X
تبلیغات
رایتل

درد مشترک.

پنج‌شنبه 26 فروردین 1395 19:29 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 1 نظر چاپ

انگار یه جایی یه اشتباهی شده بود

 شاید اشتباه این بود که من تو این چند ماه اونقدر خودمو قوی نکرده بودم که بتونم یه روزی مثل امروزو تجربه کنم.

 امروز یا این روزا....

همیشه دوست داشته شدن خیلی بهتر از دوست داشتنه، واضحه، ولی ما آدمای خود آزار معمولا به اون سمتی میریم که تو مسیرش قراره مکافات بیشتری بکشیم.

بعضی وقتا فکر میکنم چقدر بدبختم که بهترین لحظه زندگیم اون وقتیه که خواب میبینم هممون خوش و خرم سوار ماشینیم و داریم از راه های به شدت باریک و دشوار رد میشیم، و یهو ماشین قرازه مون چپه میشه و همه تو هوا معلق میشیم و وقتی میرسیم زمین فقط من و چند نفر دیگه زنده ایم و بقیه تیکه پاره شدن و تیکه های بدنشون هر کدوم جلو یکی از افراد زنده میفته و چیزی که جلوی من میفته یک دسته که وقتی میگیرمش دستمو فشار میده و برمیگردم میبینم دست همونیه که باید باشه! همونی که باید باشه ولی نیست!

نیست هیچ وقت که حال و روزمو ببینه...

خیلی بدبختم که بهترین لحظه زندگیم حس خوب فشرده شدن دستم تو دست عزیزیه که دیگه هیچ وقت نمیتونه دستمو بگیره...

پیشی پیشی ملوسم....

سه‌شنبه 24 فروردین 1395 03:50 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 0 نظر چاپ

نباید اینطور باشه ولی هست... اینکه یک روزی به معنای واقعی بد و بدبیاری بشه...

دو جانبه مریضی و وقتی سر کلاس تازه مسکن ها و قرص ها تازه داره اثر میکنه و گیجی ویجی میزنی، استاد که حس کرده تو درسو نمیفهمیو خیلی کارت زشته که سوال هم نمیپرسی، بهت بگه کلاس پنجی!

بعد یک عمر دود چراغ خوردن که نه حالا، ولی مثلا یک عمر شبا نسکافه زدن و بیدار موندن :|

بعد دوستانی بهتر از برگ درخت داشته باشی که هر کدومشون فقط ب فکر برنامه خودشونن و جور رو اعصابی یهو یاد برنامه هاشون میفتن و داد میزنن هعی فلانی تو چیکا میکنی؟ بیا فلان کارو کن فلان جا بریم بهمان پشمدان... و حسابی آرامش ذهنیتو با داد و فریادا و برنامه ریزیای چرت و پرتشون بهم میریزن.

همیشه از برنامه ریزی برای کارای عادی بدم میومده. مثلا اینکه فلان ساعت بریم سلف ناهار، فلان ساعت بریم یکم بخوابیم بعد بریم درس بخونیم.... هر چیزی خب خودش وقت خودش میاد تو ذهنت میری انجامش میدی دیگه، حالا فوقشم آدم ی برنامه شخصی داره، داد و بیداد کردن و جماعتی رو خبر کردن نداره که حالا میخوای بری یه لقمه غذا بخوری :|

بعد این دنگ و فنگا و حدودا ۳ ساعت مدام نشستن پای مدل ها و تکالیف، ببینم دوتا میسد کال ازت دارم و دیگه هم قصد نداری تا آخر شب اون زنگ رو تکرار کنی و کلی هم اتفاق میفته که منو دلتنگ تر میکنه و اصن همینجاست که دیگه همه چیز بد میشه.....

دیگه حتی مهربونیای دوستای بهتر از برگ گلم هم رو اعصاب ترین چیزای دنیا میشه...


خوابم نمیبره باز! نمیدونم خودمو لوس کردم یا چی...


شیطون میگه زنگ بزن به تلفن عمومی و اگر کسی هم  برداشت فوت کن تا خنک بشه بچه م :-(

گاهی باید مرد کمی...

جمعه 20 فروردین 1395 01:03 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 0 نظر چاپ

باید یه جایی داشت برای وقتایی که حال و حوصله هیچی و هیشکی حتی خودتم نداری، که بتونی بری توش و تا وقتی دلت برای زندگی و کسی تنگ نشده از توش در نیای و کسی هم کاری بهت نگیره!

شاید یه جایی مثل خونه مادربزرگ... البته از نوع قدیمی و متروکه... با چندتا صندوقچه از خاطرات و قاب عکسای خاک خورده... یه حوض پر از برگای خشک پاییزی که طی چند سال اون تو جمع شده... یه اتاق دنج از نوع اتاق سمندون... پرده های پوسیده... پنجره های گرد و خاک گرفته و لوسترای تار عنکبوت گرفته... دیوارای مرده...

یه جای دنج ولی ترسناک که قشنگ توش بوی مردن بیاد و حس فاصله از دنیا و زندگی به خوبی توش درک بشه...

همیشه دنبال همچین جایی بودم!

