X
تبلیغات
زولا

گذشتن و رفتن پیوسته

یکشنبه 27 فروردین 1396 21:09 نویسنده: Princess Puffer چاپ

درست یک هفته پیش بود... وقتی داشتم بند بساطمو از تو خونه جم میکردم که برای مدتی طولانی برم دنبال زندگی خودم، دنبال خودم... هم خوشحال بودم هم ...

سخت بود جم کردن بعضی چیزا از دور و بر اتاقم... بعضی وسایلمو برای یه برنامه حال خوب کن کنار گذاشته بودم که منتفی شده بود و من خیلی حال بدرد نخوری داشتم...

اون روز همینجوری الکی پاشدم رفتم دانشکده قدیمی... هی برای خودم کار میتراشیدم که برم دانشگاه و بعدم برا خودم کارامو کنسل میکردم از بس الکی بود و تهش همونی شد که باید میشد... که مدت زیادی نشستم کنار بهترین رفیقم که برام چای ریخته بود که 2 تا شکلات باقی مونده از شکلاتای خارجی رو باهم خوردیم که کلی  حرف زدیمو خاطره های خنده دار از خل بازیا و دوران جاهلیت برای هم تعریف کردیم و ... اصن نفهمیدیم چجوری زمان گذشت... برام مهم نبود که دیرم میشه و عصر بلیت دارم و هنوز کلی از بند و بساطمو باید جم کنم. دوس داشتم  به خودم کاملا ثابت کنم جایی دارم تو اون شهر که بازم دوس داشته باشم برگردم بهش که دلم تنگ شه براش... دوس داشتم پاش قرص بشه که هر رفتنی یه برگشتنی داره...

آره اصن این تم مغز منه! هر رفتنی یه برگشتنی داره...


درست یه هفته پیش بود که تو راها و جاده ها همش ب خودم میگفتم چرا اینقد زندگی من این شکلی شده که نمیتونم برای رفتن یه تصمیم مثل آدم بگیرم؟!

چه یه هفته سختی بود!!! چقدر! انگار یک ماه گذشت....

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.