X
تبلیغات
رایتل

ترمینال

چهارشنبه 27 آبان 1394 15:58 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 1 نظر چاپ

بین پرانگیزگی و بی انگیزگی تاب میخورم و فقط تنها قانون نانوشته ای که ازش مطمینم برام وجود داره اینه که بهر شکلی پاک کردن صورت مساله قابل قبول نیست و بنابراین خیالم راحته که کار خطرناکی دست خودمو دورو بریام نمیدم...


تجربه داشتن امکان سرویس رفت و آمد رایگان به دانشگاه چیزیه که من خیلی روش مانور میدم و احتمالا باید طبیعی باشه که اوقات زیادی به بهانه ناهار گرفتن میرم دانشگاه و از فرط بیکاری بعد از چرت هام وسط سالن مطالعه پا میشم میام دوباره خوابگاه و دوباره احتمالا با سرویس رایگان برم دانشگاه برای گرفتن شام.

زندگی به این کم خرجی و کم بازدهی تا حالا نداشتم که حالا دارم!

دوست دارم از کسلی به یک خواب عمیق برم و آخر ترم موقع امتحانا بیدار شم. یا حتی موقع دفاع پایان نامه کسی چه میدونه ؛\

یه دل میگه بگم

چهارشنبه 27 آبان 1394 11:58 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 1 نظر چاپ

نمیدونم درسته که اینو بگم یا نه...

اینکه دیشب قسمت ۵ سریال شهرزاد رو میدیدم و اگه هم اتاقیام نبودن با هر سکانسش جا داشت یک دل سیر عر بزنم...

فکر نمیکنم نیازی باشه توضیحی بدم.

صحنه ماشین پدر و پسر مخصوصا برام یکی از حسای گم شدمو زنده کرد....

چه فایده ولی....

برو نترس

چهارشنبه 27 آبان 1394 11:47 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 0 نظر چاپ

میدونی نیازی نیست برای تجربه حس دور بودن و غربت و نفهمیدن حرفای آدمای دورو اطرافت کلی زحمت بکشی و پول خرج کنی بری خارج از کشور، فقط کافیه تو یه کنکور زپرتی بی هیچ آمادگی ای شرکت کنی و بعد دورترین دانشگاه ممکن رو نسبت به محل زندگیت انتخاب کنی... اونقد دور هست که به سختی لینک مشترک پیدا بشه و اونقدر دور که لهجه و گویش متفاوتشون حس خارجه بودن بهت بده...




                                               

کاش میشد از تو یه آسمون ساخت

سه‌شنبه 26 آبان 1394 22:01 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 0 نظر چاپ

میخواست لبخند بزنه میخواست به همتون لبخند بزنه، دوس داشت پیشونیش صاف باشه و دیگه اخمی توش نباشه تا حواستون به چینهاش پرت نشه و بتونین چشمای ذوق زده ش رو ببینین...

ولی انگار همه ماهیچه های این بدن باهم قهر کرده بودن!


کاش میشد رد چین ها رو گرفت و فهمید هرکدومش از کجا بود که متولد شد...

مثل کفه دستم که از ۱۳ سالگی خط تموم عشقامو توش دنبال میکردم و با دیدن سیر نزولی و سقوط اون خط انگار خیالم راحت میشد

هم راحت و هم ناراحت...

تو به من خندیدی و ندانستی ...

سه‌شنبه 26 آبان 1394 00:01 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 0 نظر چاپ

شاید این دهمین یا  صدمین باره تو این مدت که میزنم یادداشت جدید و تا باز بشه میرم یه کار کوچولو کنم بعد برگردم یه چیزی بنویسم، که بعد یا برمیگردم یادم میره چی میخواستم بنویسم یا اصلا یادم میره برگردم :)

ولی این دفه عزمم جزمه بنویسم :)

راستش دیگه حس و حال از جنس وبلاگ ندارم، دوباره اون مرضم که دوست دارم یه چیز شاهکار نوشته بشه عود کرده و هرچیزی راضیم نمیکنه که هیچ حتی خوندنه هرچیزی هم جدیدا باب میلم نیست...

مثلا به نظر من این یکم خنکه که تو وبلاگ دخترا به مشت پسر ریختن نظر میذارن و تو وبلاگ پسرا یه بُر دختر :\

من اصلا آدم املی محسوب نمیشم ولی خب یه چیزایی یکم مسخرس نیس؟!

