X
تبلیغات
رایتل

مصائب تایپ تکثیری بودن

شنبه 28 مرداد 1396 20:53 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 3 نظر چاپ

من خودم به شخصه آدم غرغرویی محسوب میشم ولی دیگه واقعا بعضیا رو درک نمیکنم!

کسی که تو جیز تابستون که هیچ جا تو دانشگاه باز نیست باهات تماس میگیره که آیا میتونی برام کپی کنی، و تو که انگار خیلی هم بیکاری بهش میگی که فلان دقیقه دیگه بیاد تا برسی، و بعد که میری بخاطرش اون همه راه، میبینی که نیومده و هی نمیاد و کلی الاف کردنا... بعدکه میادیه مشت چرت و پرت رو ازت میخواد که کپی کنی براش (اینکه میگم چرت و پرت بخاطر اینه که خودم که یه روزایی دانشجوی به شدت درس نخونی بودم میدونم وقتی آخر ترم بری تایپ تکثیری بگی کل اینا با کل اونا با کل هرچی که داری تو دست و بالت رو برام کپی کن بده! راستی جزوه از فلانی هم داری؟ ایول دمت گرم اونم یه کپی ازش میخوام و پولش هم اصلا مهم نیس،به این معنیه که  تو یه آدم کاملا فارغ از ماجرایی و یحتمل که قراره درسه رو هم بیفتی...تازه اگه از قماش مشروطی هاش نباشی!) و حال هم که نداره نیم ساعت واسته الکی میگه من الان چندتا کار مهم دارم میرم،  کلا فردا میام میگیرم... و اونقد خله که هر دقیقه یبار زنگ میزنه ببخشید این کپی ما تموم شددددد؟!!! و همه اینا به کنار... تهش که میاد بگیره غر میزنه که ااا چرا زیادی کپی کردی؟ اینجاش چرا این شکلیه چرا اون شکلی نیس؟! کپی های سری قبلتم اصن خوب نبود .... حالا طرف خودش کاغذ گذاشته تا کجا کپی کنم، من 2 بار هر چیزیو چک میکنم اشتباه نشده باشه که اگه شده باشه میذارم کنار و دوباره میزنم و برا همه خرابا خودمو جریمه میکنم، بعد باز دهن بعضیا بازه...ایناهارو من درک نمیکنم واقعا...

یا اونی که بوغ سگ میاد انتشارات و پرینت میخواد. فلشش مثکه اتصالی داره! ینی اینجوری که من میزنم به سیستم میبینیم که نمیخونه، بعد بهش میگم حالا صبر کن شاید خوند، خودش میگه نه اینو باید یکاریش کنی، بعد دستشو از جلو حلقوم من میبره تو کیس که یکاریش کنه،و  بعد میخونه 

بعد سرعت بالا اومدن فلشش در حد تلمبه هست، که باز من توضیح میدم که معمولا اینجوری نیس و احتمالا سنگینه فلشت... میگه آره ... ولی کامپیوترای شما هم مشکل داره ها! حالا  انگار کامپیوتره ارث بابای منه :))

بعد من خوش شانس و ارثیه خوش شانس ترم، میزنه و پرینتر قفل میکنه برگه ها توش، هرچی ور میرم درست نمیشه، و نهایتا به دوستمون پیشنهاد میدم که صبر کنه تا با سیستم دیگه براش پرینت بگیرم و ایشون هم چون انسان هایی که سفیر فرانسه هستن و کلی آدم و کار مهم سرشون ریخته میگن " نه دیگه از همون اول باید میزدی به اون سیستم" و فلش قوزمیتشو برمیداره میره.

آخه تو بوغ سگ کجا میخوای بری پرینت بگیری سفیر جان!


خلاصه غرغرو نبودن سخته باشه قبول، ولی حداقل آزاده باشید!

Anxious and Emptiness

سه‌شنبه 24 مرداد 1396 03:33 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 1 نظر چاپ

خب واضحه که هیچ وقت همه چیز طبق محاسبات پیش نمیره!

