X
تبلیغات
زولا

دایری...

پنج‌شنبه 7 مرداد 1395 11:04 نویسنده: Princess Puffer چاپ

امروز یک روز به خصوص بود!

یه اتفاق جالب،  دو اتفاق هیجانی، یه اتفاق دوست داشتنی، یه اتفاق جدید عجیب و یه اتفاق عجیب تر! و یه اتفاق غرور آمیز برام  افتاد.

غرور آمیزشو همون اول بگم خیالم راحت شه که استاد زبانم گفت تو خیلی حرفه ای رایتینگ مینویسی و پرسید که مثلا نکنه کلاس رایتینگی چیزی رفتی؟! و تو دلش تند تند متنمو میخوند و بدون اینکه رو هیچیش خط بزنه بهم داد برگمو و گفت پرفکت!

اتفاق هیجان انگیزش این بود که بنده امروز با دوستام رفتم شهربازی و علی رغم میل باطنی سوار ترن شدم و زهره ترک شدم و بعدش هم برای اینکه ترس قبلی متعادل شه  بره پی کارش رفتم سوار سورتمه شدم که نمیدونم سورتمه هاشون لق شده یا من دختروی ترسو تری شدم که حس کردم زیادی داره عمودی میشه و اونجا هم یه سری دیگه زهره ترک شدم خلاصه. (این اتفاق هیجانی دوم بود)

اتفاق جالب این بود که فهمیدم این فقط من نیستم که روزی N بار آیدی کسی که بلاکش کردم رو چک میکنم. بلکه کسی که این کارو با من کرده هم میشینه منو چک کنه و بگذریم که چجوری فهمیدم :\

اتفاق عجیب و جدید هم والا چی بگم... روم سیاه ولی خب خیلی باحاله :))
امروز ظهر بعد از نیم ساعت پیاده روی تو کوچه دنج نزدیک خونمون که خوراک هرچی فکر کنین هست و مسیر همیشگی منه و من اینقد خوبم که هیچ اتفاق خوراکی هم برام هیچ وقت در این کوچه نمیفته، وقتی به سر کوچه خودمون رسیدم یک ماشین نمیدونم چیچی (از این مدل بالا ها بود بنظر) بعد کلی چراغ دادن اومد جلو پام نگه داشت و آقایی از داخلش گفت "میتونم برسونمت" و من که به هیچی این قضیه کار نداشتم و فقط این موضوع از تو کله م گذشت که "حالا دیگه؟!" ابرو انداختم بالا و به راهم ادامه دادم، که ایشون هم رد شد و دست تکون داد برام

و اتفاق عجیب تر از اون اینکه در همین امروز، برای بار دوم اتفاق بالا تکرار شد سر همین کوچه خودمون!

(حالا یا سر کوچه ما یه اتفاقی افتاده که ملت فکر میکنن میتونن هر غلطی بکنن یا من خیلی تیپ جالبی داشتم امروز (هیچ وقت نتونستم این موضوع رو درک کنم که کی جالبم کی نیستم چون مثلا بنده امروز به لخوک ترین شکل ممکن و با کلی عجله هر دو دفعه از منزل خارج شدم!) یا هم این قضیه تپل شدنه و تاثیرش در روزمرگی ها واقعا یه چیز واقعیه! حتی وقتی تو نیم کیلو چاق میشی مثلا )

اتفاق دوست داشتنی امروز که از همه بیشتر باهاش حال کردم هم این بود که در شهربازی بعد از اون 2 تا وسیله، باز هم علی رغم میل باطنی سوار تاب گردون شدم (این دفعه تمایل نداشتنم به خاطر ترسیدن نبود بلکه به خاطر مراعات جیب پدرم بود و همچنین حال و حوصله سوار وسلیه تکراری که تا حالا هزار بار سوار شدم رو هم  نداشتم) که وقتی به اوجش رسید و بین جیغای الکی کشیدنم یه لحظه ساکت شدم دیدم چه لذتی داری این بالا یره! و از اونجا به بعد بود که دیگه خفه شدم و فقط لذت بردم ...

و تصمیم گرفتم خودم تنایی هروقت حالم گرفته بود پاشم 10 تومن هزینه کنم برم شهربازی سوار این وسیله بشم و مثه بچه های خوب (ینی بچه هایی که حالشون خوبه) بیام خونمون.


پ. ن: خیلی روم فشار بوده این روزا، دیگه نهایت چیز نوشتنم همین دایری و این حرفاس.

پ. ن: غلط نکنم این دفعه دیگه فشارای احمقانه این تابستون تا خونه آخرش رفت و تموم شد.

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.