X
تبلیغات
رایتل

گلدونا گل ندادن

چهارشنبه 23 دی 1394 01:50 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 0 نظر چاپ

مطمئنم شما هم راضی هستین که من وقتی 4 شب قبل امتحانم یک دورم رو تموم کنم و چنین رکورد بی سابقه ای میزنم، جا داره که یک جایزه حسابی بهم برسه...

و برای منه دل خسته، چه جایزه ای بهتر از وبلاگ نوشتن شبونه ی یواشکی؟

البته این یواشکی که میگم صرفا جهت هیجان بخشیدن به قضیه ست وگرنه مادر نزاده کسی بخواد منو از علایقم و علایقمو از شاهزاده پوفر بگیره...

بله میگفتم...

اونجای قصه بودیم که شاهزاده پوفر غصه ناک نشسته بود کنار برکه، چشم تو چشم قورباغه نری، به قورقور هاش گوش میداد...

که ناگهان صدای ضعیفی تو دلش گفت تو هیچ وقت نمیتونی..... 

و کوه بغضی بود که تو دلش آب شد... جاری شد ... اشک شد...

ولی راه به جایی نبرد...

و شاهزاده آسمونو تماشا کرد که داشت به غروب نزدیک میشد و فرصت شاهزاده بودنش ...

تاثیر بوس های آدمیزادی که عاشق قورباغه ها بود داشت تموم شده بود و انگار دیگه راه برگشتی وجود نداشت....

بی هیچ بوس تازه ای...

باید دنیا دوباره در مرداب عقده هاش فرو میرفت....

عاقبت همه، چیزی جز زندگی قورباغه ای نبود....

-----------------------------------------------------------------------------------------------

ورژن جیمی:

{

شاهزاده پوفر غصه ناک کنار مرداب نشسته بود، چشم در چشم قورباغه نری، که به قورقور هاش گوش میداد...

ناگهان صدایی ضعیف در دلش گفت تو هیچ وقت نمیتوانی..... نمیتوانی...

و کوه بغضی بود که در دلش آب شد... اشک شد و جاری شد...

سیلی که راه به جایی نبرد...

شاهزاده آسمان را تماشا کرد که داشت به غروب نزدیک میشد و فرصت شاهزاده بودن هم پایان ...

تاثیر بوسه آخرین آدمیزاد زنده که حالا دیگر مرده بود، داشت تمام میشد...

انگار دیگر راه برگشتی وجود نداشت....

بی هیچ بوس تازه ای...

باید دنیا دوباره در مرداب عقده هایش فرو میرفت....

عاقبتِ همه، چیزی جز قورباغگی نبود.

}

باز امشب من ...

یکشنبه 20 دی 1394 23:14 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 0 نظر چاپ

وقتی میاد صدای پات از همه جاده ها میاد

انگار نه از یه شهر دور که از همه دنیا میاد

تا وقتی ک در وا میشه لحظه دیدن میرسه

هرچی که جاده ست رو زمین به سینه من میرسه

آاااای

ای که تویی همه کسم

بی تو میگیره نفسم

اگه تورو داشته باشم

به هرچی میخوام میرسم

به هر چی میخوام میرسم

وقتی تو نیستی قلبمو واسه کی تکرار بکنم

گلهای خواب آلوده رو واسه کی بیدار بکنم

دست کبوترای عشق واسه کی دونه بپاشه

مگه تن من میتونه بدون تو زنده باشه


ای که تویی همه کسم

بی تو میگیره نفسم

اگه تورو داشته باشم

به هرچی میخوام میرسم

به هر چی میخوام میرسم


عزیزترین سوغاتیه غبار پیراهن تو

عمر دوباره منه دیدن و بوییدن تو

نه من تورو واسه خدا نه از سر هوس میخوام

عمر دوباره منی تورو واسه نفس میخوام


ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم

اگه تو رو داشته باشم به هر چی میخوام میرسم

------------------------------------------

امشب هم اتاقیام تو فاز این آهنگ و چندتا آهنگ ناراحتی دیگه رفتن... منم با همین فاز گرفتم ...

برام سخته بفهمم حالم چشه چی میخواد حرف حسابش چیه...

حس میکنم دارم به اون برهه زمانی از زندگیم که باید کلی چیزای دوست داشتنی و قابل تکیه تو خودم بوجود بیارم، نزدیک میشم.

-------------------------

من از اون شبهای مهتابی میخوام

شنبه 19 دی 1394 02:06 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 0 نظر چاپ

امشب یجور غیر منتظره ای دلم گرفته... ینی قرار نبود بگیره ولی گرفته... دل گرفته هم که درمون نداره :(

لال شدم باز.

ولی کلی حرف هم داشتم.

--------------------------------------------------

یه نشونه حال بدی:

من برعکس دیشب کلی سردمه و هم اتاقیم که داره مثه بنز با آقاش میچته گرمشه و دوس داره پنجره باز باشه! :|

.... عاره میشه حتما!

جمعه 18 دی 1394 11:59 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 0 نظر چاپ

باید قبل فرندز نگا کردن بنویسم یه چیزی...

امروز هوا عجیب گرم بود مگه نه؟ آره زمستونه ولی سمت من که گرم بود البته بیرون همه لباس گرماشون تنشونه، تو اتاق هم بچه ها لباس زمستونیا، ولی من شدیدا گرممه و میخوام پنجره نصفه نیمه اتاقمون باز باشه همش و آرزوی آویزون شدن از درز نداشتشو داشته باشم یا آرزوی بسته نشدن در خوابگاه (حداقل در محوطه) تو بهترین ساعتای قدم زدنا و به آرزوهای بزرگتر فکر کردن... حالا بحث درجه هوای سمت من امروز نمیدونم چی بود...

