X
تبلیغات
رایتل

یه شب از همه چی به خدا گله کرد

چهارشنبه 25 آذر 1394 20:45 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 0 نظر چاپ

نگرانی؟! میترسی؟! میترسی که نباشی؟! دیگه مهم نباشی؟!

که شاهزاده پوفری نباشه که غم از دست دادنت رو بخوره؟!

نگران این موضوعی درست فهمیدم؟

اگه اینطور نیس پس چرا هر وقت بی وقتی ... وسط بی ربط ترین خواب های من... میای یهو سر راهم و از دغدغه های عجیب غریبت که تا حالا به عمرم نشنیدم راجبشون بحرفی  یا زمینه ای توت ندیدم که علاقه ای داشته باشی (آخرین کنسرت متالی که دیدی و الان داری سعی میکنی آهنگشو با گیتار الکتریکت تمرین کنی و وسط خیابون برام آخرین پیشرفتتو میزنی) باهام میحرفی...

تو نگرانی! مگه نه؟

------------------------------------------

این یکم لوسه که پستای من با شهرزاد آپ بشه ولی خودمم همونقد خودمو لوس جلوه دادم که وقتی شهرزاد هیچ پوینت گریه داری نداره و من صرفا دست به چونه نشستم به تماشا، هم اتاقی عزیز دالی بیاد جلو صورتم ببینه تو چشمام هوا چجوریه :))

-----------------------------------------

به نظر من یه بسته قرص، یک عدد شارژر، یه قوطی رب یا هرچیز دیگه ای که ممکنه در عالم خوابگاهی قرض گرفته بشه و بعد پس دادنش هم با خدا باشه، اونقد اهمیتی نداره. مهم اینه که آدم بدونه نیتش از انجام یک کار چیه (کمک به یه آدم بد حال، یه آدمی که غذای خوش رنگ دوس داره بخوره، یه آدمی که منتظر تماس دوس پسرشه) و به چیزای بد مثل اینکه "ملت منو ساده گیر آوردن" یا "ینی واقعا همینقد نمیفمه باید پس بیاره" یا "مگه آدما شعورشون چقدره" و یا "واقعا چرا؟!!!" و از این دست سوالات فکر نکنه :)

تازه خوابگاهمون هم دوچرخه آورده! ما چقد خوشبختیم :)

حتی اگه کله صب که داره حاجتت میریزه، خانم تمیز کننده سرویسا اجازه نده واردیکی از اون لعنتیا بشی :)

------------------------------------------

بعضی وقتا به اون قانونمون ایمان میارم:

اصل پایستگی نگرانی، نگرانی ها هیچ وقت از بین نمیرن و نگرانی های جدیدی بوجود نمیان، فقط نگرانی ها از فردی به فرد دیگه منتقل میشه.

حتی اگه اون افراد دیگه وجود خارجی تو زندگی تو نداشته باشن...

اینو میذارم به پای یک کشف خوب!

مثل تمام این سالها... مسئولیت نگرانی ها با خودت...

منم به زندگی بدون تو میرسم.

تو خواب هم با هم تبادل اطلاعات میکنیم.

خیلی هم خوش و خرم.

You know the hormones...

جمعه 20 آذر 1394 19:39 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 0 نظر چاپ

چقدر زود این یک ماه گذشت...

دوباره دردام داره شرو میشه و اصلا حالم جالب نیست وقتی استرس دو تا ارایه رو دارم و کلی کار که باید انجام بدم...

و ...

این یک مساله عمومیه که اگه بگی سرده به این مفهومه که دلت بغل میخواد؟!

چرا من 100 سالم هم بشه یه چیزایی رو هیچ وقت یاد نمیگیرم و همیشه سوژه م تو سوتی دادن؟! :|

شیم آن یو!


باوشه

پنج‌شنبه 19 آذر 1394 14:51 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 0 نظر چاپ

وسط دعواها فقط به روزی فکر میکردم که دوباره ببینیم همو و بگیم یه سوتفاهم بوده بگیم نه... دنیا نمیتونه هیچ وقت اینقد بد باشه... از ما دلجویی کنن و ما هم بگیم پیش بیاد... ما اینو بگیم ولی هیچ وقتم دلمون صاف نشه، همیشه تو مجالس کنار هم بشینیم ولی با نگاهای سنگین... و مرور خاطرات خوش حیف شده...

دعوا شد... و بعد از اون دنیا تموم شد. 

ینی باید تموم میشد چون طبق پیش بینی من هیچ چیز پیش نرفت.

و بدتر از اون اینکه پیش بینی من هر شب تو خوابام باهام دالی میکرد...

هر روز کلافه تر از روز قبل باید زندگیمو شرو میکردم،

زندگی تو دنیایی که تموم شده بود

ینی باید تموم میشد چون ...

حالا من قسمت ۸ شهرزاد رو ببینم و عر نزنم؟! حتی وقتی ۳ تا هم اتاقیام اومدن کنار تخت خودم نشستن دورهمی ببینیمش و من کوچکترین تمایلی برای کنترل اشکام دیگه ندارم...

--------------------------

سوار الاغ سفید هم ...

همیشه همینجوریه مگه نه؟ اینکه یه روز صبح پاشی و ببینی نه واقعا داره قضیه به سمت جدی بودن پیش میره و وقتشه که به بابایی بگی و هنوز تو پیغامات با باباییت گرم احوال پرسی و آمار خوکی دادنی که ... بومب!