بعدم خب آدم باید بدونه جهتش تو وبلاگش چیه ینی هدفش چیه و ب نظرم اینکه از وابستگی های واقعیت بِکَنی بیای تبدیلشون کنی به وابستگی های مجازی از چاله تو چاه افتادنه! خلاصه از ما گفتن...

کیفیت مهمه نه کمیت! (این دلداری ایه که جدیدن به خودم میدم.) و تهشم باخودم میگم ترجیح میدم هیشکی نخونه تا وضع بالا پیش بیاد...

همین حین یاد چندتا چیز افتادم، تیتر وار میگم یادم نره تا بعد کاملشو بنویسم:

سکوت قهرآلود با هم اتاقی، پستچی خوندن، یو ور ویسپرینگ این دا کیچن.

هم اتاقیم... دختر خوبیه ولی کمی لجبازه! خیلی غر میزنه و وقتی سعی میکنم براش منطقمو بگم که بفهمه داره اشتباه میکنه رسما میزنه تو فاز سفسطه، و من مجبورم صدامو بلند کنم و نهایتا بگم داری اعصابمو خورد میکنی! و دوباره و چندباره حرفمو بگم بلکه بفهمه منظورم چیه و باز هم گوشش بدهکار نیست که نیست حتی گاهی فکر میکنم اصلا به من گوش نمیده :( بای د وی... دارم تلاش میکنم کمتر بهشون اهمیت بدم و براشون وقت بذارم بحرفم. هر ۳ تاشون!

پستچی... من نمیدونم معیار آدما برای چیزی خوندن چیه یا چقدر شعورشون میرسه به رفتارا و علایق هم احترام بذارن، ولی ب نظرم خیلی منطقیه یکی که حس میکنه عشق جنجالی ای رو تجربه کرده جذب داستانای جنجالی و نسبتا واقعی بشه تحت تاثیر قرار بگیره و دوست داشته باشه دنبال کنه... و احدی حق نباید داشته باشه قضاوت کنه که داستان عشقی فلانه و نمیدونم از قسمت اولش هم معلوم بود چیه که مثلا داستان چیپیه و فلان... یا بیای اسم ۴تا نویسنده خفن ردیف کنی و ادعا کنی فلانیو کنار فلانی نمیشه گذاشت... من حالم از این مقایسه ها بهم میخوره! حالم از این ارزشگذاری های بی معنی بهم میخوره! یکی با یه جمله از یکی میره تو هپروت یکی هم با حرف یکی دیگه میزنه به سرش چمیدونم مثلا خودشو میکشه! تا کی میخواین به برچسب گذاری هاتون ادامه بدین خب جماعت با فرهنگ و ادبی :|

یو ور ویسپرینگ... هنوزم صدات تو گوشم میپیچه... صدات با اینکه خیلی از من فاصله داشتی، و با منم نبودی... انگار همه شلوغیای بچه ها آروم شده بود و صحنه آهسته فیلم رو تو زوم کرده بود که میگفتی چندتا از مطالب وبلاگتو خوندم خیلی خوب مینویسی! و من به جای مخاطبت یک دور قلبم اومد تو دهنم و بعد یادم اومد وبلاگمو یکی دو روز قبلش جمع کرده بودم  و شاید محال باشه منو خونده باشی یا بخونی یا هرچی... و قلبم دوباره رفت سر جاش...

هیشکی منو تو آشپزخونه خونه م  تنها گیر نمیاره که بهم این حرف قند تو دل آب کن رو بزنه... مگه نه؟!

سکوت رو شکست گفت: چیکار میکنی؟ (که ینی اگه کاری نمیکنی برو چراغو خاموش کن همچین چیزی) و ازونجایی که من کاری نمیکردم که نیازی به اون چراغ داشته باشم و برام پشیزی روشن یا خاموش بودنش اهمیتی نداشت، گفتم کاری نمیکنم اگه میخوای خاموش کن. و اونم مثل همیشه خدا جوابش این بود: اگه خودت میخوای خاموش کن...

نه نگران نباشین این بازی ادامه پیدا نکرد :-) خوشبختانه خودش فهمید که این اونه که میخواد بخوابه و بلخره سوال درست رو از من کرد: کاری نداری چراغو خاموش کنم؟ و من دوباره تکرار کردم نه کاری نمیکنم :-) 

و چراغ خاموش شد...

با کمی صدای گمب گمب...

برای امشب کافیه :-) شاهزاده میخوابه. شب بخیر قورباغه ها :-D