2 ساعته دارم به خودم میپیچم، به هرکی دستم میرسه دارم پیام میدم، حرکتی که خیلی کم پیش میاد تو زندگیم بزنم، مگه برای فرار!
فرار از یه حرکت احتمالی داغون ینی پیام دادن به یه شخص خاص که سال هاست به خودت قول دادی و خودتو توجیه کردی که دیگه نباید حرفی بزنی باهاش.


وقتی تو مسیر مراسم بودیم استرسه هم بود. همون استرسی که چندین روزه هست باهام، که اگه  ببینمش چی؟! همون استرسی که بابتش چندبار خواب مراسم مادربزرگ رو دیدم... ولی تو ماشین که داشتیم میرفتیم استرسم یکم پیشرفته تر شده بود به این شکل که داشتم فکر میکردم چند درصد ممکنه اونم استرس داشته باشه؟! و این سوال هی بدترمیکرد قضیه رو برام...

بابت هول هولکی شدن کارامون هم وقت نشده بود عصرونه چیزی بخورم و نیمچه ضعفی که داشتم، توهم غش کردن و فیلم هندی شدن کل ماجرا رو پیش میبرد...


 شروع خوبی داشتم، بدو ورود باباشو دیدم، خیلی بد زل زده بود بهم، هنوز دو دل بودم که سلام کنم یا نه، ولی دیدم داره همچنان پیگیر نگام میکنه، که سلامه رو انداختم بیرون و اونم رو هوا زد!

دلم خنک شد نمیدونم چرا. یه سلام ساده بود :))

ولی خب من این قسمت سربلند اومدم بیرون چون در حالی که چشمای باباش پر از ابهام یا عصبانیت یا شایدم کلی حرف دیگه بود، من سرمو بالا گرفتم و از کنارش رد شدم...


تو مراسم از دور دیدمش عین عکسش بود. اصلا هول نکردم و حس خاصی بهم دست نداد که مثلا واااای دارم بعد سااااال ها میبینمش، اصلا، انگار داشتم مثه قبل عکسای پروفایلشو ورق میزدم. هان آره... خب خودشه! هممم آره  زیاد عوض نشده...  :))

نمیدونم راستش یکم چشام کوره ولی فکر کنم که آیز تو آیز هم حتی نشدیم.

البته خانمش نگاهای معناداری همراه با لبخند میکرد که جبران همه چی بود... حس خوبی نداشتم که منو بشناسه ولی خب منم کم نمیاوردم و بر و بر بهش لبخند میزدم. :)

کلا سعی میکردم خیلی خوشحال و خندون باشم (البته خدا و مادربزرگم منو ببخشن) چون یه حسی بهم میگفت من کورم نمیبینمش ولی اون احتمالش هست که حتی اگه زیر زیرکی هم نگام نکنه، ولی بهرحال رندوم چشمش بهم بیفته! (چون جای نسبتا کوچیکی بودیم) و دوست داشتم بدونه که من خیلی خوبم! توووووپ!


موقع خدافظی هم داشتم خودمو برا اون قسمت کارساز ینی نگاه سرسری که به خود شخص شخیصش کنم آماده میکردم که.... دیدم غیب شد.

نمیدونم داشت تکلیفاشو به باباش پس میداد یا واقعا اینقدر سخت بود روبرو شدن با من براش...

نمیدونم ولی کلا از همون آخر مراسم به بعد ریختم بهم! همش فکر میکنم نکنه که مورد دوم باشه و ...

خلاصه عذاب وجدان گرفتم و کلی نگرانش شدم...


ولی کلا چندبار امروز به نقطه ای رسیدم که فقط برمیشگتم تو صورتم نگاه میکردم و به خودم میگفتم "خب که چی؟!" "اصن  به درک اسفل السافلین! "

حتی لحظاتی هم بود که از اینکه خوابگاه عزیز رو ول کردم اومدم خونه اونم فقط برای دو روز، پشیمون شدم!

بارش

یکشنبه 22 مرداد 1396 01:23 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 1 نظر چاپ

دلم میخواست خونه بودم شبی مثه امشب...

حالا یکمم دلم خوشه که فردا شب تو جاده ام و شاید بتونم یکم از آسمون شب فیض ببرم.

