X
تبلیغات
رایتل

مرا در خنده می آرد

پنج‌شنبه 22 تیر 1396 01:39 نویسنده: Princess Puffer چاپ

ما اون موقعا قدیما میخندیدیم... بزرگتر هم که شدیم میخندیدیم.شاید باورتون نشه ولی اون آخرا و حتی بعدش و بعد ترش هم ما باز میخندیدیم.

در واقع از وقتی همه چیز خوب و خوش بود، تااااا وقتی ... تا همیشه ینی تا وقتی که میشد لب داشت، ما گفتیم و حرفای الکی زدیم و خندیدیم.

میفهمم که تو خوشیا میشد که بخندیم ولی ما تو غما هم حتی میخندیدیم. بله ما ازینجور خونواده هاش بودیم که یجور فیلسوفانه ای دردها و غم ها رو میپذیرفتیم و بعد لبخند میزدیم. نمیدونم چطور این اتفاق میفتاد ولی خب دیگه ما چنین و چنان بودیم.

گاهی وقتا هم بود که از خندیدن خسته میشدم و دلم میخواست یه دل سیر گریه کنم اونقدر سیر که دیگه بمیرم و خودم دلیلی بشم برای خنده بقیه. ولی باز یاد چیزای احمقانه میفتادم و خنده م میگرفت. آره من آدمی شده بودم که حتی از گریه خودم هم خنده م میگرفت دیگه.

مرز باریکی بین احساسات ما هست. هروقت دردی به مساله رنج آوری تبدیل میشه، من باز شک میکنم که نکنه دوباره یک اتفاق خنده دار داره میفته؟!

این کنترل نداشتن این نفهمیدن این زجر کشیدن سر هر چیز طبیعی این روزگار اییییییین همه ضعف و زبونی در بطن موجود قوی ای مثل انسان خب اگه خنده دار نیس پس چیه؟

اصلا هم کاری به ایده آل گرایی و خدا و کس و کاراش ندارم، فقط میگم این چه مدل  رشد و تکامله که ما همچنان اندر خم یک کوچه ایم؟
آدمیزاد هنوز هم تو زندگیش به نقطه ای میرسه که  انگار همه تاریخ و تئوری های علمی و پشتوانه های تجربیش تا قبل اون یه توهم گذرا و در بهترین حالت دستاوردهای به درد نخوری بوده.

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.