X
تبلیغات
رایتل

تلخ مثل چای سرده ماسیده به فنجان

سه‌شنبه 17 فروردین 1395 01:09 نویسنده: Princess Puffer چاپ

بعضی وقتا یه نقطه هایی هست تو زندگیت که دیگه سیاه هم نیست...

فقط بُهت و غم بینهایته. یجور ... یجور چیزی که هیچ وقت نمیتونی توصیفش کنی.

اصن نمیخوای که توصیف کنی.

بازم دوشنبه شب و من و اشک فرو خورده از سر شهرزاد دیدن :|


بازم ما اونجا بودیم و اون هم بود! همون زن فولاد زره! (زنی که برای من همچین حکمی داشت) و همه چیز معمولی خیلی معمولی...

اونقدر معمولی که وقتی رفت، یه لحظه شک کردم که مگه ما چقد خوبیم؟ برگشتم به خودمون نگاه کردم ببینم واقعا ما چقدر  خوب و معمولی هستیم و دیدم که پدر لم داده سرش تو گوشیشه طوری که انگار یک ساعتی هست اون تو هست و انگار کلی چیز جذاب هم داره اون تو! (گوشی 1100 میگن بهش نه؟) ما خوبیم دیگه نه؟

حالم بد شد. نمیدونستم بعضی وقتا چرا تو یه زمینه هایی اینقدر تلاش میکنم در حالی که همه چیز از قبل تعیین شده! انگار من فقط یه توپ قلقلی ام که بین بقیه قل میخورم....... قل.... قل .... قل....

البته اینا مال قدیماست. ولی خب نگرانیاش مونده هنوز نمیدونم چرا... همینش اذیتم میکنه.


چند شب پیش تو قطار که داشتم میومدم به سمت غارم...

راستی از داستان تلخی سفر نگفتم گفتم؟

بله داستان تلخی سفر این بود که یه یارویی بود که عازم سفری بود که هیچ اجباری نبود به اون سفر! کسی جایی منتظرش نبود...

ولی اون یارو امکان موندن هم نداشت... با اینکه خیلی هم به موندن بود میلش . ولی نشد که بشه...

بله... داستان تلخی  ما البته اینجا تموم نمیشه و احتمالا باز هم ادامه داره.

چند شب پیش تو قطار یک خواب خیلی عجیب غریبی دیدم. خواب دیدم دارم با کسی که نامزدمه(شوهر یا کسی که قراره شوهرم بشه نمیدونم دقیقا چه موقعیتی داشت باهام فقط میدونم حس میکردم یکی از نزدیک ترین آدمای زندگیمه) چت میکنم. و اسمش رو از روی آیدیش خوندم و یه آدم عجیب غریب بود! یکی که من کلا شاید 2-3 بار تو زندگیم دیدمش اونم به واسطه کس دیگه ای! هیچ نسبتی و صنمی باهاش ندارم. و حتی به واسطه مشترک بودن رشتمون یکی دو بار بهش ایمیل زدم پرسیدم عایا این دانشگاه خوب است؟! و دریغ از یک جواب! (ینی اینقد آدم محترمی هم هس :)) )حالا در نظر بگیریم من چقد به همچین آدم محترمی ممکنه فکر کرده باشم که همچین خوابی دیدم و تااااازه! تازه بعد بنده تو همون گیر و دار  چت با ایشون، رومو کرده بودم به آسمون و خدا رو شکر میکردم که این کجا و آن کجا خدایا شکرت :|

ینی آدم تو خواب زلزله بیاد از خواب بپره بندری برقصه اینقد خوابای دری وری نبینه! آمین.


دوستانی دارم بهتر از برگ درخت در این دیار غربت ولی خب ... بهرحال....

امروز به خودشم گفتم تا آخر این ترم یک دور میزنمش اینقد که رو اعصابمه بعضی کاراش!

خاصیت زندگی خوابگاهیه دیگه بعله :)


میخوام یکبار دیگه فیلم فرنسس ها رو ببینم! لطفا کسی جلومو نگیره و بذاره من با این شخصیت ارتباط گرفتنم رو ادامه بدم!

خیلی چیزاشو خوب درک میکنم و خیلی چیزاشو به هیچ وجه!

دوست دارم اونقدر باهاش ارتباط برقرار کنم که یجوری کاملا بتونم درکش کنم!

این اون شخصت تو فیلمه که به دردت میخوره فرد! ببین کی گفتم!

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.