دادی و خودتو توجیه کردی که دیگه نباید حرفی بزنی باهاش.


وقتی تو مسیر مراسم بودیم استرسه هم بود. همون استرسی که چندین روزه هست باهام، که اگه  ببینمش چی؟! همون استرسی که بابتش چندبار خواب مراسم مادربزرگ رو دیدم... ولی تو ماشین که داشتیم میرفتیم استرسم یکم پیشرفته تر شده بود به این شکل که داشتم فکر میکردم چند درصد ممکنه اونم استرس داشته باشه؟! و این سوال هی بدترمیکرد قضیه رو برام...

بابت هول هولکی شدن کارامون هم وقت نشده بود عصرونه چیزی بخورم و نیمچه ضعفی که داشتم، توهم غش کردن و فیلم هندی شدن کل ماجرا رو پیش میبرد...


 شروع خوبی داشتم، بدو ورود باباشو دیدم، خیلی بد زل زده بود بهم، هنوز دو دل بودم که سلام کنم یا نه، ولی دیدم داره همچنان پیگیر نگام میکنه، که سلامه رو انداختم بیرون و اونم رو هوا زد!

دلم خنک شد نمیدونم چرا. یه سلام ساده بود :))

ولی خب من این قسمت سربلند اومدم بیرون چون در حالی که چشمای باباش پر از ابهام یا عصبانیت یا شایدم کلی حرف دیگه بود، من سرمو بالا گرفتم و از کنارش رد شدم...


تو مراسم از دور دیدمش عین عکسش بود. اصلا هول نکردم و حس خاصی بهم دست نداد که مثلا واااای دارم بعد سااااال ها میبینمش، اصلا، انگار داشتم مثه قبل عکسای پروفایلشو ورق میزدم. هان آره... خب خودشه! هممم آره  زیاد عوض نشده...  :))

نمیدونم راستش یکم چشام کوره ولی فکر کنم که آیز تو آیز هم حتی نشدیم.

البته خانمش نگاهای معناداری همراه با لبخند میکرد که جبران همه چی بود... حس خوبی نداشتم که منو بشناسه ولی خب منم کم نمیاوردم و بر و بر بهش لبخند میزدم. :)

کلا سعی میکردم خیلی خوشحال و خندون باشم (البته خدا و مادربزرگم منو ببخشن) چون یه حسی بهم میگفت من کورم نمیبینمش ولی اون احتمالش هست که حتی اگه زیر زیرکی هم نگام نکنه، ولی بهرحال رندوم چشمش بهم بیفته! (چون جای نسبتا کوچیکی بودیم) و دوست داشتم بدونه که من خیلی خوبم! توووووپ!


موقع خدافظی هم داشتم خودمو برا اون قسمت کارساز ینی نگاه سرسری که به خود شخص شخیصش کنم آماده میکردم که.... دیدم غیب شد.

نمیدونم داشت تکلیفاشو به باباش پس میداد یا واقعا اینقدر سخت بود روبرو شدن با من براش...

نمیدونم ولی کلا از همون آخر مراسم به بعد ریختم بهم! همش فکر میکنم نکنه که مورد دوم باشه و ...

خلاصه عذاب وجدان گرفتم و کلی نگرانش شدم...


ولی کلا چندبار امروز به نقطه ای رسیدم که فقط برمیشگتم تو صورتم نگاه میکردم و به خودم میگفتم "خب که چی؟!" "اصن  به درک اسفل السافلین! "

حتی لحظاتی هم بود که از اینکه خوابگاه عزیز رو ول کردم اومدم خونه اونم فقط برای دو روز، پشیمون شدم!

نظرات (1)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.
وقتی به باباش سلام کردین اونم سلام کرد؟؟
توو هوا زد رو نفهمیدم..
بهتون نمیاد ولی گاهی خیلی اذیت میشید..
امتیاز: 0 0
پاسخ:
آره منظورم از رو هوا زد همین بود که اونم سریع سلام کرد بهم :)

کلا که آره خودمو زیاد اذیت میکنم، ولی خب این هم داستانی نبود که بخوام چندان هم سرسری ازش رد بشم.