شب آخر

دوشنبه 31 خرداد 1395 05:08 نویسنده: Princess Puffer چاپ

شب آخر این شبای خوابگاهیه... با وجود تمام بیزاری از کل این وضعیت ولی دلم یه چیزیش شده انگار...

حس میکنم بعد این همه زندگی عجیب غریب  ۳ ماه تو خونه بودن برام مایه تعجب بشه


هیچ وقت مهمی نبودی!


عکستو بعد سالیان میبینم، مشخصه که خیلی بزرگ شدی ولی وقتی با دقت نگاهت میکنم حس میکنم بزرگ شدنت اصلا برام عجیب نیست. انگار من شاهد تمام روزای بزرگ شدنت بودم پیشت بودم

بدون اینکه اصلا دیده باشمت یا حتی  یادت باشم :|

این هم یکی از همون خاصیت هاس لابد!


پ.ن: همیشه اتفاق واقعی رو آخر پست مینوشتم ولی این دفعه اول نوشتم نمیدونم چرا. شاید چون هنوز هم همه چیز مثل داستانای ذهنی تو سرم میمونه. وقتی تو شهر میرم خیابوناشو میبینم، به خودم گوشزد میکنم فرد اینجا کرمانه و تو کیلومترها از خونه دوری! 

کاش میشد تو همین واقعیات شبیه ذهنیات میموندیم اصلا.

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.