X
تبلیغات
رایتل

زندگی آش دهن سوزی نبود

دوشنبه 18 دی 1396 20:12 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 1 نظر چاپ

نمیدونم چرا خر میشم...

نمیدونم چرا باز تا حرف از این مملکت کوفتی میشه من نطقم باز میشه و میشینم به حرف زدن با این هم اتاقیام...

و نمیدونم چرا که هرچقد من مثه علامت سوالا و کسایی که فقط یه چیزایی شنیدن و اطلاعات دقیقی ندارن و فقط یه سری شبهاتشونو دارن بیان میکنن، حرف میزنم، بقیه شکل کسایی که نافشونو با سیاست بریدن و همه چیز براشون مثه روز روشنه و باید کسایی امثال منو بکوبن، حرف میزنن!

خسته شدم!

نه از بحث و هم اتاقی و سیاست و اوضاع و ...

از خودم خسته شدم!

از این بی چشم و روییم.

از این جوگیریام...

کاش زودتر تموم میشد!

کاش زودتر میشد که برم!

از این دانشگاه و از این شهر و از محل زندگی و از کشور و ... بعدا هم کلا کاش میشد که رفت اصلا! برای همیشه!

برای من حداقل... هیچ نکته جالبی نداشت این زندگی... این شرایط... این سختی کشیدنا... این سر و کله زدنا... این دیده نشدنا...


هروقت بچه ها استرس زلزله میگیرن میگم نیس خیلی زندگیای شیرین و خواستنی ای هم داریم، دو دستی چسبیدیمش!


یا این روزا که کتابخونه خیل عظیم بچه های درسخون رو میبینم چپیدن اونجا در حدی که ساعت 10 صبح بری میز صندلی پیدا نمیشه بشینی، اول یک دور حرص میخورم که این درس خوندنا برای چیه؟!... ینی این همه آدم درسخون داره این مملکت؟!!

و بعد هم که آرامش کتابخونه رو حس میکنم، توهم بعدش میاد که اگه همه چیز تو یه ثانیه خراب بشه چی؟! و با خودم میگم اگه این ساختمون به این بزرگی با این همه مصالح که میترسی دقیق به جزئیاتش نگاه کنی (چون خیلی واقعا خفن هست ساختمونای اینجا) و با این همه وزن میز و صندلیا و وزن آدمای روش و ...  قراره که تو یه ثانیه توسط یه نیرویی از اون پایین بریزه... پس ما چقدر نادون و ناتوانیم اصن! چرا دیگه فکرشو کنیم اصلا؟ بذار هرچی میخواد بشه بشه...


نمیدونم کلا خواستم بگم که همچنان اعصاب ندارم :)

واکنش دفاعی یا سرکوب!

چهارشنبه 13 دی 1396 11:37 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 1 نظر چاپ

من نمیخواستم که پست بذارم چون هرچی مینوشتم پر از اعصاب خوردی بود... ولی الان حس میکنم که دیگه تحمل کردن فایده نداره... چون واقعا شرایط خیلی مزخرف شده... میدونم که سال ها بعد اگه از هرکی بپرسی چرا اون موقع هیچ کدومتون هیچ حرفی نمیزدین، بهونه میکنن که راه های ارتباطی قطع شده بود و تلگو بستن و از این شرو ورا، ولی خب واقعیت اینه که همه اینارو روز یکشنبه ینی روز چهارم اعتراضا بستن و در طی 3 روز و نصفی مثلا، احدی از اون افراد صاحب نظر (منظورم شخص خاصی نیس ولی همه ماهایی که همیشه تو این زمینه ها نطقمون باز بود و دست به انتقاد بودیم، حالا چه آدمای عادی و چه افراد بزرگ و مشهور)  یک کلمه حرفی نزد! نه راجبه این مساله نه راجبه حرفای روزمره و کاری همیشگی و نه هیچی دیگه. همه تو عالم برهوت رفته بودن انگار...

قبول دارم که خیلیا نمیدونستن که چی شده و ترجیح میدادن تماشاچی باشن... و هرکی که اون وسط بود هم احتمالا داشت بخاطر مشکلات خودش یه حرکتی میزد، ولی این دلیل نمیشد که بخوای اون فرد یا اون مشکل رو زیر سوال ببری!

نمیدونم شاید من خیلی بی اطلاعم، یا من خیلی آدم ساده ای هستم، که حتی در این صورت ترجیح میدم همینقدر ساده بمونم!

