X
تبلیغات
رایتل

بک آپ خر است!

چهارشنبه 30 تیر 1395 16:28 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 0 نظر چاپ

 و من باز هم بابت از دست رفتن نوشته هام سوختم!

نوشته های گرانبارم که نمیدونم چرا فکر میکنم گرانبار هستن

و اصلا قضیه این نیس که روزی که من مردم یه رفیق شفیق میاد سر وقت زندگی من و دست نوشته های بی سرو تهمو میخونه ومتحول میشه اونا رو کتاب میکنه

ولی قضیه اینه که تنها چیزایی هستن که قسمتی از خودم میدونم هرچند که چرت و پرت باشن... هرچند که هیچ حرف خاصی نزنن ولی تو کله من بودن یه روزی و من یه آدم خجسته م که هرچی که تو کله م وول بخوره رو دوست دارم.

میدونم واژه گرانبار براشون یکم زیادیه چون از وقتی نوشته شدن نه خودم دیگه سراغشون رفتم و نه دادم که کسی بخونه...

ولی همچنان حس تعلق دارم بهشون و مثلا بیشتر از لباسای دوست داشتنیم که مرگمه نخنما و دستمال شدنشون رو ببینم، نه این خیلی بیشتر از این حرفاس...


و حالا سوالی که پیش میاد اینه که وقتی هیچ فایل لعنتی ای تو گوشیت نیست که حاوی نوشته هات  دفترچه خاطرات یا هر اسم دیگه ای که تو هر گوشی ای داره، باشه، و بک آپ گیری مسخرشون هم دیگه شورشو درآورده و در واقع از هیچ چیز خاصی بک آپ نگرفته، تو باید چه خاکی به سرت بریزی!!!!


چرا دنیای کامپیوتر همیشه یه جاهای رو اعصابی داره که تورو شرمنده میکنه قراره یکی از آدمای این دنیا بشی که میره یه  پیچی از اون سیستم کامپیوترو محکم میکنه و بعد وامیسته همینجوری نگاه میکنه!

چیزیست درونم که مرا خوش دارد

سه‌شنبه 29 تیر 1395 23:55 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 1 نظر چاپ

یه جایی خوندم که آدم افسرده به ظاهر و سلامت خودش دیگه اهمیت نمیده و خیالم راحت شد که هر مرگم هست این یکی نیست احتمالا...

آخه صبحایی که کلاس زبان دارم زودتر بیدار میشم که زودتر آماده بشم برم کلاس، از آخرم تا بیخ بیخش پای آینه ام یا دارم به لباسام ور میرم یا همچین چیزی و از آخرم دیر میرسم...

بعد داشتم فکر میکردم پس چی میشه که اینقد ناراحتم همش...  و بعد به این نتیجه رسیدم که استنتاج های بیخودی زیادی دارم... مثلا... مثال زدنش یکم سخته. ولی میشه یکم کلی تر گفت که به چه نتیجه ای رسیدم...

یه چیزی که بهش رسیدم این بود که ما آدما بیشتر از چیزی که خودمون فکر کنیم شبیه به همدیگه هستیم (و این تو ذهنمونه که خودمونو تافته جدا بافته میدونیم حالا چه بهتر چه بدتر) و حسی که من به یه آدمی در گذشته م داشتم احتمال خیلی زیادی شبیه به حسیه که همچنان هم باقی مونده، و این قضیه در مورد حسی که اون آدم یه زمانی به من داشته هم احتمالا صادقه!
در واقع همونقدر که ما با first impression هامون زندگی میکنیم بقیه هم همین جوری هستن لابد!

و بعد قسمت هیجان انگیز فکرام اینجا بود که فهمیدم first impression ها اصولا ربطی به طرف مقابل ندارن و دقیقا از تو ذهن ما میان بیرون، ینی مثلا 80 درصد به خودمون بستگی داره که راجبه یه دیو 3 سر چه حسی داشته باشیم نه به اون دیو بیچاره... و بنابراین تغییر احساسات ما بیشتر ناشی از تغییر خودمونه ... اگه بخاطر تغییر شرایطمون نباشه در حالت بد بدش مثلا.