تلخ مثل چای سرده ماسیده به فنجان

سه‌شنبه 17 فروردین 1395 01:09 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 0 نظر چاپ

بعضی وقتا یه نقطه هایی هست تو زندگیت که دیگه سیاه هم نیست...

فقط بُهت و غم بینهایته. یجور ... یجور چیزی که هیچ وقت نمیتونی توصیفش کنی.

اصن نمیخوای که توصیف کنی.

بازم دوشنبه شب و من و اشک فرو خورده از سر شهرزاد دیدن :|


بازم ما اونجا بودیم و اون هم بود! همون زن فولاد زره! (زنی که برای من همچین حکمی داشت) و همه چیز معمولی خیلی معمولی...

اونقدر معمولی که وقتی رفت، یه لحظه شک کردم که مگه ما چقد خوبیم؟ برگشتم به خودمون نگاه کردم ببینم واقعا ما چقدر  خوب و معمولی هستیم و دیدم که پدر لم داده سرش تو گوشیشه طوری که انگار یک ساعتی هست اون تو هست و انگار کلی چیز جذاب هم داره اون تو! (گوشی 1100 میگن بهش نه؟) ما خوبیم دیگه نه؟

حالم بد شد. نمیدونستم بعضی وقتا چرا تو یه زمینه هایی اینقدر تلاش میکنم در حالی که همه چیز از قبل تعیین شده! انگار من فقط یه توپ قلقلی ام که بین بقیه قل میخورم....... قل.... قل .... قل....

البته اینا مال قدیماست. ولی خب نگرانیاش مونده هنوز نمیدونم چرا... همینش اذیتم میکنه.


چند شب پیش تو قطار که داشتم میومدم به سمت غارم...

راستی از داستان تلخی سفر نگفتم گفتم؟

بله داستان تلخی سفر این بود که یه یارویی بود که عازم سفری بود که هیچ اجباری نبود به اون سفر! کسی جایی منتظرش نبود...

ولی اون یارو امکان موندن هم نداشت... با اینکه خیلی هم به موندن بود میلش . ولی نشد که بشه...

بله... داستان تلخی  ما البته اینجا تموم نمیشه و احتمالا باز هم ادامه داره.

چند شب پیش تو قطار یک خواب خیلی عجیب غریبی دیدم. خواب دیدم دارم با کسی که نامزدمه(شوهر یا کسی که قراره شوهرم بشه نمیدونم دقیقا چه موقعیتی داشت باهام فقط میدونم حس میکردم یکی از نزدیک ترین آدمای زندگیمه) چت میکنم. و اسمش رو از روی آیدیش خوندم و یه آدم عجیب غریب بود! یکی که من کلا شاید 2-3 بار تو زندگیم دیدمش اونم به واسطه کس دیگه ای! هیچ نسبتی و صنمی باهاش ندارم. و حتی به واسطه مشترک بودن رشتمون یکی دو بار بهش ایمیل زدم پرسیدم عایا این دانشگاه خوب است؟! و دریغ از یک جواب! (ینی اینقد آدم محترمی هم هس :)) )حالا در نظر بگیریم من چقد به همچین آدم محترمی ممکنه فکر کرده باشم که همچین خوابی دیدم و تااااازه! تازه بعد بنده تو همون گیر و دار  چت با ایشون، رومو کرده بودم به آسمون و خدا رو شکر میکردم که این کجا و آن کجا خدایا شکرت :|

ینی آدم تو خواب زلزله بیاد از خواب بپره بندری برقصه اینقد خوابای دری وری نبینه! آمین.


دوستانی دارم بهتر از برگ درخت در این دیار غربت ولی خب ... بهرحال....

امروز به خودشم گفتم تا آخر این ترم یک دور میزنمش اینقد که رو اعصابمه بعضی کاراش!

خاصیت زندگی خوابگاهیه دیگه بعله :)


میخوام یکبار دیگه فیلم فرنسس ها رو ببینم! لطفا کسی جلومو نگیره و بذاره من با این شخصیت ارتباط گرفتنم رو ادامه بدم!

خیلی چیزاشو خوب درک میکنم و خیلی چیزاشو به هیچ وجه!

دوست دارم اونقدر باهاش ارتباط برقرار کنم که یجوری کاملا بتونم درکش کنم!

این اون شخصت تو فیلمه که به دردت میخوره فرد! ببین کی گفتم!

گاهی باید خوابید فقط!

پنج‌شنبه 12 فروردین 1395 03:59 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 0 نظر چاپ

برای من

۱۰، ۱۲ ۱۳ سال هم کم است

برای درک گرم بودنت

در ذره ذره ی وجود سرد خانه ای بی تو

تمام این سالها هم کم است

به دیدنم بیا

آنگاه که پلکانم را بر همه چیز میبندم

و چون کودکی چشم گذاشته

با دستان باز دور خانه پی ات میگردم

و نمیدانم که در همان اتاق همیشگی پنهان شده

انتظار مرا میکشی

بیهوده گرد خانه میگردم

پیدا نمیشوی

تو از پیدا نشدن خسته ای

خواب میروی...

حساب نیست

باید قایم باشکی دیگر مهمانم کنی

خواهش

بیشتر به خوابم بیا