ما بعد چیزی حدود 6  روز، شاکی شدیم که چرا فلان افراد حرف خاصی نزدن چرا حمایت نکردن چرا ال نکردن و بل...
ولی من وقتی میبینم همین 4 نفر آدمی که نشستیم تو یه اتاق باهم کلی هم فکر و خوبیم و همیشه خیلی خوب میشستیم راجبه یه مسأله ای حرف میزدیم و به نکات جالبی میرسیدیم،ولی  الان تا میایم حرف بزنیم، به اون دختر بیچاره ای که روسری برداشته یا اون جوونای از همه جا بی خبر (زیر 25 سال) که کشته شدن طرف داره نان استاپ فوش میده، از زندگی بیزار میشم... آدما خیلی زود میتونن عوض بشن، در واقع بهتره بگم خیلی خوب میتونن خود واقعیشونو نشون بدن... یا شاید بهتر باشه اینجوری بگم که ماها خیلی راحت میتونیم تو شرایط عادی گول ظاهر شیک و پیک هم رو بخوریم.

نمیگم که همه چیز اوکیه، منم میفهمم که شرایط متشنج چقدر ضرر داره برا جامعه و در صورتیکه بخواد اتفاق عجیب غریبی هم بیفته چقدرررر زمان میبره تا به شرایط عادی برگردیم... ولی خب بلخره که چی... لابد یه سریا هستن که به این نقطه رسیدن که چیزی برا از دست دادن ندارن و جونشونو میذارن کف دستشون و بخاطر خواستشون اعتراض میکنن! همه که مثه من و شما ریلکس ننشستن پای درسشون تو اتاقشون... پای لپتاپشون.... پای گوشی اس نمیدونم چندشون ... و انتظار شانسای بعدیشون برای درس خوندن رو بکشن یا منتظر باشن که شب بشه زودتر بخوابن که صبح به سرویس محل کارشون برسن که بتونن سروقت کارشونو شرو کنن... یا منتظر باشن که شوهر پولدارشون زنگ بزنه و با نق و نوق بهش بگن که ازت ناراحتم که فلان لباس فلان رنگ رو برام نخریدی من اونو میییییخوام!... یا مثه اونی که برای شام شب تو خوابگاه نمیدونه که رولت گوشت درست کنه یا اکبرجوجع... همه که مثه من و شما نیستن که... که از کل گرونی ها و انواع اقسام مشکلات فقط جوک گرون شدن تخم مرغ به گوشمون رسیده باشه!

من خودم کسی بودم که از روز اول با اولین خبر داشت قلبم میومد تو دهنم و بزرگترین نگرانیم (تو این روزا که شاید خودم کلی نگرانی دارم برا خودم) شده بود اینکه ینی چی قراره بشه؟! و همش این جمله دیفالت بین همه حرفام بود که" بچه ها من میترسم!" و حتی پریشب با یکی از اون خبرای شت لعنتی کلی گریه م گرفت که باعث شد ملت فکر کنن من کدوم وری ام و دارم سنگ کیو به سینه میزنم که براش گریه م گرفته 

من اصلا کاری به این چیزا ندارم. من اصلا سر هم در نمیارم. ولی میتونم درک کنم که درجه نارضایتی میتونه چقدرررر بالا بره وقتی من با همین سطح از رفاهم ولی وقتی که تو یه شهر نسبتا پولدار دارم درس میخونم و از راه دور میام و به خاطر 150 تومن ما به تفاوت پول خوابگاه باید جلو 10 نفر بهم بی احترامی بشه. من الان میفهمم چقدر مسخره آدم میتونه از همه چی مملکتش شاکی بشه وقتی همه چیز همینقدر قانون نداره که کسی که شرایطش کاملا مساوی با منه 2 ماه زودتر از من میتونه اسکان بگیره و من بعد 2 ماه کاملا پنهانی باید از طریق یه کارمند دلسوز (که تو شرایط علنی و پشت میزش دلسوزی و وجدانش رو میذاره تو کشوی میزش) خبردار بشم که شرایط من چیه که باعث میشه مساوی با اون دانشجو باشم و دقیقا چرا حق دارم که منم یک تخت داشته باشم! و از چه طریقی باید اینو ثابت کنم! الان میفهمم چرا آدم به همه حقوقا و همه عالم و آدم شک میکنه، وقتی داری پولی به دانشگاهت میدی (نه یه قرون دو هزار که 3 میلیون و خورده ای) برای اینکه یه استاد بالا سرت باشه که بهت بگه چیکار کنی در حالی که کوچکترین شهودی (تاکید میکنم کوچکترین!!! شهودی) در مورد کارت نداره و تنها جمله‌ی مفیدی که میگه اینه که "دست بجنبون!" و این چیزی نیس که فقط مشمول حال من باشه چون کار عجیب و مخالف میل استادم دارم میکنم بلکه وضعیت تمام دانشجوهایی که مطابق میل ایشون هم کارشونو انتخاب کردن هم همینه.