شاید خودمو از دو روز پیش که استرس لعنتی این امتحان لعنتی شروع شده بود وعده داده بودم نگران نباش فرد! تهش همش تموم میشه! تهش وقت امتحانت تموم میشه، برگه تو میدی و تو راه برگشت از امتحان به خوابگاه که هستی میبینی که باز هم داره اتفاقای خوبی میفته... باز هم گوشیت زنگ میخوره... باز هم من میتونی خوشحال و بیخیال باشی...

نمیدونم... بازم این خوشحالی دما بالا برنده نباید باشه... شاید هوا امروز سمت من گرم بود چون شک داشتم به خوب بودن همه چیز! شاید چون ناراحت بودم که خوشیا رو نمیتونم دیگه بو کنم ... نمیدونم شاید...

اینا فقط یک احتماله!

اوه احتمال! اون سوال لعنتی تو اون امتحان لعنتی راجبه احتمالات لعنتی... البته من احتمال ها رو دیگه حوصلم نکشید بعد امتحانی چک کنم و شاید بهتر باشه اصلا احتمال ها رو دوست باشم چون تنها جواب هام هستن که میتونم به درست بودنشون امید داشته باشم...

چک نمیکنم چون به قول دوست عزیز و همکلاسی دوره ارشدم، روحیه مو برا امتحان بعدی هنوز لازم دارم.

حالا امروز که گذشت و من نهایتا با دیدن فرندز قطعا کلی خواهم خندید و کلی هوای گرم تری رو تجربه خواهم کرد

ولی امیدوارم فردا روز بدین وضع نباشد.

الان یه چیزی تو دلم میگه بیخیال...

راستش این تنها چیزیه که الان تو دلمه.

--------------------------------------------------------

پست مربوط به دیشبه که نت رخصت نداد وصل شیم.

با من صنما...

شنبه 12 دی 1394 01:26 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 0 نظر چاپ

داشتم خودمو برا چیزای بدی آماده میکردم... بد که میگم ینی بد! میفهمی!؟ بد! ینی ته تهش! حالا نه اونقد! نه آقا! یکم بیا اینور تر! یکم دیگه...

آها خوبه همونجا! همونقد بد! الان اونجا بده دیگه بد نیس؟! خب من با این همه آمادگی برا چیزای بد رفتم سراغ داستانمون...

و بعد چیز عجیبی دیدم! دیدم که اصن همه چیز خیلی هم خوبه! ینی یجور عجیب غریبی خوبه ها! این خوب که میگم ینی خیلی خوب! حالا نه اونقد! ولی خب خوب دیگه آقا خوب!

دیگه مونده بودم چمچاره کنم؟! چیچی خوبه... چیچی بده! کی راس میگه کی دروغ میگه.... خلاصه در گیر و دار بودیم... فعلا هم هستیم.

ولی کلا! من حوصله این ور اون ور پاس خوردنو ندارم. ینی به یه جای قل خوردن بین افکار متناقض که میرسم، کلا آف ساید میشم.... تازه در بهترین حالتش! اگه نرم خاکی :/

ینی همه اینارو گفتم که بگم که یه جایی میرسی که مستقل از اینکه نمیدونی زندگی چه آشی برات پخته، یه حسی بهت میگه همه اونایی که تا حالا به اسم آش میخوردی هم کشک بوده! اونم از این بد مزه ها!

-----------------------------------------------------------

یه اتفاق قشنگی این روزا این بود که انگشت کوچیکه عروس شد رفت پی زندگیش :)

میدونم خیلی گم و گور بودم اون وسطا ولی خب من خوشال شدم از این خبر... حتی اگه بدونی اون دستی که انگشت کوچیکه رو گرفته رو یجورایی میشناختی... ینی خود انگشت کوچیکه خودشو هشت لا کرده بود که بگه این دستا کیان...

خیلی دوست داشتم اگه میتونستم به فکرای قلقلک دهنده ته هر چیزی خیلی پیش تر از اینها فکر کنم... شاید اینجوری کمتر جوش میزدم...

-----------------------------------------------------------

هروقت بحث به تو میرسه دلم بدجوری برات میسوزه... نه اینکه بخوام بگم طفلکی هستی یا چی یا لایق ترحمی یا من یه همچین آدم مزخرفی شده باشم ولی خب اینکه تو چند خط ناقابل جا بشی و تهشم طرف حس کنه همون چند خطم زیادی بود برای گفتن در موردت، ینی خیلی از معرکه پرتی... البته این معرکه که میگم همین کنج خرابات خودمونه که گاهی وقتا آروم و قرار برام نمیذاره و امونمو میبره.

چه برسه که تو خوابام (ناخودآگاهم) هم هیچ سندی به اسم خودت نزده باشی...

شاید دلم باید برا خودم بسوزه....

-----------------------------------------------------------

و نهایتا من به یکی از اون آرزو کوچولو هام رسیدم و بوی کیک، بوی خوشایند بعدی بود که تو دماغم پیچید و اوقاتمان شیرین شد!

----------------------------------------------------------

همین؟

چند روزه به خودم میگم

ای دل حال خوشت را بنشین و دمی دکلمه کن

ولی باز اومدم خط خط داستانامو فسیل شده تحویل دادم.

--------------------------------------------------------

با من صنما دل دل دل یک دله کن

گر سر ننهم آن گه آنگه گله کن

یادش بخیر یه روزی بیت بیت این غزل عنوان پستام میشد...

چه ذوقی چه کشکی...