X
تبلیغات
رایتل

شب آخر

دوشنبه 31 خرداد 1395 05:08 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 0 نظر چاپ

شب آخر این شبای خوابگاهیه... با وجود تمام بیزاری از کل این وضعیت ولی دلم یه چیزیش شده انگار...

حس میکنم بعد این همه زندگی عجیب غریب  ۳ ماه تو خونه بودن برام مایه تعجب بشه


هیچ وقت مهمی نبودی!


عکستو بعد سالیان میبینم، مشخصه که خیلی بزرگ شدی ولی وقتی با دقت نگاهت میکنم حس میکنم بزرگ شدنت اصلا برام عجیب نیست. انگار من شاهد تمام روزای بزرگ شدنت بودم پیشت بودم

بدون اینکه اصلا دیده باشمت یا حتی  یادت باشم :|

این هم یکی از همون خاصیت هاس لابد!


پ.ن: همیشه اتفاق واقعی رو آخر پست مینوشتم ولی این دفعه اول نوشتم نمیدونم چرا. شاید چون هنوز هم همه چیز مثل داستانای ذهنی تو سرم میمونه. وقتی تو شهر میرم خیابوناشو میبینم، به خودم گوشزد میکنم فرد اینجا کرمانه و تو کیلومترها از خونه دوری! 

کاش میشد تو همین واقعیات شبیه ذهنیات میموندیم اصلا.

یجوری شدن های لعنتی

چهارشنبه 26 خرداد 1395 02:43 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 0 نظر چاپ

این روزای لعنتی هم داره تموم میشه...

روزایی که نمیدونم چطور شد که لعنتی شدن...

و حتی نمیدونم لعنتی خوب یا لعنتی بد یا لعنتی معروف خودمون : ل ج!


یه اعتقادی هست که میگه باید بکنی بری... از قید و بند هات... خونواده، دل خوشی هات!

ولی لابلای این دور بودن از تمام اینها همیشه حس مهمونی بودن یا مسافر بودن داری، یا مثلا حس معذب بودن به خاطر اینکه اینجا اون جایی که باید باشی نیس... حس اینکه خب الان چه کار خاصی باید انجام بدم؟! نمیشه که الان مثلا سرمو بذارم بخوابم! نه که نمیشه! بگو! بگو سریع چیکار کنم الان کلی آدرنالین تو بدنم منتظر یه چیز خرق عادت دیگه ست...

دیگه به این حسا عادت کردم.

حتی از الان حس بی در کجایی که از رفتن به خونه و نداشتن اتاق ممکنه داشته باشم رو میتونم کاملا درک کنم.

و قشنگ متوجه اینم که تمام وجودم منتظر یه لحظه کاملا رویایی و آرومه که بگم هممممم بلخره تموم شد!

ولی الان یجوری شده که هیج تصوری برای زمان و مکان وقوع این اتفاق رویایی ندارم....

مثلا الان تنها حدسم و شاید آرزوم اینه که حداقلکن موقع مردنم شانس یه لحظه حس کردن رو داشته باشم تا بتونم تو اون یه لحظه این جمله رو با خودم مرور کنم

آخیششش بلخره تموم شد!

ولی مایی که ماییم طی یه اتفاق احمقانه در کسری از ثانیه صاعقه میزنه میمیریم و هیچی به هیچی...


میخوام بگم دارم انگار قضیه اینو میفهمم که چی میشه که از یه جایی به بعد دیگه تحت هیچ شرایطی آروم نیستی...

یا مثلا حرف اون آدمای کله گنده ای که میگنن الان 30 ساله یه خواب راحت نکردم ینی چی. (ینی میفهمم میخوان چه ادعایی بکنن. مییییییفمم!)

البته من که اینجوری نشدم حالا ولی الکی مثلا 


کلا خیلی همه چی یجوریه نه؟!

(یس! بلخره تونستم حرفمو بزنم! )

مصایب خوابگاهی بودن

جمعه 21 خرداد 1395 21:19 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 3 نظر چاپ

هم اتاقیای خیلی خوب میتونن خیلی راحت خیلی رو نرو باشن.