ولی حس بدیه که دلت یه جای دنج و بزرگ بخواد که آسمون بزرگتری بالای سرت باشه که شهاب بیاد رد شه که تو ببینی که آرزو کنی که ...

ولی وسط ساختمونای بلند و درختای درهم و برهم کاج باشی و تو محوطه ای شلوغ گیر افتاده باشی...

و اوج کاری که بتونی اینجا بکنی این باشه که اگه شبی نصفه شبی دلت گرفت بری بشینی تو محوطه و های های برا خودت گریه کنی و به یه تیکه آسمون که اندازه کف دسته بالا سرت نگاه کنی و بگی خداجون بازم مرسی!

و حس بدتر وقتی به آدم دست میده که همه اینا تو دل کویر اتفاق بیفته!


ینی میخوام بگم ما هموناییم که خودمون پا میشیم کلش کلش میریم تا لب چشمه و بعد فراموشی میگیریم و تشنه برمیگردیم....


پ. ن: یه روزی همه وقایع نجومی رو میدونستم و براشون روزشماری میکردم. و الان اینم حس بدی بهم میده که باید از دوستایی که عین خیالشونم نبود که مثلا ماه گرفت یا از کانالایی که توشون هر چرت و پرتی پیدا میشه بفهمم که بارش شهابیه.


گربه ها یه روز هستن و یه روز نه

دوشنبه 16 مرداد 1396 01:16 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 1 نظر چاپ

امروز از اون روزای پر استرسی بود که میتونست خیلی آروم و عادی باشه...

ولی وقتی دختر خیره سری مثه من تا ظهر روز میدترمش هیچی درس نخونه و بخواد 4تا یونیت رو تو 4 ساعت بخونه، وقتی از استرس اینکه نرسه همه چیزارو بخونه ناهارشو نخوره، وقتی سر کلاس نگران باشه که پسر همکلاسیش فکر نکنه دختر مزخرفیه که عکس از ورک بوکش بهش نداد و همه تلاششو بکنه که نشون بده واقعا هیچی  از گرامر نفهمیده، وقتی تو انتشارات نگران بچه گربه هایی باشه که ممکنه بیان داخل و بعد اگه بیرون نرن اونجا حبس بشن چی میشه، وقتی بچه گربه هارو بیرون حتی  زیر پله همیشگی هم نبینه و معلوم بشه که امنیت اونجا برا خودشون یا مادرشون زیر سوال رفته و از دست بچه های اراذل خوابگاه حرص بخوره، وقتی تو راه برگشت از انتشارات جوجه تیغی مضطرب رو ببینه که ملتمسانه نگاهش میکنه، وقتی بیاد بلخره تو اتاقش و تا میخواد استراحت کنه و با دوستاش چای بخوره و خوش و بش کنه یهو صدای گورومب خیلی بدی از تو راهرو بشنوه و اول فکر کنه بچه های خل و چل شوخیشون گرفته و بعد که میبینه صدای خنده ای نیومد هول کنه از اتاق بره بیرون و ببینه دختر بوره اتاق روبرویی که حتی اسمشو هم نمیدونست افتاده کف زمین از حال رفته و هر لحظه که میگذره بیشتر به خاطر بیاره که اون داره الان چی میکشه و هی به کسایی که دورش جم شدن اورد بده که باید چیکار کنن ولی خودش از استرس نتونه هیچ کاری برای بنده خدا کنه و لازم باشه یکی خودشو جم کنه...

همه اینا میتونه خیلی الکی یه روز آروم و عادی رو پر از استرس کنه.


داشتم این پست رو مینوشتم که برای دومین بار حال دختر بیچاره که هم اسم منم هست بد شد. خیلی نگرانش شدم و این دفعه سعی کردم مفیدتر واقع بشم.

کمک کردم ببریمش تا دم در خوابگاه که بعددیگه بردنش بیمارستان...

خدا کنه ضربه ای که در اثر از حال رفتن و زمین خوردن به سرش خورده جدی نباشه.

هم اتاقیم که وسط شلوغیا ول کرده بود اومده بود تو اتاق، گفت عصبی شدم که بچه ها اینقد پیگیر جم میشن دور بنده خدا و  بعد میگن چرا پلاسکو فلان!