از بی حواسی و سرخوشی میزنی کارای قهوه ای میکنی :|

------------------------

میتونی تصور کنی تو اسلام در مورد  چجوری رفع حاجت کردن صحبت کرده باشه و حتی بالاتر از اون گفته شده باشه که بدون شال روی سر به خلا رفتن مکروه است؟!

حیف دختر خوبی بود... مثلا ازینا که موقع ظرف شستن میبینی داره مولودی میخونه... 

البته خوب بودنش بخاطره اینه که یه روز که من داشتم جلو  در دانشگاه سگ لرزه میزدم تا سرویس بیاد و سویشرتم هم یادم رفته بود برداررم، از زیر چادرش کافشنشو درآورد بهم داد. و گفت من چادر دارم چادر گرمه.

-----------------

دیگه فقط چشمامو میبندم

اگه بوی کیکت اومد ینی همه چی خوبه

اگه نه...

چشمامو دیگه هیچ وقت باز نمیکنم :(


مونولوگ هایم ۱

چهارشنبه 11 آذر 1394 21:46 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 0 نظر چاپ

- انتظارم ازت میدونی که چیه؟

+ نه، انتظار؟ از من؟

- باید میفهمیدی

+ راستش چیزی به ذهنم نمیرسه

- عزیزم؟!

+ آها اون! خب...

- انتظار نداشتم با یه عزیزم خام بش

+ خودمم نداشتم

- پس خودتم به این انتظار واقفی

+ بله

- توضیح؟

+ ندارم

- تصمیم؟!

+ تا نسوختم  برش میدارم...

- برش دار!

اتاق 26

سه‌شنبه 10 آذر 1394 21:40 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 2 نظر چاپ

خانما یا الله!

با تلفظ "ه" غلیظ...

حتی این هم نمیتونه نوید بخش اتفاقای خوبی برای اتاق ما باشه... حتی اگه تخت پر سر و صدای هم اتاقی پر دردسر هم عوض کنن... باز دلیلی برای نصفه شب بیدار شدن وجود داره... خرو پففف... البته چیزی بیشتر شبیه به خرناس!

دیشب اینقدر بهم ریخته بودم از اینکه بعد از با کلی دردسر موفق به خوابیدن شدن باید با صدای مذکور از خواب میپریدم که رفتم بالا سرش و بیدارش کردم و گفتم بالشتتو بذار زیر سرت... از خواب بیدار شد، بدون اینکه نگاه من کنه گوشیشو برداشت و چند دقیقه ای مشغول جواب دادن به یه کسی شد و بعد دوباره ولو و از سر نو خرناس خونون...

صبح ...... کشش تعریف واقعا ندارم... ولی همین بس که وقتی خوش و خندون دارم سعی میکنم روزم رو به خوبی شروع کنم و فکر تخت بهم ریختشو و ماهیتابه م که قرض گرفته و همونجوری چرب و چیلی پایین تختش افتاده رو نکنم، و همین طور فکر شارژرم که ولو رو تختشه و با دستای ناشور و کثیفش لابد چندبار سرشو لمس کرده...  یک فنجون چای دم کرده تازه میخوام بخورم... که یکدفعه چیز تیزی به زحمت خودشو کف پام فرو میکنه و داد من بلند میشه!

نمیدونم اون چیز عجیب که صدای فرو رفتنش هنوز تو گوشمه چیه و اون صدا مربوط به سوراخ کردن جورابمه یا ...

بله یک سیخ مزخرف، به اندازه یک سانت رفته تو پام، به زحمت درش میارم. در حالی که جلوی خودمو میگیرم که اعصابمو خورد نکنم و کف زمین رو نگاه نکنم که چقد آشغال ریخته، کف پامو فشار میدم بلکه خونی بیاد و اون آشغالایی که رفته تو پام در بیان و به این فکر میکنم که مگه این موجود پر درد سر دیشب اتاق رو جارو نزده!!! مگه غیر اینه که عمده آشغالای موجود کف زمین به خاطر جابجایی تخت خانم هست؟! سعی میکنم بهش فکر نکنم که هم اتاقی های دیگه م از در میان تو و حال پریشون منو میبینن و با اولین سوالشون اشک من دمه مشکم میشه...

نمیخوام بگم یک سیخ! ولی گاهی یک چیز کوچیک چنان همه اعصاب خوردیای سرکوب شده ت رو بالا میاره که دیگه بهم میریزی و نمیتونی جلوی خودتو بگیری...

از زندگی خوابگاهی متنفرم! خصوصا وقتی یک سری آدم بیشعور دور و برت جمع شده باشن که فرهنگ زندگی جمعی رو ندارن! اصلا شاید بشه گفت فرهنگ زندگی شخصی رو هم ندارن چرا که این آدما تو درون خودشون هم بطور واقعا نکبت باری زندگی میکنن...

خیلی خسته شدم! اصلا فکر نمیکردم یه روزی زندگی خوابگاهی برام همچین رنگی پیدا کنه ولی کرد و من هر روز از بس انواع اقسام کثافط کاری میبینم وسواسی تر میشم و ... دیگه به اینجام رسیده... روز شماری میکنم ترم تموم بشه و برگردم خونه خودمون یه مدت با آرامش کارای روزمره م رو انجام بدم.

امیدوارم ترم دیگه بتونم خوابگاه داخل دانشگاه اتاق بگیرم. میگن اونجا تمیزتره.