X
تبلیغات
رایتل

قورقور

دوشنبه 3 خرداد 1395 01:36 نویسنده: Princess Puffer چاپ

چند روزه حالم جور عجیبیه و نمیتونم دلیل محکمی براش پیدا کنم

شاید حتی خیلی بیشتر از چند روز....

خودم حس میکنم همه چیز از اون روز لعنتی شروع شد که من با اون وزغ جلو در دعوام شد

برای کوتاه بودن ( نازک بودن؟ چسبان بودن؟!! از آخرم نفهمیدم مشکلش چی بود!) ژنده ای که به تن داشتم، که واقعا ژنده بودو اگه وزغ دیگه ای از جنس مذکر واقعا خیره من میشد، قطعا میومد سراغم و پولی کف دستم میذاشت و میگفت بیا دخترم برو یه لباس بهتری ابتیاع کن :|

ولی من از قبلش بی اعصاب بودم احتمالا که کارم به دعوا با اون وزغ کشید...

مثلا مشکلاتی از قبیل اینکه چند هفته س باید دو نفر سر و کله بزنم ب خاطر چیزهایی باهاشون حرف بزنم که کوچکترین درکی از موضوع ندارن ( که باید داشته باشن ینی وظیفشونه که داشته باشن! ینی من دارم تیکه رتبه داغونمو میخورم که با اون وضع الان ارشدم و اونها دخترای گل و بلبلی هستن که خیلییییی باهوش و درس خون و با معدلای عالی و رتبه های ۲ رقمی فلان بودند و الان کنار منه خنگول تو یک کلاس درس میخونن)ولی من باید سوالای بی ربط و ناشیانشونو تحمل کنم و جلو اسباب خودمو بگیرم و با لبخند جواب بدم... 

یا مثلا این فکر هر روز و هر شبه رو با خودم بکشونم که مگه من و تو چقد بدبختیم که همو داریم به این وضع تحمل میکنیم و از طرفی هم مثل بید بلرزم وقتی به نبودنت فکر کنم...

حالم خوب هم نمیشه....

هر جای کد رو درست میکنم یادم میفته یه چیز دیگه هم باید کدمون داشته باشه..

فردا همه چیز تموم میشه. حداقل برای مدتی آروم میشه اوضاع....

امروز همش به حس تو قطار و راه بودن فکر میکردم.... اینکه چقد سخته بعد از کلی اتفاق هیجان انگیز یهو بری تو یه سوراخ کوچیک برای ۱۲ ساعت ۱۵ ساعت ۱۸ ساعت مچاله شی و اینقد تکون بخوری که هرچی تو ذهنت از کلی اتفاق خوبه همه بتکونه بریزه تو راه ها و جاده ها.... یه حس خلا احمقانه که نتونی حتی مرور کنی خودتو....

به نظرم شبیه اون فیلمه س که فصانوردا رفته بودن اکتشاف یه سیاره جدید و اونقد دور بود که کلی زمان میبرد و برای صرفه جویی میرفت تو یه باکسی که توش مایع خاصی بود برای چند سال میخوابید بی هیچ حرکتی. 

کار سختی باید باشه.

هضم نبودن بعضی ها برای آدم بعضی وقتا غیر ممکن میشه....

و البته هضم خیلی چیزای دیگه.

نمیدونم چی دارم میگم..

فقط میخواستم بگم جدیدا دارم حس میکنم تو یه جعبه خیلی کوچیکم. جعبه ای که در مقایسه با چیزی که قبلا بود یا من دوست داشتم توش باشم خیلی خیلی خیلی محدود تره، و من از فرط دیوانگی، خودمو با کارای احمقانه دل خوش خونکی مشغول میکنم. و شدیدا هم به این جعبه کوچیک عادت کردم.

نمیدونم شاید هم کوهنورد شدم و اتفاق پرفکت تو این جعبه رو پیدا کردم....

کسی چمیدونه :\

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.