X
تبلیغات
زولا

تعبیر خواب ها....

شنبه 7 فروردین 1395 02:13 نویسنده: Princess Puffer چاپ

بلخره طلسمش شکست! میدونستم که یکیشونو بلخره از نزدیک میبینم! میدونستم که بلخره نگاهم میکنه و یک برخوردی پیش میاد...

ولی نمیدونستم چه برخوردی! هیچ رقمه مخم پیش بینی نمیکرد و تنها کاری که از دستش بر میومد این بود که شبا کابوس ببینه... کابوس نگاه های معنی دار و تیکه کنایه های آدم هایی که قرار بود دیگه وجود نداشته باشن...

اونقدر  مساله خاصی بود که بابام یک بار بهم پیغام بده و دوستم هم یکبار و بهم اعلام کنن که فلانی اینجاست... ابروهام تو هم رفته بود که چرا برا بقیه هم اینقد باید این مساله خاص باشه... پس اون کیه که رو کره زمین که منو به بیخیالی تشویق کنه... اینا که همه بدتر از منن! اخمام تو هم رفته بود ولی انگار نگرانیم بابت حضور اونا در جایی که انتظار نمیرفت نبود! قدم هام تند تر شده بود انگار مشتاق تر بودم ببینم اون لحظه برخورد لعنتی بلخره چی میشه...

بلخره رسیدم. در رو باز کردم، دیدم صاف جلو در نشسته! هیچ فکری برای این لحظه نکرده بودم فقط میدونستم باید به ریلکس ترین شکل ممکن برم جلو. نزدیکش داشتم میشدم دیدم نگاهم میکنه! و داره لبهاشو برای گفتن چیزی باز میکنه! سریع پیش دستی کردم سلام کردم! سلا م کرد، گفت خوبی؟ از جاش بلند شد! دیگه طاقتشو نداشتم! فقط بلند گفتم نه خواهش میکنم بفرمایید!

دیگه همه استرسم خوابیده بود... افتادم رو مبل و شرو کردم با دوستم به شرو ور گفتن! دوست داشتم صدای خنده هامو بشنوه (این قسمتش عین تو خواب هام بود!) گهگداری برمیگشت یکی از همون نگاه های معنی دارش میکرد ولی با یک لبخند! انگار اونم خوشحال بود که من خوبم و میخندم! (برعکس خوابام)

خیلی وقت بود منتظر یک عید بودم که توش لکه های سیاه زندگیم یکم از سیاهیشون کم بشه!

اون شب که برگشتم خونه بعد تو خواب دیدم که فینت کردم (در شرف غش کردنم که دلیلش هم افتادنه قندم تو دنیای واقعی بود که همیشه باعث میشه خواب شیرینی شکلات ببینم) و خاله خانوم نشسته رو صندلی و منم رو زمین نشستم به پاش تکیه دادم داره نازم میکنه و پسرش ینی عشق اول بنده داره برام آب قند درست میکنه...

-------------------------------------------------

تصور کن من درگیریم با تو توو ذهنم از یه حدی میزنه بالاتر، میام با دوست قدیمیم یه گپی بزنم که میگه بیا بشینیم آهنگ همزمان پلی کنیم گوش بدیم، نوبت منه که اهنگ بفرستم براش و آهنگ عروسک ساز من که هروقت ازت دلخورم دوس دارم گوش بدم رو پیشنهاد میدم و دوستم ازش خوشش میاد و در موردش میپرسه و منم همین توضیح رو میدم که وقتی از تو دلگیرم گوش میدم و برات هم میفرستم که حالمو بفهمی... و دوستم کنجکاو میشه که تو کی هستی و منم معرفیت میکنم و اون در جواب هنگه و اولین حرفی که میزنه اینه که باهاش زیاد صمیمی نشو!

ما دو سه روز باهم مدام راجبه تو صحبت میکنیم و من همش بابت اینکه ته حرفا به این نتیجه میرسم که باید تعطیل کنم همه چی رو،  ولی از اون طرف باز خودمو دلداری میدم که من با این دوست قدیمیم فرق دارم و اون هم منو خوب نمیشناسه و علایق منو نمیدونه و لزوما قرار نیس کاری که اون میگه رو بکنم.... نهایتا یک دختر اعصاب بهم ریخته ی داغونم! بهرحال اون دوست قدیمی صمیمی منه! خیلی دوسش دارم و برام نظرش مهمه!

من تصمیم میگیرم از موضوع فرار کنم...

تو میای دنبالم و جوری که انگار شاهد تمام این دو به شک بازیای من بودی، یجور مناسبی حال منو میگیری!

همش آشناست مگه نه؟


پ.ن: اینکه میگن خواباتونو تعریف نکنین بیراه نمیگنا! یهو میبینی خیلی بدتر از چیزی که انتظار داری سرت میاد، یا حتی خیلی بهتر! بلخره یجوری انتظارتون ضایع میشه میره پی کارش :|

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.