X
تبلیغات
رایتل

وعده دیدار

چهارشنبه 14 تیر 1396 22:27 نویسنده: Princess Puffer چاپ

قدیما که بچه تر بودم وقتی میرفتم پیش مامان خیلی با خودم فکر میکردم که چی ازش بپرسم و بعد حواسمو جمع میکردم که  برای شنیدن جوابش به نشونه های اطرافم با دقت نگاه کنم. (معمولا رد شدن قطار یا دیدن یه چیز جالب یا یک آدم خاص یا حتی موجودات  عجیب حوالی اونجا نشونه برام محسوب میشد. مثلا یه دفعه یه جوجه تیغی دیدم.)

تمام مکالمه ما تو همون مکان( ینی آخرین جایی که دیدمش اونجا بود) اتفاق میفتاد.

چند سالی قضیه همین بود تا کم کم به جسارت های خاص خودم پی برده بودم و کاملا حس میکردم که دارم جوابا رو اونجوری که خودم دوس دارم بشنوم میشنوم.

یه مدت بهم ریختم که این دیگه چه وضعشه چرا به این بدبختی باید آدم جواب یه سوالو  از مهم ترین شخص زندگیش بفهمه، یا مثلا  یه مدت خودمو سرزنش میکردم که با چه عقلی همچین ایده ای زده بودم برای گرفتن جوابام؟! و یه مدت هم بود که دیگه به خودباوری محض رسیده بودم و رسما نظرشو در مورد سوالات روزگارم همون چیزی میدونستم که مطلوب من باشه ینی میگفتم اون میخواد من کاری رو بکنم و تصمیمی رو بگیرم که خودم دوست داشته باشم.

و اینقدر سرم به سنگ خورد که نهایتا به جایی رسیدم که  نه تنها دنبال جوابی نبودم، بلکه انگار سوالی هم در کار نبود دیگه. میرفتم پیشش نگاش میکردم. هر دومون سکوت میکردیم، دل من آشوب بود که الان چی باید بگم بهش و اینقد لفتش میدادم که موقع رفتن میشد و با یه خداحافظی شک دار ملاقاتمون تموم میشد...

الان دوساله که داره روز سالگردش اتفاقای خیلی جالبی میفته. اتفاقی از جنس دیدار با دوستاش. دوستاییش که به دلایل مختلف خیلی دور میفتیم از هم همیشه.

دیدارای این دوسال از نظر من یک دیدار ساده نبود... ما متاسفانه دورتر و بی خبر تر از چیزی بودیم که بشه تصور کرد و خیلی اتفاقی این دیدارا تو اون تاریخ جور میشد.

من خیلی فکر کردم راجبش...

توضیح نتیجه فکرام یه مقدار برام سخته. فقط میتونم بگم که خیلی یاد فیلم اینترستلر میفتادم این روزا که زمانی که دیدمش میدونستم دارم یه فیلم میبینم و لزوما یه مساله اثبات شده نیست ولی کلی اشک منو درآورد و برام یکی از اون چیزای امیدبخش زندگیم بود که اگه همچین چیزی میبود چقد همه چیز زندگی من و کسایی مثل من میتونست بهتر باشه!
خلاصه این روزا حس کردم اگه بخوام دنبال توجیهی برای این اتفاقات باشم باید یا با یک مفهوم خاص فیزیکی برای ارتباط بین چیزی که یه زمانی وجود داشته و دیگه وجودنداره با چیزی که از همون زمان همچنان  وجود داره باشم. و یا اینکه  باور خیلی قوی ای به قابلیت های قسمت ناهوشیار مغزمون داشته باشم که به واسطه اتفاقات گذشته، به زندگی الانمون و تصمیمامون و رفتارامون یجوری که خودمون هم نمیفهمیم چجوری، جهت میده.


نمیدونم چی میگم ولی این فکرا درست یا غلط منو آروم میکنه. همونجور که یکی میشینه دعا میخونه برای عزیزش و آروم میشه.

گرچه که من باز فکر میکنم هر دوی این کارا، یجور مقاومت برای روبرو شدن با همون غم بی سر و تهه و مساله همچنان پابرجاست!

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.