X
تبلیغات
رایتل

پست آخرِ سالِ خوبم

پنج‌شنبه 27 اسفند 1394 12:40 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 1 نظر چاپ

دوباره آخر سال و خاطرات شیرین و تلخ فراموش نشدنی...

از وقتی اولین تی رو رو سرامیکای بالا میکشیدم که قرار بود دوباره کوچ کنیم بیایم بالا، یاد مراسم خونه تکونی هزار سال پیش افتادم قرار بود برای اولین بار بعد بنایی ها بیایم بالا و مامان بدجوری با گچای خشک شده رو سرامیکا درگیر بود... حالا من با یه تی فوقش دوبار تی، سر و تهشو هم میارم

 اون موقع بوی چوب مبلای جدید میومد و من احساس میکردم تو خونه جدید میشه پرواز کرد چون خیلی به نظرم بزرگتر از قبل میومد...

یا یه سال هایی هم دو روز مونده به عید دونه دونه خاله ها که میومدن به مادربزرگ سر بزنن مارو در حال انجام ی کاری با کلی بند و بساط تو حیاط میدیدن و میگفتن خسته نباشین واقعا هنوز همه کاراتون مونده که! ایشالا تا سال دیگه تموم میشه... یه همچین تیکه هایی بهمون مینداختن! خب که چی؟! ایش!!!

یا اون بویی که تو مهمون خونه سابق میپیچید که مخلوط شده بوی سبزه و آجیل و شیرینیا و احتمالا باقی محتویات سفره بود بعلاوه رومیزی ساتن قرمزی که مخصوص سفره هفت سین بود و من مریض این بودم که وقتی مهمونا برن قایمکی برم دست و بالمو از پایین ریش ریشای نرم و سردش رد کنم  و دلم قیری ویری بره :))

حتی یه خاطرات مبهمی بهم میگه بچه تر ینی خیلی بچه تر که بودم وسوسه میشدم خود سبزه رو هم بخورم! خدا رو شکر در حد وسوسه بوده! گوسفندی بودم برا خودم :) ( اون دوستت راست میگفت آدم دوس داره گوسفند شه بره تو این چمنای سبز شده دم عید بچره :))))) )

یا همین چند سال پیشا تمام دغدغمون این بود که سال تحویل خونه این مادربزرگ بریم یا اون یکی، نکنه دخترعمه دخترخاله از ما خوشگل تر باشن، خدا کنه فلانی بازم از تیپ جدیدم خوشش بیاد و خدا کنه فلانی باز سر و کله ش دم عیدی پیدا بشه و خدا تومن عیدی بده و باز بریم پز بدیم پیش هم و هزار یک دغدغه مسخره دیگه... الکی خوش بودیم قشنگ :)

لحظه شماری میکردم سال تحویل شه با لباس نو ها و کفشایی که پامه و کلی تو خونه باهاشون چرخیدم بریم بیرون! خیلی برام هیجان انگیز بود که لازم نبود جلو در کفشمو پام کنم و از اینکه از قبل تو خونه رو فرشا کفشام پام بوده و حالا سریع میپرم میرم تو حیاط احساس قدرت میکردم! دقیقا نمیدونم چرا :)))

یا چند سال پیش، مثلا همین ۳ یا ۴ سال پیش یه جمعی یودیم خوش و خرم که تمام روزای یه هفته آخر سال رو باهم بودیم ... دوستایی که الان هر کی سی خودشه ولی اون روزا بدجوری موندگار شدن :-)

خاطرات دم عید زیاده، خیلیاشونم تلخه، بعضاشونم خیلیییی تلخه، ولی خوبیش به اینه که دیگه همشون خاطره شدن! نمیخوام از چیزی فرار کنم حتی بارها به خیلی چیزای بد زندگیم بارها فکر کردم مخصوصا تو همین روزا ولی خاصیت گذر  این سال های تکراری همینه که تو رو از چیزای بی اهمیت زندگیت دور کنه چه بخوای چه نخوای دیگه گذشته... اصلا به نظرم همین خصوصیته که باعث میشه هیچی تو دنیا اونقدری مهم نباشه. چون یا هنوز چیزی پیش نیومده و یا خیلی وقته که دیگه گذشته،.. و حد فاصل این دو تا یه لحظه خیلی خیلی کوتاهه که همه ارزش واقعیش وقتی درک میشه که تو همون لحظه اتفاق افتادنش حسش کنی نه قبل و بعدش...

فکر کنم تنها لحظه مشترک که میشه مطمین بود هممون با تمام وجود میخوایم حسش کنیم همین لحظه سال تحویله و برا همینه شاید که اینقد داستان و مراسم دارن سرش. قشنگه نه؟

الان دلیل خوشحالی یا اون بغض سر سال تحویلو میتونم خیلی خوب بفهمم

دیگه میدونم چرا دوسش دارم :-) فقط ب خاطره نو شدن نبود ؛)

پ.ن: خاطرات خوب این سال هم کم نیس مخصوصا نیمه دومش :-)  و میدونم این حسای دم عید امسالم تا همیشه برام از بهترین خاطراتم میشه. خودت میدونی چرا هرچند شاید بازم خنگ بازی در بیاری و نفهمی چرا :-D

تو نمیدونی عزیزم حال روزگار مارو

یکشنبه 23 اسفند 1394 18:21 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 0 نظر چاپ

برای من همه ی دنیا داره تبدیل به جاده های تاریکی میشه که تکرار چراغای کم نور و حتی کم نورتر توی مسیر، دیگه خسته کننده نیست...

برای تو ولی انگار همه چیز از این هم معمولی تره......

چقد سخته فهمیدن کسی که دیگه نیازی به فهمیدن نداره.

درروزهای آخر اسفند...

یکشنبه 23 اسفند 1394 01:00 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 0 نظر چاپ

وسط درد دل و درد سر و درد اسباب کشیو هزار و یک کار عقب مونده، بین خوابای آشفته و رفیق بی حوصله و دوستای غریبه و غریبه های آشنا، حالا زندگی تو سرما در آخرین روزهای اسفند رو هم متصور بشین به همراه یه موجوده خزیده زیر پتو چسییده به شوفاژ که آرزو میکنه همین الان زمین دهن باز میکرد، به اعماق داغ و گداخته زمین فرو میرفت و همه چیز تو گرمای بی پایان تموم میشد...

دقیقا همین وسطا بود که یاد وبلاگم افتادم و بعد فقط فکر کردم باید بشینم ب حال خودم عر بزنم

نه ب خاطره مسایل بالا، ب خاطر اینکه فقط تو همین لحظات بدبختیه که یاد وبلاگم میفتم و این فاجعه این روزای منه که نشان دهنده اعتیاد من به چیز خارجی دیگریست!

بیچاره اون چیزی یا کسی که من معتادش بشم :\