X
تبلیغات
رایتل

ترس از هیچی

شنبه 27 خرداد 1396 09:47 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 0 نظر چاپ

عادت دارم از همه چیز، یه داستان گنده بسازم و بعد که کلی به عجیب بودنش فکر کردم ازش بترسم حتی از فکر کردن بهش...

به واسطه اجتناب از فکر کردن به یه مساله، دغدغه های جدیدتری پیش میاد که شاید صرفا جهت حواس پرتی باشه.

مثه الان که کاملا الکی یه تب جدید باز میکنم و نمیدونم میخوام چه صفحه ای رو بیارم...

از بین اون همه حواس پرتی ها یکیش باعث یه اتفاق واقعی خارج ذهنم میشه که چون موضوع کاملا جدیدی هست (یا حداقل من دوس دارم اینجور فکر کنم) استقبال خوبی ازش میکنم و خودمو حسابی به دل ماجرا میزنم.

بعد از یه مدت نسبتا زیادی به خودم میام و میبینم وسط چه ماجرای بیخودی هستم.

هرچی فکر میکنم به نتیجه ای نمیرسم که من کجا و این وضعیت کجا...

ولی فقط کافیه یکم بیشتر به مخم فشار بیارم تا یادم بیاد همش از یک ترس بی معنی شروع میشد.


بعضی وقتا حس میکنم تو فضا زندگی میکنم برا خودم :)

هیچکی حواسش نیست

سه‌شنبه 16 خرداد 1396 05:11 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 1 نظر چاپ

همیشه ایمان داشتم به اتفاقا... روند و ترتیبشون..

ینی روزایی بود که دوست داشتم اینجوری فکر کنم.

ولی روزایی هم بود که از بس اتفاقای مزخرف و بیخود پشت هم پیش میومد که تنها چیزی که بهش فکر نمیکردم احتمال وجود یک منطق یا دلیل مشترک بود.


من اصولا دهن سرویسی های زیادی داشتم تو زندگیم. (شاید بهتره جمله م رو اینجوری بگم که جزو آدمایی هستم که دهن سرویسی های زیادی تو زندگیشون داشتن.) نمونه آخرش که هنوز تموم نشده همین زندگی خوابگاهی و دور بودن از عزیزاییه که تازه به وجودشون پی برده بودم که در عوضش سر و کله زدن با یه سری آدمای بی سواد، بی اعصاب، بی فرهنگ، بی ملاحظه، و بعضا بی مخ نصیبم شد.(ولی بی انصافیه که نبینم هیچی دیگه رو. اینعا درصدی از آدمای این مرحله از زندگیم بودن. گرچه یه دونه ش هم بسه که حالتو بد کنه.).


بعدچیزی حدود یک سال و نیم دوسال، وقتی برمیگردم به همه چیش نگاه میکنم، تو اوج این شلوغی و درهم برهمی و بی نظمی، یه نظم قشنگی میبینم که دوباره منو یاد ایمانم به اتفاقا میندازه.


طی تمام سختی هایی که تو 3 ترم به من وارد شد،به مرحله ای رسیدم که فقط دنبال یه اشاره بودم تا جم کنم برم خونه و از این خوابگاه برای همیشه بکنم، که اگه قرار بود بمونم موندن کنار دوستای قبلی برام رسما امکان پذیر نبود...

من یه اشاره که هیچ، چندین اشاره دیدم و یجوری که انگار برگشتی تو کار نیس جم کردم رفتم.

اتفاق ها بعدش جوری بُر خورد که قرار شد برگشتنی بشم و خب نهایتا هم برگشتم.

ولی این بار تغییراتی بوجود اومده بود... تغییراتی که تو زندگی ایزوله من به همین راحتیا پیش نمیاد.

به واسطه رفت و برگشت من حداقل دو تا آدم جدید وارد دایره روابط من میشد: یکی کسی که میومد جای خالی منو تو اتاق قبلی پر کنه، و یکی کسی که من قرار میشد برم پیشش در اتاق جدید...

تا همین دو روز پیش متوجه نکته ظریف این اتفاق عجیب نشده بودم.

بله دو نفر تو دایره روابط من هستن که از زمین تا آسمون با هم تفاوت دارن! مثل دو روی یک سکه! مثل سیاه و سفید... نمیدونم بهرحال هرچی.

دیدن این دو نفر آدم قاطع که هر کدومشون تو دنیای منحصر به فرد خودشونن و برات سخته حال خوب و سرحالیشونو درک کنی وقتی پای قصه هاشون نشستی و این تو بودی که تحمل تلخی غصه هاشونو نداشتی اشکاتو میخوردی بجای اونا، وجود این دو تا آدم  در آن واحد توی یک قاب! منو به فکر میبره.


از خودم و زندگیم خجالت میکشم. از حرف زدن در مورد دهن سرویسی هام و حقی که به خودم بابت سختی هایی که کشیدم میدم خجالت میکشم.


زندگی آدما قابل مقایسه با هم نیس، ولی اگه یکیو ببینی که داره از یه درد مشترک نمیمیره و به چه خوبی هندل میکنه همه چیزو، شاید جرات بیشتری پیدا کنی که به خودت یه شانس دیگه بدی برای متفاوت زندگی کردن.


پ. ن1 : کسی منتظر یه اتفاقه که از شرایطش راضی نیست، حتی اگه یه آدم منتظر به نظر بیام.

پ. ن 2: کسی تصمیم خاص نمیگیره که خودشو با شرایط خوب یا بدش وفق داده باشه، حتی اگه آدم سیب زمینی ای به نظر بیاد.

پ. ن 3: کسی حرفشو راست و پوست کنده نمیزنه که از یه چیزی میترسه... و من  امیدوار بودم ترسم ریخته باشه.


 بهت قول میدم سخت نیست