اعتراف

شنبه 17 تیر 1396 21:52 نویسنده: Princess Puffer چاپ

الان دقیقا تو همین دقیقه ها داره دو شب از رفتنش میگذره. سخت ترین و غیرقابل باورترین دقیقه هایی که میتونستم تا این لحظه زندگیم دیده باشم.

و برخلاف اون دقیقه ها که نفهمیدم چجوری گذشت، الان نمیفمم چطور به این همه نبودنش فقط دو شب و دو روز تعلق میگیره؟! برای من مثلا شاید چیزی حدود 5 روز گذشت. هر مرحله فاصله گرفتن ازش خودش یک روز محسوب میشد، نشنیدنش،  حس نکردن گرمای دستش، کمتر دیدنش، کلا ندیدنش و نهایتا فهمیدن نبودنش که این مرحله آخر شاید خیلی زمان ببره...

نمیدونم چرا اینقد طول میکشه برام و عذابه کنار اومدن باهاش، فقط میدونم تقصیر کسی یا چیزی یا نیرویی نیس که  با بردن یا گرفتن کسی حال منو اینجوری کرده باشه، در واقع یه جای کار پیش خودم میلنگه. چون اگه دلم تنگ بشه اگه دلم لبخنداتو بخواد،صورت روشن مثل ماهتو بخواد، شعر قدیمی خوندناتو تحسین هاتو بخواد، قاچ طالبی سر چنگالای ظریف وسط بازی رو بخواد، حوض و آب بازی و لم روی ایوون داغ خونتو بخواد، سوپای خوشمزه و پریدن رو رختخوابا و کاشی قهوه ای های کف آشپزخونه که منو یاد بادوم سوخته مینداخت و پنجره های مشبک تو درا و توضیح چندباره چرایی قرینه نبودن گچبری های خونتو و صافی موزاییکای حیاط و بوی درخت سیب گلاب و رزای خوشبو و اون  یاس بزرگه و .... هرچی از اونا رو که بخواد، باز تقصیر خودمه که کم بودم! وگرنه تو همیشه بودی که من وقتی دلم بخواد بیام پیشت و ازت اینجور چیزا رو بخوام.

الان یجوریه که دلم اول  از خودم و خودم ها میگیره!  بعدش،  از این  رسم زمونه.

کاش میشد زمان رو به عقب برگردوند.

نظرات (1)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.
فاطمه
کلی با خط یکی مونده به آخر همزادپنداری کردم!
امتیاز: 0 0