X
تبلیغات
رایتل

آی میس فرندز

دوشنبه 25 مرداد 1395 23:15 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 1 نظر چاپ

دیگه مطمئن شدم مونیکایی شدم که روانی میشه یه چیزی سر جاش نباشه! تا صبح خوابش نمیبره و نزدیک صبح پا میشه میذارش سر جاش و بعد میخوابه!

و دقیقا تو شرایطی هستم که همه چیز همممممممه چیز بهم ریخته س دور و برم.

و بنا به اتفاقایی که افتاد مطمئن شدم که برای هم خودم و هم اطرافیانم سمه که به این روند ادامه بدم...

و الان دقیقا 2 روزه که تصمیم گرفتم کار خودمو بکنم و نامرتبی های اطرافم رو  ندیده بگیرم یا اگر میبینم کاری براش نکنم و ...

و کم کم دارم حس میکنم استرس زیادی داره  تو خونم  ترشح میشه!

چقد سخته... گاد!!!

میو میو عوض میشه

دوشنبه 25 مرداد 1395 00:59 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 0 نظر چاپ

تو این همه سالا، ینی دقیقا از اون سال لعنتی که رسما تک و تنها تو غار خودم میزیدم که مثلا دستاورد بهتری برای آیندم رو رقم بزنم و تهش هم چندان توفیری نسبت به سال قبلش نداشت، خلاصه حالا از همون سال بعدش که از غارم درومدم و دوباره ارتباطاتم رو از سر گرفتم، اولین مساله آزار دهنده این بود که میدیدم چقدرررر آدمای دور و برم عوض شدن!!!  تو همه این سالا هم این مساله مثلا جزو 3 تا مساله آزار دهنده بود برام که هر چند وقت یبار با شگفتی های عجیب تری در مورد اطرافیانم آشنا میشدم، و همیشه فکر میکردم چقد آدمای عجیبی دور و بر من هستن که  همچین پتانسیل هایی برای تغییر داشتن....

و امروز طی یک سری اتفاقاتی که بعدا شاید تعریف کنم، به این نتیجه رسیدم که تغییر کردن چیز اصلا عجیبی نیست و اتفاقا این تغییر نکردن و همون آدم سابق موندنه که خیلی عجیبه!

نمیدونم خوب و بدیشو در مورد هیچ کدوم، هر دوش خوبی هایی و بدی هایی دارند...

فقط میدونم دنیای این روزای ما اونقدر آن استیبل هست که هر انتظاری از هر کسی میشه داشت...

قور قور

جمعه 22 مرداد 1395 15:05 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 2 نظر چاپ

هیچ وقت نتونستم یک سری حرکات فضاهای شبکه اجتماعی رو درک کنم. ینی یجورایی با من جور نمیشه...

دلیل یه سری کارا رو نمیفمم. اینکه اینقد تو واقعیت یه عده نیستن و اینقد سال هاست که ندیدیشون که اصلا یادت رفته یه روزی دوستی به اون نام داشتی و بعد با یه عکس خیلی الکی که میذاری(اونم صرفا به خاطر اثبات به خودت تو دلت که تو چندان آدم بی عکس و چندان آدم افسرده ای نیستی) و میبینی  (به قول یه بنده خدایی)  اون عده ملت همیشه در صحنه میشن... و کوه خاطرات میریزه رو سرت و برای چند ساعت خرذوقی و بعد میبینی همش چندتا فشردن انگشت فشاره بوده و تو همچنان همون آدمی که سال هاست خبری از هیچ کدومشون نداری... نمیخوام بگم اینا چیز بدیه من خودمم برای بقیه همینم تو این محیطا ولی فهمیدن اینکه چیه این سیستم خوبه برام درک نشدنیه و فیک بودن حسی که بهم میده همیشه اذیتم کرده و میکنه.