خیلی چیزای دیگه هم دستگیرم شد تو این چند روز در خودماندگی ای که داشتم...

مثلا یادم اومد من همون آدمی بودم که هر چی که میشد هر اتفاقی که برام میفتاد هر کی هر جوری که باهام حرف میزد میگفتم خب... لابد همینجوریه دیگه. لابد من وقتی فلان چیزو میگم باید بهم اینجوری جواب بدن... لابد قانون فلان همینه دیگه...

و بعد هرچی فکر کردم یادم نیومد که چی شد که از همچون آدمی، رسیدم به همچین آدمی که به هر چیز خلاف انتظارش حساسه و اگه زورش نرسه که حساسیت هاشو بروز بده و هی حرف بزنه و هی حرفی بزنه و غر بزنه، همینجوری میریزه تو خودش حرص میخوره غصه میخوره اشتهاش کم میشه وزن کم میکنه و...

و نهایتا به این نتیجه رسیدم که چه تغییرات بیخودی بنده در این سالیان کردم :|

رنگی رنگی

جمعه 25 تیر 1395 01:23 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 0 نظر چاپ

من از اون دسته دخترایی هستم که نافمو با چیزی بریدن که احتمالا رنگش رنگ سردی بوده...

و اینجوری شده که رنگ مورد علاقم رنگ سبز قورباغه ایه، برای لباس رنگ سبز لجنی رو میپسندم، عاشق پسرایی میشم که حداقل یک تیشرت سبز تو دست و بالشون باشه و اصولا با کسایی رفت و آمد دارم که آبی هستن، آبی میپوشن یا چیزهای آبی به خودشون آویزون میکنن.

اگر منو با لباسی به رنگ گرم هم کسی دیده باید بدونه که اون لباس به نحوی به بنده رسیده و من هیچ نقشی در انتخاب اون لباس نداشتم  :/


اولین خرید صورتی من: فلش صورتی 

میگم که ...

جمعه 25 تیر 1395 01:16 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 0 نظر چاپ

بهم گفت به همون کیفیت تصویر و دوز واقعی بودن که تو خواب میبینمش، بعدا هم دیگه نباشم میتونم ببینمش!

فقط باید اونقدر تو بودنت غرق بشی که دیگه انتظار نبودن نکشت، بلکه از بودن زیاد یه روز بیدار میشی و میبینی که انگار دیگه نیستی، ینی هستی ولی در واقع یجور خیلی جامعی هستی!

یجور بودنی که هیچ نبودنی توش دیگه تعریف نمیشه.

اینارو همشو خودش بهم گفت :)

از سری استنتاج های بنده ...

دوشنبه 21 تیر 1395 23:52 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 0 نظر چاپ

خیلی سخته که آدم بتونه آدم باشه! خودشو با در و دیوار مقایسه نکنه، از بدبختی یکی دیگه و بالاتر بودن خودش به وجد نیاد، از کم آوردن خودش و بهتر بودن یکی دیگه حرص نخوره، زندگیشو اینقد وابسته به بقیه نبینه، آنچه بر خورد میپسنده بر دیگران هم بپسنده و از این داستانا...

خیلی سخته. هیچ انتظاری هم  به نظر من از هیچ بنی بشری نیست از این کارای سخت بتونه بکنه ها!

ولی نمیدونم چرا بعضیا اصرار دارن هر وقت میبیننت هی گوشزد کنن که اصلا از اینجور آدمای چشم و دل تنگ نیستن و خیلی هم خوشحالن که تو اینقد خوبی!


بعد آدم اذیت میشه  که کنار  این دست آدما، یه دست آدمایی هستن که تمام مدت فقط به خودشون شک دارن و ترک دیوار هم فکر میکنن تقصیر اینا بوده که پیش اومده و همش متاسف هستن و ناراحتن و در حال عذرخواهی و هر یه قدمی که میخوان تو زندگیشون بردارن کلی بررسی میکنن یه وقت خدایی نکرده برای کسی بد نشه، بعد قدمشونو بر میدارن. 


و اون دسته اول همون آدمایی هستن که همیشه موقع خداحافظی التماست میکنن حلالمون کن!

و دسته دوم هم همیشه همون آدم بدا و بی معرفتا و آدم داغونان!