X
تبلیغات
رایتل

Have you ever been in love with special part of your country?

دوشنبه 22 آبان 1396 16:12 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 0 نظر چاپ

ما که نشستیم برا خودمون اینجا لم دادیم و فقط چندتا پست رو بالا پایین میکنیم، و به محض اینکه سرمون سوت کشید، طاقتمون تموم میشه و تو یه لحظه مغز دستور میده که بسه دیگه نمیخواد بخونی همه چیو ببند، کاری که از دستت بر نمیاد پس به زندگی خودت برس!

ولی وای به حال کسی که تو دل این وضع باشه، مغزش کلا دیگه دستوری نمیده و زندگی ای براش نمونده که بهش برسه!


چقدر عجیبه که تو انواع و اقسام وحشی گری های طبیعت آدمیزاد هنوز میتونه دووم بیاره!

شاید برای شما هم پیش آمده باشد...

شنبه 20 آبان 1396 03:05 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 2 نظر چاپ

گاهی از آدما خسته میشی

از همشون

از همه ی همه ی همه!

حتی دوست داشتنی ترین ها! مهربون ترین ها! بهترین ها!

فقط دوس داری سر بذاری به بیابون...


یا گاهی دلت لک میزنه برای یه کلمه حرف زدن با یکی

هرچند حرف ساده ای در حد یک جمله: کاش میشد بدون اینکه بهت بگم میفهمیدی که چه حالی دارم...

ولی هرچی میگردی هیشکی اعتمادتو جلب نمیکنه

هیشکی از سخت گیریات پیروز بیرون نمیاد

هیشکیِ هیشکیِ هیشکی!

و باز دوس داری بری به همون بیابون...


حالم از محیط های اجتماعی بهم میخوره. مخصوصا اینستا.

نه که بخوام بگم چیز مزخرفیه ها! ولی برای کسی که ارتباط انرژی بخش و مفیدی با کسی نداره و تو زندگی خودش مونده و نمیفهمه روزش چجوری شب میشه سمه! سم!

همش بری به ماراتون آدما برای اثبات خوشبخت بودنشون به بقیه چشم بدوزی،به این  فکر کنی که باید انگشتت رو دوبار روش بزنی یا فقط یبار آروم بکشی و نهایتا خودت رو یه بازنده همیشگی ببینی....

این نبود هدف من.

تبدیل شدن به یه آدم مصنوعی و شرطی که روزی ان بار باید همه شبکه هاشو چک کنه، دیدن عکس پروفایلای عجق وجق و شاخ درآوردن از اینکه دقیقا چرا؟!!! ، جمع کردن اطلاعات مزخرف و بی ارزش از آدما و تلاش برای قضاوتشون، پشت دیوار ریسنتلی بقیه موندن و فکر کردن به دلایلیشون برای این کار، جواب سر بالا شنیدن از یه دوست خیلی خیلی قدیمی که تلاش داشتی باز ارتباطات رو تجدید کنی  و حرص خوردن از نحوه برخوردش بعنوان یه خانم دکتر مملکت! تحمل انواع اقسام پسر تازه به دوران رسیده که تو دایرکت اینستا سرتو با سوالای احمقانشون میخورن صرفا به قیمت فالو کردن پیج دانشگاه پرمدعات! شاهد بلاک شدن از طرف کسایی که در اوج حقیری یه چیزی میگن و در میرن و طاقت شنیدن جوابش رو هم ندارن! چک کردن بلاک لیست خودت و حس خاطر جمع شدن مسخره ای که بعدش بهت دست میده، کلنجار رفتن با خودت برای سکوت در مقابل کسایی که تو گروهای مختلف حرفای بیربط و مسخره میزنن و .......

خیلی مسخرس که آدم ندونه از هر امکانی که براش بوجود میاد دقیقا میخواد به چی برسه. خیلی!!!


پ.ن1: میدونم حالم بده که اینارو دارم میگم ولی این حال 90% شبای منه.

پ.ن2: ترجیح میدم کسی منو نخونه یا اگه میخونه حرفامو ندیده فرض کنه، اگه قراره با این حرفا نگران حالم بشه.

Hard time!

جمعه 19 آبان 1396 01:13 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 1 نظر چاپ

میگن این خیلی چیز رایجی هست که یه جای زندگیت واستی و یه چیزایی برا خودت بگی!

سرت یخ کنه و بگی من اینجا دارم چه غلطی میکنم؟

ابروهاتو بدی بالا، به حالت هاج و واج واستی و بگی چرا هیشکی منو نمیفهمه!

یا چشماتو ریز کنی یه نگاه از گوشه چشمت به بالا کنی و بگی خدا منو یادته؟

با دستات به خودت اشاره کنی و بگی چرا من؟!!

یا با همه عالم و آدم قهر کنی و  بگی اصن نخواستیم!

یا خودتو مچاله کنی تو خودت و سرتو بگیری و اونقدر سرت بگرده که  به بی حس ترین حالت ممکن برسی

و با خودت بگی که چی؟!

که چی؟

واقعا که چی؟

و شاید خیلی سوالای دیگه...


فکر میکنم این طبیعت آدمیزاده که تو شرایط سخت، مغز برای متعادل کردن و آروم کردن خودش به کارای مختلفی دست میزنه! از جمله فیلسوف شدن!!!

و پرسیدن سوالایی که فقط پرسیدنش کار آسونیه و جواب دادن بهش تقریبا غیر ممکنه!

شاید بهتره بگم جواب دقیق دادن بهشون کار غیر ممکنیه!

ولی بالا بری پایین بیای، تهش این تویی و یه مهلکه سخت که توش قرار گرفتی و باید به یک طریقی ازش بیرون بیای و دیگر هیچ...

و این است زندگی...


آفتاب عالم تاب....

چهارشنبه 10 آبان 1396 16:10 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 2 نظر چاپ

آفتاب پاییز رو دوست دارم...

وسط کلافگی ها، تو شرایط مزخرف و خسته کننده، تو سردی ها و ناامیدی های زندگی و ...

یهو میبینی ازیه کناری افتاد تو چشمت...

گرمت میکنه، نوازشت میکنه.

بهت امید میده!

و اگه خوب گوش بدی، میشنوی

میگه که بیخیال رفیق!

و تو چاره ای جز بیخیال شدن و مشغول بازی با اشعه های امید شدن نداری....

Tiredness

پنج‌شنبه 4 آبان 1396 22:02 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 0 نظر چاپ

از میان حجم خستگی، سر اگر بردارم

تنها فکرم اینست

کاش روز بهتری ما را مهمان بود...