X
تبلیغات
رایتل

Telling lies!

شنبه 30 بهمن 1395 00:34 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 0 نظر چاپ

کاش هیچ وقت دروغ نگیم!

من هیچ وقت دروغ گنده ای تو زندگیم نگفتم ولی چون حساسیت عقیدتی خاصی هم نداشتم چیزایی که میدونستم ممکنه گفتن واقعیت نیاز به توضیحاتی داشته باشه که از حوصله من خارج باشه خیلی وقتا واقعیت رو عوض کردم. و همیشه هم از خودم و کارم راضی بودم!

تا اینکه دیدم چقد همین دروغای الکی آدما داره آزارم میده! نه اینکه بگم چیز مهمی بوده یا اون دروغه تاثیر خاصی تو روند زندگی من میذاشته (که در مواردی هم شاید میذاشته ولی الان بحثم سر همین دروغای نقل نباتیه که فکر میکنیم چیزای مهمی نیس و شاید حتی مصلحتی میدونیمشون!) نه اصلا مسائل مهمی نبوده برام و حتی بهشون توجهی هم نمیکردم که یکی یه دروغی حالا گفته یه حرفی خلاف واقعیت زده، ولی بعد یه مدت زیادی که برمیگشتم به اون آدم نگاه میکردم میدیدم چقدرررر دیگه بی اعتمادم بهش! چقدر بدم میاداز باهاش حرف زدن یا حرفی ازش شنیدن! دیگه هیچی که از زبون اون آدم بیاد بیرون برام ارزشی نداشت و من بی حس شده بودم کاملا به اون آدم... به اون آدما ...

به خودم نگاه کردم و دیدم شاید منم خیلی جاها این کارو بکنم و بتونم فلسفه این کارو درک کنم ولی هرچی فکر کردم دیدم حتی اگه دلیل این کار این باشه که میخوایم صرفا گفتگوهامونو و فهمشون ساده تر کنیم، ولی به نظرم اومد این فقط یه نوعی از تنبلیه! از زیر کار در رفتن! یجور ترس و فرار حتی!

این خیلی زشت بود برام که نقص خودمونو اینجوری ماست مالی میکنیم.

اعصابم از خودم خورد شد اولش و بعدشم از همه آدمایی که این کارو میکنن.

همین :/

It's been two weeks that I'm hear.

سه‌شنبه 26 بهمن 1395 01:04 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 0 نظر چاپ

داشتم وسایل توی اتاق جدیدم ( یه جای دنج و گرم که دیوار نداره فقط سقف داره با یه عالمه امکانات لوکس!) رو مرتب میکردم که دیدم حجم کتابا از هر چیزی بیشتره!

مشغول مرتب کردن کتابا شدم و انتخاب بعضیاشون برای انتقال به کتابخونه همگانی خونه... یکم سخت بود! عادت داشتم تو دست و پام ببینمشون همیشه حتی اگه وقت نکنم دوباره و چندباره بخونمشون.

خب شازده کوچولو هم دیگه باید میرفت! ولی چیزهایی از لای یک صفحه ش میریخت که منو منصرف کرد:

" باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من میگیری اینجوری میان علف ها مینشینی. من زیر چشمی نگاهت میکنم و تو لام تا کام هیچ نمیگویی، چون همه سوتفاهم ها زیر سر زبان است. عوضش میتوانی هر روز یک خرده نزدیک تر بنشینی."


#تعبیر-ما-از-عشق

Hard Time

جمعه 15 بهمن 1395 19:44 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 1 نظر چاپ

همیشه آدم باید چیزهایی داشته باشه برای روزای سخت...

یه زمانی بهش میگفتم کلبه امن و خیلی هم به این کلبهه میرسیدم.

اسم یکی از وبلاگام بود... یکی از چندین :)

اسمش رو دیگه تغییر دادم و شد این و تو قالب دیگه ای رفت ولی الان حکم همون کلبه رو داره.

دارم سعی میکنم دوباره یه دستی به سر و روش بکشم.

Thursdays

جمعه 15 بهمن 1395 12:45 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 1 نظر چاپ

پنجشنبه ها! پنجشنبه های زندگی منم دوره های مختلفی رو طی کردن... هر دوره ای با مفهومی متفاوت!

کل دوران بچگی و نوجوونی پنجشنبه عزیزترین روز هفته بود. در توصیف اهمیتش همین بس که برای من روزی بود که بقیه روزای هفته با فاصلشون تا پنجشنبه بعدی تعریف میشدن و ... دیگر هیچ.