راست میگه هر کدوم از ما میتونیم عامل مشکل باشیم.

من خودم خیلی استرسی شدم از همون اول چون همش یاد غش کردنای خودم میفتادم و حس میکردم وجودم فقط بقیه رو و خود اون بنده خدا رو ( اگه بفهمه دارم چی میگم) اذیت میکنه.

جدای اون حالا، دختره رو روزی هزار بار میدیدم یبار نرفتم بهش سلام کنم! یا یکی از این ده باری که میشنیدم یکی داره از بیرون اسم منو صدا میزنه کله مو نکردم از در بیرون ببینم اون کیه که هم اسم منه! :/

در اثر فشار کار و استرس حالش بد شده بود... شاید اگه یکم دوستای بیشتری داشت هواشو داشتن امروز اینقد خودشو اذیت نمیکرد که اینجوری بشه

چمیدونم اصن :|

امیدوارم زودتر خوب بشه.

Respectness

پنج‌شنبه 12 مرداد 1396 01:45 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 1 نظر چاپ

جدیدا خیلی بهت فکر میکنم. ینی از اون شب که تو خوابم برای اولین بار ورژن بزرگ شده ت رو دیدم و یه سلام مختصر کردم و با یه ببخشید سریع از کنارت رد شدم، فهمیدم که دیگه ناهوشیارم هم باهات کنار اومده.

درواقع قبلا این من بودم که داشتم همش با قسمت ناهوشیار مغزم کنار میومدم، بابت تمام خوابای چرت و پرتی که میدیدم در موردت، در مورد خونوادت،  در مورد گذشته مون،اصن در مورد یه چیز بی ربطی  که خواب میدیدم ولی تو همینجوری الکی کنار تک تک قاب های تصویر تو خواب من واستاده بودی، یا در مورد آینده ای که تو توش وجود نخواهی داشت هیچ وقت!

ولی حالا انگار این مشکلم هم حل شد. انگار مغزم با تمام سلول هاش فهمید که زمانی بسی طولانی گذشته از اون داستان و دیگه ما ربطی بهم نداریم.

نمیدونم ولی این واکنش به چی بود که از اون لحظه دارم بطور کاملا هوشیار خودم به اختیار خودم بهت فکر میکنم. به اینکه چقدر خوبه که نیستی...و چقدر اینجایی که هر کدوممون هستیم برای خودمون خوبه و چقدر دوست دارم یه روزی که شاید همین روزا باشه خیلی اتفاقی ببینمت و با یک نگاه، در کسری از ثانیه، هم خوشحالیمو از زندگیمون، هم غمم از چیزی که بهم گذشت،  و هم غرورم بابت تمام چیزی که بودم و هستم و تو یا خانوادت نخواستین ببینین بهت نشون بدم. و نهایتا این فکر به استرسی ختم میشه که من چطور در یک نگاه میتونم این همه حس رو منتقل کنم و فقط باید امیدوار باشم یجوری از نحوه راه رفتنم وقتی دارم از جلوت بی اعتنا رد میشم تو همه اینارو بفهمی.


من مثلا دارم الان روزای سختی رو میگذرونم. روزایی که کسی ازشون خبر نداره و دوست هم ندارم خبر بدم.

ولی خنده داره که وقتی برمیگردی به تمام گذشته ت نگاه میکنی و خوب بررسیش میکنی، نهایتا یه حس کودکانه یا از سر خامی رو، ناب ترین عمیق ترین با ارزش ترین حس  ( و کلا به قول اون پسره تو کلاس زبانمون که کلی بزرگه و به داشتن معشوقه های زیاددر هر دوره از زندگیش معروفه:" با کیفیت ترین عشق!") میبینی!

خنده داریش به این نیس که یه حس کودکانه که بابتش شاید خیلی هم پشیمون باشی داره اینقدر بزرگ میشه،در واقع بامزگیش به اینه که میبینی چه زندگی مزخرفی در چه محیط های مزخرف تری داشتی که بعد این همه سال هنوز هیچ بنی بشری پیدا نشده یه سر سوزن این رکورد رو جابجا کنه :)



P.S: Speaking of not finding suitable person, don't forget to respect yourself!