من شاید شکمم سیر باشه و نتونم حال یه کارگر که تنها امیدش به زندگی یعنی حقوقش رو ماه هاست دریافت نکرده، رو تصور کنم
شاید شغلی و حقوقی نداشته باشم که بخوام با زدن از خرجای روزانه و پس انداز کردن برای آینده بچه هام یا هرچی بهرحال با کلی امید، و بعد با بالا کشیده شدن تمام اون پس اندازا روبرو بشم و امیدم نا امیدم بشه
شاید اصلا  هنوز درسم تموم نشده باشه و دنبال کار بطور جدی نبوده باشم که بخوام از بیکاری بنالم!

شاید معترض و فعال سیاسی نباشم که به خاطر کوچکترین فعالیتی بخوام درگیر بگیر ببندی بشم

شاید تو خونواده ساده یا خونواده مذهبی ای بوده باشم که نتونم بفهمم اونی که به زور داره هر روز یه چی میکشه سرش و خناق میگیره چه حالی داره

یا حتی دختر پرشرو شوری نباشم که همش دلم بخواد هزار تا کاری بکنم و کلی خوشگذورنی کنم و همیشه با انواع اقسام مشکلات ارشادی روبرو شده باشم

ولی تو مقیاس خودم تو محیط خودم تو زندگی خودم دارم میبینم که چقدر راحت میشه بابت بدیهی ترین چیزایی که حق خودت میدونی و نداری، آدم داغون بشه بهم بریزه و به دنبال یه راهی برای فریاد مشکلاتش بر بیاد!

آدم فقط کافیه یه نگاهی به زندگی خودش بندازه تا بتونه بفهمه شاید یکی دیگه طاقت نداره، شاید یکی دیگه صبرش تموم شده و هزار و یک شاید دیگه...

آدم فقط کافیه یکم جامع فکر کنه تا بفهمه که خیلی چیزارو نمیفهمه!

برای همین هر نظری برا خودش نده!

برای همین هر کسیو تحقیر نکنه!

حالم از کسایی که به دیده سرزنش به کسایی که اون وسط از همه چیز نداشته شون گذشتن، نگاه میکنن، بهم میخوره!

یا کسی که دستاشو به علامت یواش حرف زدن تکون میده وقتی حس میکنه داره خفن ترین و مگو ترین رازهای عالم رو میزنه و همی پشت در یه عده در کمینن که بیان سرشو بزنن!

اگر درک نمیکنیم، اگر جرات نداریم، اگر اهلش نیستیم و هرچه و هر چه... حداقل نظر هم ندهیم! تخریب شخصیتی هم نکنیم! پز عالی و روشن فکری هم ندهیم!


پ. ن: و اینجوری شد که من تو اتاق و بین دوستام کم حرف شدم... خیلییییییی کم حرف!

Changeability

سه‌شنبه 5 دی 1396 19:08 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 2 نظر چاپ

چند روزه که خیلی غر میزنم. ینی یه نفر بیرون هم ببینم بیاد یه چیزی بهم بگه یا یه کاری نسبت بهم بکنه که رو اعصابم بره،هم همونجا قاطی میکنم براش هم بعد میام به همه میگم و ناراحتیمو به همه نشون میدم.

خیلی هم روک شدم! در حدی که هر جمله ای که فکر کنین (نه بی ادبانه البته!) از دهنم نسبت به اون هم اتاقیم که خیلی دختر حساس و لوسی هست و من همیشه مراعاتش رو میکردم، درومده! 

خیلی بدون تعارف شدم... دیگه مِن مِن نمیکنم وقتی چیزی از وسایل بچه ها میخوام، یا وقتی بچه های اتاق چیزی نیاز دارن که من دارم، دو ساعت التماسش نمیکنم توروخدا بیا و از این استفاده کن! فقط یک جمله اون هم هست خواستی بردار.

اصراری به حساب کتاب کردن ندارم وقتی طرف میگه نمیخواد.

تلاشی برای دختر مهربون بودن نمیکنم.