دوران دانشجویی کارشناسیم برام مفهوم رها شدن داشت. رها شدن از همه دغدغه ها و شلوغی های درسی و ارتباطی و اجتماعی و شخصی... روزی که میتونستم دور بشم از همه چیز تا بیشتر برم تو خودم و تحلیل کنم که البته غمناک هم بود نتیجه تحلیلاتم.

و طی دوران ارشدم هم پنجشنبه ها فقط یه مفهوم داشت: بی غذایی! دغدغه پخت و پز در خوابگاه که در نوع خودش میتونه درگیری فکری رو اعصابی باشه چه برسه که بخوای این مساله رو با آدمای دیگه که بعضا رو اعصابت میرن هم شریک  بشی.

و اینجوری بود که مفهوم پنچشنبه ها برای من کمرنگ و کمرنگ تر شد...

ولی تو تمام این سالها، تو هر دورانش، همه 5شنبه ها مثل هم بود، مثل 5شنبه های دیگه ی همون دوره...

ولی پنجشنبه دیروز سختی مسخره و غیر قابل درک و عجیبی داشت.

اونقدر عجیب که نفهمیدم چطور تموم شد... فقط وقتی صبح جمعه چشمم به ساعت افتاد و دیدم ساعت 10 هه و صبح شده، تازه تونستم یه نفس راحت بکشم.


برف هم تو این روز موجودی بود که سعی میکرد همه چیزو برام ملایم تر کنه، ولی خب برنامه سینما و خوش گذرونیمو بهم زد که بازم مهم نیس... مهم تاثیر روانیه... شاید قرار بود با حداقل امکانات این روز رو بگذرونم.


* مرسی برف. مرسی جمعه. مرسی دوستای مهربونم که کنارم بودین.

The change!

سه‌شنبه 12 بهمن 1395 00:34 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 0 نظر چاپ

یه زمانی از خونده نشدنم خیلی داغون بودم و این خواهرم بود که برام توضیح میداد آدما حوصله خوندن متن های طولانی و پیچیده رو ندارن تا یکم از ناراحتیمو کم کنه... الان خودمو میبینم که به ندرت دل به خوندن نوشته های آدما میدم... و هر وقت صحفشونو میبندم به خودم و نوشته های خونده نشده م سلام میکنم.


از وقتی که تیچر مشترک من و هم اتاقیم مجبورمون کرده بود تو اتاق انگلیسی باهم حرف بزنیم و ما هم انگلیسی حرف زدن برامون یجور مسخره بازی شده بود که صرفا جهت تفریح و شوخی این کارو میکردیم، این عادت افتاده تو سرم و الان تو خونه با خواهرم این کارو میکنم. امروز داداشم که تو این روزا شنیده بود حرف زدنمو، اومد بهم پیشنهاد میداد فیلمای زبون اصلی رو دوباره نگاه کنم تا بیشتر بفهممشون و چیزای جدیدتری یاد بگیرم. این یکی از بهترین اظهار نظرای داداشم بود چرا که معمولا منو خنگول و بی سواد میدونه و احتمالا همیشه فکر میکرده هیچی انگلیسی سرم نمیشه... و یکی از بهترین قسمنای نظرش اونجاش بود که ازم خواست فیلم غرور و تعصب رو ببینم! فیلمی که همین روزا دوباره خودم برای هزارمین بار نشسته بودم پاش :)


بعضی تغییرا هم هست که آدم درکشون نمیکنه... مثلا میبینی یکی وسط شوخی خنده و مسخره بازی و دقیقا تو روزایی که تصور میکنی بهترین روزای دوستیتون هست، بصورت ییهویی تغییر رویه میده و بدون هیچ حرفی بلاکت میکنه...


گاهی اوقات هم تغییرات درونی عجیبی برای آدم پیش میاد،به چیزایی علاقه نشون میدی که هیچ وقت خدا در مخیلت هم نمیگنجیده برات ارزشی داشته باشن، تو قلب بدترین اتفاقا و حادثه ها واستادی و کاملا بی حس فقط نگاه میکنی و شاید فقط یکم اخم کردی، میبینی بلاک شدی و ککت هم نمیگزه، میبینی آدمایی که یه روزی برات خیلی دوست داشتنی بودن سر و سامون میگیرن و تو فقط لبخند میزنی، یا مثلا میری پیش اونی که باید حرفاتو بهش بزنی و یهو اسم یک آدم بی ربط میاد و تمام تایمت رو راجبه اون آدم بی ربط حرف میزنی و زار زار گریه میکنی و هیچ دلیلی برای این همه احساس در مورد یه موجود بی ربط نمیبینی...


زندگی به همین الکیا با تغییراتش خودشو برا آدم جذاب میکنه وگرنه به نظر من هیچ پخی نیس!