یکی از علائم وسواسی شدن خشکی مدام دست هاست احتمالا :/

تلاطم

چهارشنبه 20 مرداد 1395 22:05 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 1 نظر چاپ

باید خیلی آدم قدرنشناسی باشم که راجبه این تیکه زندگیم که تازه هم شرو شده و حس خیلی خوبی هم داره حرفی به میون نیارم... اینکه بعد یه عمر عذاب وجدان داشتن در مورد زندگی ذهنی و منولوگ هات، روزی میاد که شانس اینو داری که تو دنیای واقعی یه منولوگ واقعی داشته باشی و یکی هست که حرف خاصی باهات نداره فقط خیلی دقیق به حرفات گوش میده، خیلی عمیق نگاهت میکنه.


باید خیلی خود آزاری داشته باشم که در جواب یس نو کوئسشن، چیزی حدود 10 دقیقه سعی کنم جواب کامل تری به دوستم ارائه بدم اونم راجبه موضوعی که با خودم قرار گذاشتم خیلی سر سری ازش رد بشم چون حس میکردم ارزش هیچی نداره... کاش بازم از این سوالا بپرسه و من بلخره بگم فقط نه یا آره. و بعدم لبخند بزنم بگم دتس ایت، و اگه اگه اگه گفت چطو؟ بگم همطو :) ... یا مثلا بگم  تو از یه آدم بدرفتار چه انتظاری داری؟!

(چون کل قضیه همیه و من نمیدونم چرا میخوام خودمو تو جزئیات احمقانه تاب بدم و بقیه رم به این تاب خوردن مسخره دعوت کنم.)


و باید امروز حال کاملا خرابی میداشتم که یجوری میبودم...  اونقد یجوری که حتی حال نداشتم جواب یه معلم مرد زبان که به جای معلم خودت اومده و داره اراجیف میگه و خیلی بهش خوش میگذره که بگه زنا هیچی نیستن و هرهر میخنده رو با یه تو دهنی مناسب بدم... و فقط اونجاش که واقعا حوصلم از زنگ صداش سر رفت به همراه یه حرکت دست خوب گفتم اوکی یور گود! و خوشبختانه خفه هم شد.

البته این مساله تو خوب شدن حالم هیچ تاثیری نذاشت. حتی آهنگ گوش دادن حین پیاده روی تو راسته بابک (بهش میگن خیابون عشق؟!) هم حالمو خوب نکرد.

و دقیقا اون لحظه که دیدم گریه هم حالمو خوب نکرد، یاد صدای مسخرش افتادم که میگفت تو باز نزدیک دورت شد... و بعد فکر کردم چقد خوب میشد که 4 تا آدم با شعور بودن که مثلا وقتی فیبی میگفت یو نو دتس د هورمونز بحث به شکل کاملا منطقی ای تموم میشد.


باید خیلی بی حواس باشم که یادم بره همیشه میشه با خوردن یه بستنی همه چیز رو خوب کرد...

یادم نرود...

جمعه 15 مرداد 1395 13:32 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 2 نظر چاپ

اون روز خیلی بهم ریخته بودم، فقط تند تند کارامو میکردم تا آماده بشم و بزنم از خونه بیرون، ناهار درست کردنم طول کشید ولی بلخره تموم شد و داغ داغ ریختم تو ظرف و رفتم که رفتم.... دم رفتنم هم باز یه سری غرغر دیگه بود و من در همین حال که با غرغر بیشتر جواب میدادم از خونه خارج شدم...

وقتی پیش دوستام رسیدم از بیان این جمله که اعصاب ندارم و امروز با همه دعوا داشتم خندم گرفت وهمونجا بود که انگار همه ناراحتیش تو دلم تموم شد.

ولی فکرم همش یه جایی بود که نمیدونستم کجاست، هیچ کدوم از کارامو نتونستم انجام بدم...

و اینا اصلا مهم نیس... مهم تیکه آخرشه که وقت چای به دوستم گفتم چمه که عصبانی میشم و اونم گفت ...

مهم نیس اون چی گفت ولی اون هرچی میگه معمولا به شکل خوبی راهگشا هست.


اینارو گفتم که به خودم یادآوری کنم که دل خوشی های خوبی هم دارم بهرحال. و البته یکم هم پز بدم...


پ. ن: یادم باشه یکم بخندم امروز و بپر بپر کنم. (البته ملت دیروز خوشالی میکردن که روزشون بوده ولی خب من درگیر اون کد بیخود شدم و وقت نکردم.)