جاهایی که خوشم نمیاد برم رو نمیرم.

عذاب وجدان برای جواب تماس ندادن نمیگیرم.

کمتر دنبال توجیه کردن خودم و کارام برا بقیه ام.

بیشتر به خودم حق میدم از دوستای  کرمونیم  دلخور باشم.

کمتر به آدمای سطح B زندگیم اهمیت میدم کلا...

و ....

فقط یه چیزی مونده بود که اونم دیشب تصمیمشو گرفتم:

انتخاب بین دوست داشتن یا دوست داشته شدن!

که احتمالا با این تغییراتی که تو این روزا داشتم میشه پیش بینی کرد انتخابم چی بود.

مصائب خوابگاهی ادامه دارد...

دوشنبه 4 دی 1396 05:01 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 0 نظر چاپ

خب من برای دومین بار خاله شدم و خدا میدونه که این چه حس فوق العاده ای هست!

امروز هم کارای جدیدی کردم ک در نوع خودشون جالب برانگیز  بودن!

هم اتاقیم امروز عصر برگشت که ..... کاش برنمیگشت :(

آخه هم اینکه منو از تو کتابخونه یک ساعت زودتر مجبورم کرد پاشم بیام اتاق که خانم پشت در مونده بود

هم اینکه الان ساعت  5 صبه و من دقیقا 2 ساعته اقدام به خوابیدن کردم ولی صدای خروپفش نمیذاره

همشم یاد اون شبی میفتم که نصفه شب زلزله شد پاشدیم رفتیم بلوک کناری تو اتاق دوستم بعد من و این هم اتاقیم باهم رو یه تخت اومدیم بخوابیم و من نصفه شب از اینکه طوفانی تو صورتمه از خواب پریدم و ترجیح دادم برم کف زمین بخوابم. همش ب این فکر میکنم که تا قبلش چطور داشتم تحمل میکردم؟!

الانم از رو تختی ک کنار تختش بود و حس میکردم داره تو حلق من خروپف میکنه اومدم رو تخت خودم این بالا و ترجیح دادم برم زیر آوار تا اینکه همش حس کنم تو صورتم و گوشام طوفاته!

کلا از بعد اون اون زلزله ای که کله صبحی بود (ینی همون اولیه) ک اینجا شد، و من بابت شوکه شدنم و از تخت پریدنم دچار حادثه شدم، دیگه بچه ها نمیذاشتن رو تخت خودم بخوابم.  البته تو این مدت دو شب فکر کنم اومدم سر جای خودم، چون تختای پایین پر بود... ولی بهرحال الان دو تا تخت پایین خالی هست ولی من ترجیح دادم بیام رو تخت خودم بلکه از منبع صدا  کمی دور بشم و خوابم ببره :/

خداییش حالا خوابگاه و هم اتاقی آزاری  به درک، ولی اگه انحراف بینی دارین برین عمل کنین! بذارین یه عده آدم همیشه در صحنه هم بگن ب بهونه انحراف  رفته عمل زیبایی کرده، ولی همسرتون گناهی نکرده که یک عمر باید شبا تو این طوفانای وخیم بخوابه!!!


پ.ن: این پست رو دیشب با گوشی فسقلیم گذاشتم از بس روم فشار بود :)) و پر از اشکال تایپی بود 

پ.ن: صبح که بیدار شدم میبینم دوستم هنگه، و میگه من فکر کردم تو شبی رفتی پشت میزی که سمت تخت خودته درس خوندی، بعد دیگه خسته بودی گفتی همونجا بخوابم. منم طبیعیش کردم که نهههه! من رفته بودم بخوابم... ولی نور اذیتم میکرد!!! (بالاخره هم باید که مراعات یه دختر حساس رو کرد و هم باید یه توجیهی برای هر شب اون بالا خوابیدن داشته باشم! )


تنهایی هم مزه ای دارد...

یکشنبه 3 دی 1396 01:14 نویسنده: Princess Puffer نظرات: 1 نظر چاپ

امشب سومین شبیه که من تنهام. هم اتاقیام هر کدوم به یه دلیلی پاشدن رفتن. در واقع تو چند هفته ی اخیر بخاطر اینکه بچه ها بابت زلزله رفتن خونه هاشون من خیلی وقتا تنها میشدم تو اتاق و همیشه میرفتم اتاق دوستای قدیمیم تو بلوک کناری، هم از جهت ایمن تر بودنش هم اینکه تنها باشم....