مثل وقتی که ۲ ساعت تموم دارن باهم حرف میزنن و تو هرچی فکر میکنی حرف مشترکی نمیتونی پیدا کنی.

مثل وقتی که به چیزی که میخوای بخوری گیر میدن... و راجبه مضراتش صحبت میکنن.

یا یه دختر لاغر ولی پرتر از تو رو با جزییات باهات مقایسه میکنن .

چقد تصمیم گیری سخته حتی برای تو ذهن خودت که تصور کنی ترم آینده دوست داری خوابگاهت کجا باشه!

با درد عمیق دل من

جمعه 7 خرداد 1395 01:55 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 3 نظر چاپ

ما به یه چیزی شبیه دادگاه احتیاج داشتیم، کسی یا چیزی یا مثلا چشمی که بتونه همزمان به جفتمون نگاه کنه و یه نظر مناسب برای هر دومون بده... نظری که شاید هیچ کدوممون رومون نمیشد راجبه خودمون بدیم یا شاید در اکثر مواقع تنبلیمون میشد یا مثلا نمیخواستیم خودمون درگیر فکرای بیخود کنیم... فکرایی که میتونست نتیجه های سخت و حتی بدی داشته باشه...

دو تا مهندس اجتنابی وقتی بهم میفتن خوب بلدن تا ته دنیا با هم رو پروژه ها کار کنن، همدیگه رو حسابی له کنن و آخ نگن یا آخ بگن ولی هیچ وقت به آخ های هم اهمیتی ندن ؛)


همیشه فکر میکردم که حرف مشترک نداشتن میتونه درد بسیار بزرگی باشه!

ولی هیچ وقت فکر نمیکردم بتونم به این پرفکتی با یه درد بزرگ کنار بیام.


امشب از اون شباییه که برای داشتن یه اتفاق کوچیک دل خوش خونک این روزام ( کوهنوردی) شدیدا جنگیدم فقط به خاطر اینکه یه روز از پر درد ترین روزای زندگیمو (شنیده نشدن آخ هام) نفهمم چطور میگذره.

و خوشحالم که بلخره در این جنگ پیروز شدم،


اشکال نداره اگه آدم خودشو بعضی وقتا به نفهمی بزنه فقط کافیه بدونه که داره همچین غلطی میکنه.


از صبح هم که بطور دیفالت این آهنگ تو مغزم پخش میشه.

( انگار مغز آدم میدونه حال چند ساعت آینده ش قراره چطور بشه :\ )



با درد عمیق دل من 

تو دیدی که مردم چه کردن

تو پیش غرورم نشستی

تو زخمای قلبم رو بستی

تو زخمای قلبم رو بستی؟

شکل رفتن این روزگار

منو تو گریه تنها نذار

منو از آدما پس بگیر

منو دست خودم نسپار

منو دست خودم نسپار!!!

جز تو هیشکی مهربون نبود

با هجوم این درد

زندگی منو از عشق من راحت جدا کرد

من هنوز همون درد دیروزم آدم همیشه

هیشکی مثل من عاشقت نبود عاشقت نمیشه

تو که میدونی دنیام چه رسم تلخی داره

از هرچی که میترسی اونو سرت میاره

صدا زدم دنیارو نفس کشیدم تو باد

هوای تو اینجا بود منو نجاتم میداد

جزتو هیشکی مهربون نبود...

خواب بر سر!

سه‌شنبه 4 خرداد 1395 16:59 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 0 نظر چاپ

خوابیدن برام مثل یک کار عجیب شده

انگار این بالشت رو این تخت، با اییییییین همه فاصله از جایی که باید باشه برام خواب رو حروم کرده!

شاید هم بحث مسافت نیست و این ذهن خالی منه که تحت هیچ شرایطی نمیتونه سرمو روی بالشت تحمل کنه...

هرچی که هست ... من از خواب بیزار شدم، تا ازحال رفتگی کامل، در مقابل افقی شدن مقاومت میکنم...

یه همچین چیزی هم میگن که بی خوابی نشانه افسردگیه.

راس میگن؟