ولی این سری که آخر هفته باز بخاطر شب یلدا داشتن میرفتن دیگه واقعا حال و حوصله بند و بساط کشیدن نداشتم. موندم تو اتاق خودم و سعی کردم یکمم به  زندگی تنهایی خودمو عادت بدم. 

تقریبا هرشب اینقدر بیدار میمونم تا اذون صبح رو میگن. ترسی از چیزی ندارم ولی خب چراغ تو دیواری تخت یکی از بچه ها رو روشن میکنم.

تا چشام گرم میشه میخوابم نور بیرون میفته تو چشمم و ... میشه پیش بینی کرد که با این اوصاف در طول روز تایم زیادی بابت خوابم میگذره.

بین اینکه خواب زیادم ناشی از افسردگی تنهایی هست یا فشار روانی پایان نامه مغزمو تو حالت استندبای میبره، هنوز شک دارم.

البته در اینکه وقتم همش پای یک کد فکستنی و ران گرفتن ازش داره تلف میشه و این خودش کوه انرژی منفی به من هست هم شکی ندارم!


ولی این وسطا اتفاقای خوبی هم افتاد:

پریشب رفتم یه عالمه شکلات بیسکویتای خوشمزه گرفتم و کلی هم پول بالای خوراکیای یلدایی و میوه های گرون فروشگاه دانشگاه دادم، صرفا برا اینکه دلم خوش باشه که تنهایی هم بلدم سفره بچینم.

از اینکه شب یلدا رو پیش دوستام رفتم و چگونه گذشت فاکتور میگیریم چون چندان باب میلم نبود، مگه فقط خوراکیاش که یه سری غذای جدید هم بینشون بود که تا حالا به عمرم نخورده بودم  :)

فال اون شب یه چیز فوق العاده بود!!! دقیقا به اون که من دوسش دارم (و از خونه بیرون نمیاد؟!) فکر کردم... 

و حافظ دقیقا همون چیزی که انتظارش داشتم رو بهم گفت:

"نگاه دار سر رشته تا نگه دارد! "

با دو تا از دوستای قدیمی هم به بهونه تبریک یلدا، یکم حرف زدیم و دلم وا شد....

و دیگه اینکه تنها شدنم تو اتاق و یه جای دنج داشتن شانس اینکه جلسه مشاوره های خوب و مفیدی رو پای تلفن داشته باشم بهم داد.

تازه 3 تا فیلم دیدم که یکیش مزخرف بود(از نظر موضوعی) با اینکه ترانه توش بازی میکرد.  یکیش کمدی آمریکایی بود که اونم مزخرف بود ولی خب الکی نشستم پاش و کلی خندیدم. و سومیش....

لعنتی سومیش داغونم کرد!!!

نفس! فیلم "نفس" بود که از همون پارسال اینا یکی از دوستام خیلی سفارش کرده بود ببینم و من همش پشت گوش انداختم...

یکی از بهترین فیلمایی بود که دیدم و هنوز قیافه بهار جلو چشممه! اصن انگار تو اتاق همینجا پیشمه!  نمیدونم چیش اینقد این فیلمو فوق العاده میکرد ولی نازترین و باهوش ترین دختربچه ای بود که آدم بتونه تصور کنه!

(همه این فیلما رو در حینی که برنامه اجرا میشد نگاه میکردم چون کار دیگه ای نمیشد با لپتاپم بکنم، حتی باز کردن وورد :| )

جواب کدم بلخره معلوم شد و نه اینکه دقیقا همون چیزی باشه که میخوام ولی امیدوار کننده بود...

کلی هم رقص باله نگاه کردم و دوباره احساس کردم باید به اهداف زندگیم بطور جزئی تر بیشتر فکر کنم.

و الانم که دارم ماکارونی ای که تو نیم ساعت درست کردم رو میخورم که مزه تخیلی دوست داشتنی ای در نوع خودش داره ولی مطمئنم اگه بابام قرار بود اینو بخوره کلی بهم غر میزد :))

اسم نینی خواهرم هم معلوم شد. و خوشحالم که داره دی ای میشه!  (راستی برا خواهرم هم خیلی دعا کنین لطفا! مرسی!)


همین دیگه... شاید این آخرین شبی باشه که تنهام. این هم خوبه هم بد. خوبه چون بچه ها میان میبینمشون و اتاق از این حالت بی روح در میاد و بده چون ... هنوز دقیقا کشف نکردم این میل من به تنهایی از چی ناشی میشه!

اینم فالم